هدایت شده از مسجد حضرت قائم(عج)
🎴 خرید آجر برای زائرسرای امام زمان(عج)
زائرسرای اربعینی قائم در معرض آسیب!
زائرسرای اربعینی امام زمان(عج) در مسیر مرزهای غربی کشور در حال ساخته؛ با توجه به فرا رسیدن فصل سرما باید هرچه سریعتر "نَما" بشه و گرنه به علت باراش باران زائرسرا دچار آسیب خواهد شد. متاسفانه حتی پنجرهها شیشه ندارن!
🏮هزینهی کلی(با مصالح و ...) اجرای هر آجر نما #۴۵_هزار_تومنه! حداقل یک آجر مشارکت کنید؛ شماره کارت و شبا رسمی و قانونی زائرسرا حضرت قائم(عج)
●
6037991899988582●
040170000000206596699008🏮اطلاعات بیشتر👈 @mehr_baraan
هدایت شده از تبلیغات همسران💓
هنوز هزینهی چند هزادتا باقی مونده! شب جمعه است؛ با خرید هر آجر برای این مکان مقدس #اموات شما در زیارت زائران کربلا شریک خواهند شد.
با ۴۵ هزار تومن تجارت ابدی کن و خودت و امواتت رو در این ثواب باقی و صالح شریک کن ...😍
پل ارتباطی و گزارش کار 👇
https://eitaa.com/joinchat/2846883849Cbf3af7a7e9
#پارت103
#روح_سارا
بخش دوم
_یعنی بازم میان سراغم؟
_حتما.
_پس اون معجونایی که اون جادوگر بهم داد چی؟هیچ اثری نداشت؟
_قرار نیست همیشه اثر کنه.
شایدم اگه اونا رو نمی گرفتی وضع از این بدتر می شد.
یادته گفتم مراقب خودت باش؟
_یادمه.
_فکر کنم الان دلیلش رو فهمیدی.
_چرا نمی تونم حرف بزنم؟
_ زبونت بند اومده.
_یعنی...
_چرا ...خوب میشی.
_سارا دلم می خواد بمیرم.خوش بحالت مردی.
نگام کرد و لبخند زد.
اما اونقدر تلخ بود که قشنگ حسش کردم.
بلند شد.
موهای حالت دارشم دیپه پریشون نبود.
اصلا شبیه فرشته ها شده بود.
_داری می ری؟
_باید برم.
#پارت103
#روح_سارا
بخش سوم
_کاش می موندی.
_یکی منتظرته.
_کی
_یعنی نمی دونی کی رو میگم؟
قبل اینکه حرفی بزنم غیبش زد.
منظورش هیراد بود.
بعد اون اتفاق حس کردم چقدر نبودنش برام می تونه دردناک باشه.
تو همون مدت کم وابستش شده بودم.نمی دونستم یه وابستگی سادس یا.........
نیروم رو جمع کردم و بلند شدم.
رفتم رو به روی آینه ی تیکه تیکه ایستادم.
یاد روزی که آینه رو شکستم افتادم.به دستم نگاه کردم.
جای زخمام هنوز مونده بود.
باورم نمی شد تو این دو هفته اینقدر عوض شده باشم.
دیگه از صورت مهتابی و شادابم خبری نبود.رنگ چشمام به تیرگی می زد.
گونه هام گود رفته بود.موهامم بهم ریخته بود.
شبیه روح شده بودم.
حس کردم صدای خش خش برگ میاد.
رفتم پشت پنجره .
هیراد داشت تو حیاط قدم می زد.چراغ زرد کوچیک بغل حیاط هم روشن بود.
یکم که گذشت سیگارش رو روشن کرد و سرش رو به سمت آسمون بلند کرد.
هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
7.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پنجشنبه_های_حسینی
اونجایی که تو حرمت نشستم،
خادم اومد گفت: بین راهی، اینجا نشین
راست میگفت...
هنوز بهت نرسیدم،
هنوز بین راهم، هنوز پشت درم...
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
🕊 کمک فوری به درمان کودک مبتلا به #سرطان_خون
🏮دختر بچه 7 ساله ساکن منطقه محروم مبتلا به بیماری سرطان خون می باشند و پدرشان 2 سال پیش فوت کرده اند و مادرشان نیز توان تامین هزینه های درمانی فرزندشان را ندارند.
🍃 برای تامین هزینه درمانی این کودک معصوم، با هر مبلغی که #توان دارید سهیم باشید؛
🔹شماره کارت #رسمی و قانونی به نام گروه جهادی حضرت زین العابدین ( ع) و شبا هیئت مذهبی قمر منیر بنی هاشم (ع)
●
6037997750014749●IR
840690082101102230186001کد دستوری👈
*6655*1*60#🏮لینک کانال 👈 @charityi313 🔶 ارتباط با ادمین و ارسال فیش واریزی @charity12
6.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ امام صادق علیه السلام:
تَسْبِيحُ فَاطِمَةَ فِي كُلِّ يَوْمٍ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ صَلَاةِ أَلْفِ رَكْعَةٍ فِي كُلِّ يَوْمٍ.
💬 تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها هرروز در تعقیب هر نماز،
از هزار رکعت نماز در روز برای من دوست داشتنیتر است.
📚 الكافي (ط - الإسلامية)، ج۳، ص۳۴۳.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✋نشر دهیم
#به_عشق_مادر
#به_نیت_فرج
IMG_20241127_23-AudioConverter.mp3
4.14M
ازهمه مهربونتر مادر
🎙 آقا مهدی رسولی
💎 حرم مادردختری
8.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 عاشقان امام رضا(ع)بسم الله؛ آشپزخانه حضرت که روزانه کلی غذای گرم برای بی پناهان لبنانی در بیروت طبخ میکنه نیازمند کمک های شما هستش.
🔹با اعلام آتش بس و روانه شدن سیل جمعیت به سوی خانه های تخریب شده نیاز به غذای گرم بیشتر است؛ این آشپزخانه با هماهنگی مجموعه شبابالمقاومة با حزبالله در بیروت در حال فعالیت میباشد
🔹به نیت امام رضا(ع) کمکهای خود به مردم لبنان و امور اجتماعی مربوطه را به این شماره کارت به نام "جبههجهانی شبابالمقاومة" واریز کنید.👇👇
6037997750004344🔸 کانال رسمی شباب المقاومة👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3545694224Ccf85b685fb
#روح_سارا 🕷
#پارت_104
تا سیگارش تموم شه،یه دل سیر نگاش کردم.
هربار که یاد اون صحنه ها میفتادم و می دیدم الان سالم جلوم ایستاده از ته دل خدا رو شکر می کردم.
تو دلم آه کشیدم و به رخت خوابم برگشتم.......................
روز بعد نفس اومد بیدارم کرد و گفت هیراد میگه باید بریم دنبال محمد.
تا اسم محمد اومد سریع نشستم سر جام و شروع کردم به مالیدن چشمام.
یکم نگام کرد و گفت:هموزم نمی تونی حرف بزنی؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم.
با لحن ناراحتی گفت:
دیشب تا صبح داشتم باهات حرف می زدم.اما تو خواب بودی.
دستام رو به روش باز کردم.
اونم سریع ...