#پارت89
#روح_سارا
بخش دوم
_پیشت بود؟!
_آره.یه چیزی ازمون خواست.
_بیا داخل.
رفت کنار.یکم مکث کردم و رفتم تو اتاق.درو نبست.
همونجا یه گوشه ایستادم.اونم تو فاصله ی چند قدمیم،دقیقا رو به روم دسته به سینه ایستاد.
وقت رو تلف نکردم .نمی خواستم خیلی هم باهاش تنها باشم.
گفتم:ازمون خواست بریم دنبال محمد.می خواد بیاد سرخاکش.اینجوری آروم میشه.
هیراد:خودش اینا رو بت گفت دیگه؟
_آره.
بقیه ی چیزایی که گفت هم به طور خلاصه تعریف کردم.
هیراد:اونوقت از کجا باید پیداش کنیم؟
_گفت آدرسش رو می ده.
_این سارا نمی خواد خودش رو بهمون نشون بده؟
_بخوادم نمی تونه.
_عه؟
#پارت89
#روح_سارا
بخش سوم
شروع کرد به قدم زدن:
باشه.
منم تا وقتی نبینمش دنبال هیچ کس نمی رم.
_چرا لج می کنی؟
گفتم که نمی تونه.
اومد رو به روم ایستاد.
یکم صداش رو برد بالا:تو چرا طرفش رو میگیری؟
چیش به تو می ماسه؟
با عصبانیت توپیدم بهش:همه مثل هم نیستن.
بعضیا هم واسه انسانیت یه کارایی می کنن.
نه واسه اینکه چیزی بهشون بماسه.
عصبی شد:آفرین انسان!
ولی کسی که انسانیت داره نمی ره دنبال خود کشی
داد زدم:
کی گفته من می خواستم خودکشی کنم؟
_پس لب اون بوم چه غلطی می کردی هان؟
اگه چند ثانیه دیر تر می رسیدم الان.......
یه ذره دیگه میومد جلو ،بینی هامون مماس هم قرار می گرفت.
چشمای به خون نشستش بین چشمام در نوسان بود.
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
📲 با گوشیت چقدر وقت میگذرونی ؟
📲چقدر پول اینترنت میدی؟
📵 اصلا گوشی به کنار 📵
🤔میخوای برای خودت کار کنی که بسمالله 👇
🔰با درآمد آنلاین#میلیونی وباپرستیز بالا و #مطمئن جهت اطلاعات بیشتر👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2656961237Cac4a18579f
💯مخصوصا خانم های خانه دار که شرایط کار بیرون براشون خیلی سخت 😍☝️
.
📎 #کاردرمنزل
افرادی که دنبال# کاردرمنزل بادرآمدبالا بودن وگفتن شرایط کارکردن بیرون ازخونه رو ندارن ازالان لینکش براتون میزارم 🪙
👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2656961237Cac4a18579f
.
#پارت89
#روح_سارا
بخش چهارم
نفسای تند و عصبیش به صورتم می خورد.
رگ گردنش زده بود بیرون.
یکم تو اون حالت موند و یهو رفت عقب.
شروع کرد به طی کردن طول و عرض اتاق و دست کشیدن لای موهاش.
موهای خوش حالتش بهم ریخته بود.
از تو جیبش سیگارش رو در آورد و رفت کنار پنجره پشت به من ایستاد.
وقتش بود بگم:
من واسه خودکشی نرفته بودم.
مادرم رو دیدم که داشت پرت می شد.
اصلا نفهمیدم چی شد...
هیچی نگفت.
اصلا حالتش تغییری نکرد.
اروم گفتم:باید بهت می گفتم.
حالا اگه نمی خوای نیا.
خودم می رم..
داشتم از اتاق می رفتم بیرون که صداش رو شنیدم:برو لباساتو بپوش....
🔴 به نیابت از مادر سادات، شیر خشک هزاران کودک لبنانی را تهیه کنیم
🔹اقدامات شبابالمقاومة در لبنان با هماهنگی دفاتر رسمی حزبالله در بیروت و قم صورت میگیرد و کمکهای شما در کمتر از ۲۴ ساعت مطمئن و مستقیم به دست مردم بیپناه لبنان میرسد.
🔹جهت کمک به مردم بیپناه لبنان و امور اجتماعی مربوطه کمکهای خود را بنام "جبهه جهانی شبابالمقاومة" به این شماره کارت واریز نمایید.👇👇
6037997750004344🔸 کانال رسمی شباب المقاومة👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3545694224Ccf85b685fb
#روح_سارا 🕷
#پارت_90
داشتم از اتاق می رفتم بیرون که صداش رو شنیدم:
برو لباساتو بپوش....
دور از چشمش لبخندی از روی رضایت زدم و رفتم سمت اتاق سارا.
تنها لباس تمیزی که واسم مونده بود رو برداشتم و پوشیدم.
کارت بانکیم هم برداشتم که اگه قبول کرد از اونور برم چند دست لباس بگیرم.
همزمان با من،هیراد هم از اتاق خارج شد.
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت :
بریم.
دنبالش رفتم.
حوصله ی توضیح دادن رو نداشتم.
قبل اینکه برسیم پایین پله ها گفتم:
یا خودت بهشون بگو کجا می ریم یا بگو می ریم خرید.
سر تکون داد.
آراد و نفس تو حیاط نشسته بودن.
حرف هم نمی زدن.
معلوم بود حالشون گرفتس.
صدای پامون رو که شنیدن،هردوشون برگشتن سمتمون...
#پارت90
بخش دوم
#روح_سارا
نگاهم افتاد به آتیشی که حالا خاموش شده بود،و گوجه های سوخته ای که قرار بود شاممون باشه.
هیراد:ما داریم می ریم خرید.
نفس:این موقع شب؟!
جاده تاریکه.
آراد:راس میگه بذارین صبح برین.
راست می گفتن.
اصلا یادم نبود که سارا آدرس هم رو بهمون نداد.
هیراد:تازه ساعت هفته.
می ریم زود برمی گردیم.
گفتم:بذاریم صبح بریم؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت.
قشنگ معلوم بود داره تو دلش میگه اسکلم کردی؟
منم مثل خودش نگاش کردم.
سری تکون داد و گفت:پاشین بریم تو.
سرده.
اینا رو بذارین بمونه صبح جمع می کنیم.
آراد:گرسنمونه.
چی بخوریم؟
نفس:بریم داخل من الان یه چیزی سر هم می کنم...