برایِ امام حسن عسکری دو تا مهمان اومد. یکی از خراسان، مَدفَنِ آقا امام رضا و مهمونِ دیگه از سرزمینِ نِینوا.
وقتی داشتن داخل میشدن به منزلِ آقاجان، دیدن امام حسن عسکری داره پیاده برمیگرده! بهش عرض کردن آقا اسب که حاضره! سوارِ بر مرکب بشید...
آقاجان فرمود دوست ندارم و خوش ندارم محبان و دوستدارانم پیاده باشن و من سواره برگردم!
رسیدن به منزلِ آقاجان.
آقاجان از اون ها پذیرایی کرد.
کمی بعد از ورود، آقاجان گریست...
گفتن آقاجان چرا گریه میکنید؟
آقا فرمود به این دو محبِ مون نگاه میکنم...
یکی از خراسان اومده و زائرِ جدِ ما علی بن موسی الرضا بوده و یادم می افته که او در سرزمینِ غربت بی یاور و یار بود و کسی نبود که او رو یاری کنه و زهرِ مامونِ ملعون جگرش رو پاره پاره کرد و به اون یکی محب مون نگاه میکنم که از کربلا اومده و یادِ جدم حسین می افتم! لب تشنه و جگر خسته، بی کس و تنها! بینِ دشمنان با بدنِ پاره پاره رویِ خاکِ گرم کربلا، کسی نبود که سرش رو به دامن بگیره...
آقاجان در ادامه فرمود: هر کسی زائرانِ ما رو کمک کنه...
الله اکبر از این کلام! آقا فرمود:
هر کسی بهشون کمک کنه
و در عزایِ اون ها (محبانِ ما) ماتم و عزا برپا کنه انگار که به ما اهل بیت کمک کرده! و هر کسی بر ماتمِ زُوّارِ ما
گریه کنه، آتش دوزخ بر او حرام میشه!
یعنی چی؟
ینی تو اگه برایِ رفیقِ محبِ خودت که دوستدارِ سیدالشهدا بوده و از دنیا رفته! بر او گریه کنی، جهنم بر تو حرومه! گریه بر محبِ سیدالشهدا تو رو پاک میکنه! حالا تو ببین اشکِ بر سیدالشهدا چیه و چه درجه ای داره که گریه در سوگِ بر زائر و محبش اینه نتیجش!
این رو گفتم که قدرِ خودت رو بدونی که شب به شب کجا میری و چه میکنی. چه قیمتی داره این کارت. یه وقت کارت رو کوچیک نبینی! تو الماسی عزیزم! نوکریِ تو مهمترین کارِ دنیاست!
و جدی میگم، بدونِ شوخی میتونم تا خودِ صبح بشینم از فضیلتِ شمایِ محب حدیث و روایت بنویسم
يَبكي للحسين صَباحاً و مساءً
شب و روز برای حسین گریه میکنه
آی امام زمان مگه چی از اباعبدالله به شما رسید آقاجان که هر روز صبح و شام بر او گریه میکنین؟
مرحوم علامه مجلسی از قولِ امام باقر نقل کرده. امام باقر فرمود لَقَد قَتَلوهُ! اباعبدالله رو جوری کشتن که قَتلَه نَهَی رَسولُ الله اَن یُقتَلَ بِهَا الکِلاب! که پیامبر نهی کرده بود که سگان رو هم این چنین نَکُشید!
مگه چطور بوده آقاجان؟
امام باقر در ادامه فرمود لَقَد قُتِلَ بِالسَّیف! جدِ ما رو با شمشیر! وَ السِّنان! و نیزه! وَ بِالحِجارَه! و با سنگ! وَ بِالخَشَب! و با چوب! وَ بِالعَصا! و با عصا! وَ لَقَد اَوطَئُوهُ الخَیلَ بَعدَ ذلِک! و بر پیکرِ او با اسب تاختن!
زمانی که سیدالشهدا به خاک و خون غلتیده و بی حال و بی هوش افتاده بود ابن سعدِ لعین امر کرد که لشگر و سربازان بر بدنِ مبارک اسب بتازن و بدن و سینه ی امام رو خُردِ خرد کنن!!!
اما نکتش اینجاست که اون قومِ کافر اینکارو در زمان حیات و زندگیِ سیدالشهدا انجام دادن و لشگری و سربازانِ سواره اسبها رو بر بدن حضرت جولان دادن و تاختن..
تفاوتی داشتن اسب هایی که بر سیدالشهدا تاختن، در مقتل نقل شده که نامِ اون اسب ها "خُیول الأعوَجيه" بود، تفاوتشون با اسبهای عادی این بود که درشت هیکل تر بودن و سُم های بسیار بزرگی داشتن.
عرب به گندمِ آسیاب شده، گندمی که آرد شده میگه سَحیق...
اباعبدالله میفرمود من شهیدی هستم که من رو بی گناه کشتن، بِجُردِ الخَيل بَعدَ القَتلِ عَمدا سَحَقونی! بعد از قتلم من رو زیرِ سُمِ مَرکبان و اسب ها عمدا! عمدا! به عمد! سَحقونی یعنی آسیابم کردن...
این قضیه اسب تاختنِ کفار بر بدنِ شریفِ حضرت در زمانِ حیاتشون، امری حتمیه چون امام زمان اون رو در زیارتِ ناحیه ی مقدسه بیان میکنه، بذارید روضه رو امام زمان بخونه قشنگ تره، فرمود:
فَهَویت اِلَى الاَرضِ جَریحا...
با بدنِ مجروح و زخمی
بر زمین سقوط کردی...
تَطَوُکَ الخُیولُ بِحَوافِرِها!
زنده بودی یاجَدّاه!
در حالی که زنده بودی با سُمِ اسب هاشون کوبیدن...
تَعلوكَ الطُّغاه بِبَواتِرِها...
و دشمنان با شمشیرهایِ تیزشون خودشون رو بالایِ سرت رسوندن...
از امام سجاد پرسیدن پدرتون چقدر جراحت برداشت؟
حضرت بعد از گریه ی بسیار، انگشتر از انگشتِ نازنین درآوردن و فرمودن:
به خدا قسم به اندازه ی نگینِ این انگشتر، جای سالم بر بدن پدرم نبود!