فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
+فاطمهجآن🌱🖤
همسایه ها به
مجلس ختمت نیامدند
من بودم و همین دو سه تا بچه های تو..!
#فاطمیہ💔
#مادر_جان
درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست
اینقدر بین رفتن و ماندن نمان ،بمان
🏴 @asheghaneruhollah
#مادرم_زهرا
در آن روزها که علی
نبایست دست به شمشیر ببرد،
فاطمه از سخن شمشیری ساخت آتش بیان
و حق نشان، که هم خونی ریخته نشد،
و هم حقیقت را تا ابد بر لوح زمانها
و پیکره آبادیها و مکانها ثبت کرد
«استاد حکیمی»
🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
#احیا_فاطمیه 3️⃣ 🔹مصیبت فاطمیه سنگین تر است یا کربلا؟؟... 🎤حجت الاسلام #دارستانی 👌پیشنهاد دانلود
520594604(8).mp3
2.85M
#احیا_فاطمیه 4️⃣
🔹حرمت نون و نمک خونه پیغمبر و هم نگه نداشتن ؟؟...
🎤حجت الاسلام #دارستانی
👌پیشنهاد دانلود
✍️ادامه دارد...
#ریشه_محبت
🌙هر شب یک ذکر توسل به حضرت❤️ مادر
🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
#️⃣ #حضرت_زهرا سلام الله علیها 🎵 #اشک_یاس 7️⃣ #چادر تو یکطرف افتاده #معجر یکطرف..😔😭 🎤حاج #محمود_ک
07-Karimi-Ashke-Yas.mp3
1.18M
#️⃣ #حضرت_زهرا سلام الله علیها
🎵 #اشک_یاس 8️⃣
تاکنون #سیلی محکم خورده ای؟؟؟
#مادرت را سمت خانه برده ای...😭
🎤حاج #محمود_کریمی
👌پیشنهاد دانلود
#ریشه_محبت
🌙هر شب یک ذکر توسل به حضرت❤️ مادر❤️
🏴 @asheghaneruhollah
Misaq-Haftegi981101[01].mp3
11.94M
#دو_خط_روضه_مادر
گفتی که باغ سـوخت گل پرپرش چه شد؟😭
🎤حاج #میثم_مطیعی
#ریشه_محبت
🌙هر شب یک ذکر توسل به حضرت❤️ مادر
🏴 @asheghaneruhollah
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
#دو_خط_روضه_مادر گفتی که باغ سـوخت گل پرپرش چه شد؟😭 🎤حاج #میثم_مطیعی #ریشه_محبت 🌙هر شب یک ذکر تو
.
اینروضهـیناموسـےواینقِصهـیِکوچھ
تکرارِمکررشدھساداتببخشند ..
.
در روضھ ڪافیست
زبانم لال
فقط فڪر ڪنـے ؛
#مآدر توست ...💔
#توقلبمحـرمدارےمادر(:
لطمه زنی،چشمات تاره.mp3
7.22M
چشمات تاره
انگاری این مغیره هی آزار داره....😭😭
❌روضه بازه ، فقط تو خلوت خودتون با حال مناسب گوش کنید..❌
#حلال_کنید 😭
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
چشمات تاره انگاری این مغیره هی آزار داره....😭😭 ❌روضه بازه ، فقط تو خلوت خودتون با حال مناسب گوش کن
.
مردکـپَستـکهـعُمـرۍنمکِـحیدرخورد
نـعرھزدبرسرِمادربهـغرورمـبرخورد ..
.😭
🇮🇷🇵🇸 حسینیه مجازی عاشقان روح الله 🇵🇸🇮🇷
🌺🍃رمـــان #از_من_تا_فاطمه...🌺🍃 قسمت #بیستم #هوالعشق علی به سمت ما امد ٬بایدداز خیابان رد میشدیم
🌺🍃رمـــان #از_من_تا_فاطمه.. 🌺🍃
قسمت #بیست_و_یکم
#فاطمه_نوشت
زمانی که وارد حیاط شد
چشمش لحظه ای به من افتاد و محو من شد که پدرش با دست گذاشتن روی شانه اش او را از دنیای خود بیرون کشید
٬لبخندی به لب اورد
و به همگی سلام داد😁✋ به من که رسید زیر لبی سلامی داد و نگاهش را به آن سمت گرفت.
