أَشــک ِمـآه؛
حال و روزم را نمیفهمم.
میخندم اما، قلبم تیر میکشد
ناراحتم اما، آرامم
آری آرامم، آرامش دارم؛ ولی سرم را زیر پتو پنهان میکنم و مانند ابر بهار، میبارم.
دیگر شوق چیزی را ندارم. حوصله صحبت کردن ندارم؛ حتی با افرادی که تا دیروز، از همصحبتی با آنها چشمانم برق میزد.
دوست دارم گوشه ای بنشینم و به آسمان خیره شوم؛ دور از هیاهو های دنیا، دور از تمام انسان ها، دور از هرچیزی که بخواهد مرا از خودم جدا سازد.
میخواهم روی تاب پلاستیکی کوچکی که اندازه ام نیست، لم بدهم. محافظش را بالا و پایین کنم و گوش دهم. به صدای برخورد محافظ با زنجیرهای تاب گوش بدهم؛ به ناله تاب، به صدای کشیده شدن تهِ کفشم روی سنگریزه ها...
چشمانم را ببندم و به پچ پچ باد لابه لای شاخه ها گوش دهم. سرم را رو به آسمان انقدر خم کنم تا کلاه از سرم بیفتد! آنوقت، چشمانم را باز کنم و آسمان ابری را به تماشا بنشینم.
آسمانی که مانند من، دلگرفته و تنهاست. آسمان بدون نور..
همیشه آسمان را، وقتی خورشید نیست، بیشتر دوست داشتم. زیبایی و درخشندگی خورشید، باعث آزار چشمانم میشد. انگار به من دهن کجی میکرد، که در زندگیام، هیچگاه خورشیدی نداشتم. هیچوقت کسی نبود که با درخشندگیاش، زندگیام را نورانی کند و مرا از تنهایی درآورد.
اما وقتی ابرها جلوی خورشید را میگرفتند؛ تازه چشمانم روشن میشد. میتوانستم آسمان و ابرها را ببینم، پرنده ها را نگاه کنم، و از آن لذت ببرم.
حالا خودم مانند این آسمان شدم.
دلتنگ، اما وسیع و آرام.
بدون نور
اما رها...
آری...
میخواهم دور شوم از تمام صداها؛ غرق شوم در سکوتِ بیانتها. در پارکی خلوت و دور افتاده، لم بدهم روی تاب بچه ها. پاهایم را روی زمین بکشم و خودم را تاب دهم. به صدای غیژ غیژ تاب گوش دهم و آسمان را نگاه کنم. پرنده ها را ببینم و خودم را در حال پرواز کنار آنها احساس کنم. حالا فرض کن این حین، باران هم ببارد... چه بهتر! آن وقت، هرچه اضافات است را، با خود میشوید و میبرد...
#التیام
بسم الله الرحمن الرحیم
شبِ اربعین آقامون، ثواب ِمحفل رو هدیه میکنیم به هـمهٔ زائرای امام حسین❤️🔥
چه کربلا رفته ها،
چه اونایی که مثل من جسمشون جا موند..💔
و هرکی، حتی با یه سلام، زائر آقا شد :)
سوره اعراف
وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰٓ إِلَىٰ قَوْمِهِۦ غَضْبَٰنَ أَسِفࣰا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنۢ بَعْدِيٓۖ أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْۖ وَأَلْقَى ٱلْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُۥٓ إِلَيْهِۚ قَالَ ٱبْنَ أُمَّ إِنَّ ٱلْقَوْمَ ٱسْتَضْعَفُونِي وَكَادُواْ يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ ٱلْأَعْدَآءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّـٰلِمِينَ(١٥٠)
وقتی حضرت موسی به سمت قومش برگشت، عصبانی و متاسف بود..
گفت: خیلی جانشینان بدی بودید!
ایا از فرمان پروردگارتون پیشی گرفتید؟!😳
و از شدت اون ناراحتی و عصبانیتش، تورات رو انداخت و سر برادرش رو گرفت و کشید سمت خودش🤭
حضرت هارون میگه:
ای پسر ِمادرم! نه ریشم رو بگیر نه سرم رو!🤭 این قوم منو ضعیف شمردن و خواستن منو بکشن!😢پس با سرزنش کردن ِمن، دشمنمون رو خوشحال نکن و منو با این ستمکارا یکی ندون😔
و توی سورهٔ طه هم میگه:
من ترسیدم با نصیحت بیش از حدم بگی بین بنی اسرائیل تفرقه و جدایی انداختی و حرفم رو گوش نکردی🥺
و حضرت میره سراغ همون "سامری"
کسی که باعث این فتنه شد و بنی اسرائیل رو گمراه کرد..
ازش میپرسن: چیکار کردی؟!
یسری جاها هم میگن:
منظور سامری این بوده: من یه مقدار از آثار و نشانه های موسی رو گرفتم و بهش ایمان آوردم.
ولی بعدش اونها رو رها کردم و گوساله رو ساختم
و اون بصیرتی که میگفت، منظورش این بود که به یه روشی واسه ساخت گوساله پی بردم که بقیه نمیدونستن🐂
«نتیجه کار ِسامری و عذابش»👇
حضرت موسی بهش میگن:
برو، جزات اینه که توی زندگی (به یه بیماری ای دچار بشی) که بگی: بهم دست نزنید، نزدیکم نشید💔
و قطعا واسه تو وعده گاهی هست که هرگز ازش تخلف نخواهد شد (و قطعا اون دادگاه تو در قیامت برقرار میشه⚖)
حالا به این معبودت (گوساله طلایی) که مدام اونو میپرستیدی نگاه کن👀
ما حتما اون رو میسوزونیم و خاکستر و ذراتش رو در دریا میپاشیم🔥
خدای شما، فقط "الله" است که هیـچ معبودی به جز او نیست🫀
دانش او همه چیز را فرا گرفته است :)✨
اینم از اتمام داستان سامری🌙
رفقا؛
امشب و فردا، هرجا مراسم رفتید خیییلی التماس دعا🥲💔
منم اگه قابل باشم، واسه همهٔ شما ستاره ها دعا میکنم🫂✨