آدمها همیشه در میانهی یک جنگند؛ جنگی که صدایش شنیده نمیشود، زخمش دیده نمیشود. برخی با خاطراتشان میجنگند، برخی با رویاهای از دست رفتهشان، و برخی با خودشان. گاهی بدبختی در آرزوهایی است که هرگز به حقیقت نمیپیوندند، و گاهی در حقیقتهایی است که به کابوسی بیپایان بدل میشوند.
آخرین زمستانی که از کوچهمان گذشتی، برف آرام میبارید و سایهات روی سفیدی زمین، مثل خاطرهای گمشده محو میشد. نفسهایت در هوای سرد، بخاری کمرنگ میساخت که زودتر از آنکه بفهمم، در باد حل میشد.
گورستان خاموش بود؛ سنگها چون سایههای خاموشی که بر خاک خفتهاند. هر نامی که بر سنگها حک شده بود، قصهای ناگفته را پنهان میکرد؛ قصههایی که هرگز به پایان نرسیدند، حرفهایی که هرگز گفته نشدند، دستهایی که برای همیشه در هوا ماندند.
تو رفتی و من ماندم، با رد پاهایی که باد زودتر از یادم برد. تنها زمستان مانده است؛ بیپایان، سفید و سرد.
قدر همو بدونین
تا وقتی زنده این یه لیوان آب دست هم بدین وقتی مردین گلاب چهار لیتری به درد نمیخوره...💔👨🦯
«هیچوقت منتظر لحظه آخر نمون…
آدمیزاد، وقتی زندهست، به یه نگاه، یه دستِ گرم، یه یاد ساده دلخوشه.
مرگ، تشنهترین لحظه زندگیه؛ اونوقته که هرچی بیاری، دیگه دیر شده…
تا دیر نشده، کنار هم باشیم؛ نه کنار مزار هم.»
«عشق، همیشه با آغوش نیست…
گاهی در دل کندنیست که برای ماندنِ دیگری انجام میدهی.
همان جایی که درد دارد، اما مقدس است.»
«خدا، همیشه بلند حرف نمیزند…
گاهی در سکوتی عمیق، میانِ تردیدهای ما قدم میزند،
تا بفهمیم ایمان، شنیدن نیست؛ آرام گرفتن است.»
«زندگی، قصهی کوتاهیست
که با هر نگاه، ورق میخورد…
گاهی باید ایستاد، خواند، فهمید؛
نه فقط دوید.»
فکت:
هیچ وقت نمیتونی کسی که باهاش همچیو تجربه کردی و از ته دلت پیشش خوشحال بودی رو فراموش کنی.
نمیگم کاش هیچوقت نمیشناختمت، میگم کاش همونجور که شناخته بودمت، میموندی.
وسط معمولیترین کارای روزانه یادم میاد که دیگه دوستم نداره
و قلبم لِه میشه.