همه زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر داشتند و به او میخندیدند
٬اخر داماد هم انقدر دست پاچه؟
باهمه خداحافظی کردیم و سوار ماشینی شدیم که گل های سرخ و نرگس تزیینش شده بود.
علی در را برایم باز کرد تا چادرم خیس نشود٬پشت فرمان نشست و لبخندی به لب داشت ٬زبان به کلام باز نمیکرد که من شروع کردم:
-اهم٬علی اقا؟😍
-...
-سید؟😉
-....
-علییییی☺️🙈
-جانم😍😍
هزار بار سرخ و سفید شدم و سرم را پایین انداختم چقدر لوس شده بود خخ.
-کجا میخوایم بریم؟
-سوپرایزه٬او نه غافلگیری!😉
زبان به دهان گرفتم و راه افتادیم
ساعت ۱ونیم بود اما هوا پاییزی و پاییزی بود٬شیشه پنجره را پایین دادم و باتمام وجود هوای سبک را بلعیدم٬نمیدانم هوای سنگین تهران چگونه انقدر سبک شده بود
٬اما سریع شیشه را بالا دادم تا عطر وجود علی را تنفس کنم که از هر هوایی مرا #حوا تر میکند..
به جاده مخصوص رسیدیم جاده ای که به مزار شهدا میرسید٬خوب اینجا را میشناسم ٬وای خدای من علی ٬علی٬علی...
با ذوق دست هایم را به هم زدم و روبه علی برگشتم٬عشقم را در چشمانم ریختم و به سوی چشمان علی جاری کردم٬از خوشحالی من لبخند پررنگی به لب اورد و گفت
-قابل شمارو نداره خانوم٬اوردمت خونه اصلیمون😊
راست میگفت از اینجا به علی رسیدم و از اینجا خدا را دیدم٬شهدا دوست ها و فامیل های من بودند٬همشان... پیاده شدیم٬همه با لبخند نگاهمان میکردند و بعصی ها که از کنارمان رد میشدند ٬صمیمانه تبریک میگفتند٬به مزار شهدای گمنام رسیدیم
٬ناخوداگاه زانو زدم٬احساس میکردم تمام قبور دب پاشی شده و خاکی نیست و لباسم کوچک ترین خاکی نگرفت٬پس زانو زدم و گل نرگسم را با قبور شهدا نورانی کردم٬علی کنارم نشست ٬اوهم هوایی شده بود٬انگار حاجت گرفته بود که گفت
-دستتون درد نکنه٬٫ #حاجت_روا شدم
دلم میخواست آن لحظه بلند داد بزنم که من هم حاجتم را گرفتم ان هم چه زیبا گرفتم چه خوب..مردی کنارمان نشست و به ما تبریک گفت٬مردی با محاسن سفید و صورتی میانسال چقدر اشنا بود... روبه ما کرد و گفت
-خوشبخت بشین باباجان٬به حق اقا حسین سرور و سالار شهیدان خوشبخت بشین .
-ممنون پدر جان٬بادعای خیرشما
-خب دخترم میخواید براتون یه مولودی بخونم؟
به علی نگاه کردم و رنگ تایید را در چشمانش دیدم٬
-ممنونم پدر جان٬حتما
و شروع کرد به خواندن مولودی زیبا٬خودش دست میزد و میخواند
٬کم کم مردمی را دیدم که به سمت ما می آمدند و کنارمان مینشستند ٬جمعیتمان کم کم زیاد شد ٬به طوری که صدای دست های زیبایشان در گلزار پیچیده بود
٬خانمی مهربان شکلاتی که به همراه داشت بین همه پخش کرد٬پیرمردی روحانی گلاب بر سرمان میریخت و این جمع الهی مرا به گریه از شوق وادار میکرد..
خدارا در دل هزاران بار شکر کردم و به علی نگاه میکردم
٬با نگاهش جان میگرفتم و با وجودش نفس میکشیدم.
🍃🌺ادامه دارد....
نویسنده؛ نهال سلطانی
#با_هوایش_حوا_شدم
منتظر نظرات وپیشنهادهای شماهستیم❤️🌹
👈 این جا صحبت از #عشق است ...❤️👇
✅ @asheghaneruhollah