#پارت103
#روح_سارا
بخش سوم
_کاش می موندی.
_یکی منتظرته.
_کی
_یعنی نمی دونی کی رو میگم؟
قبل اینکه حرفی بزنم غیبش زد.
منظورش هیراد بود.
بعد اون اتفاق حس کردم چقدر نبودنش برام می تونه دردناک باشه.
تو همون مدت کم وابستش شده بودم.نمی دونستم یه وابستگی سادس یا.........
نیروم رو جمع کردم و بلند شدم.
رفتم رو به روی آینه ی تیکه تیکه ایستادم.
یاد روزی که آینه رو شکستم افتادم.به دستم نگاه کردم.
جای زخمام هنوز مونده بود.
باورم نمی شد تو این دو هفته اینقدر عوض شده باشم.
دیگه از صورت مهتابی و شادابم خبری نبود.رنگ چشمام به تیرگی می زد.
گونه هام گود رفته بود.موهامم بهم ریخته بود.
شبیه روح شده بودم.
حس کردم صدای خش خش برگ میاد.
رفتم پشت پنجره .
هیراد داشت تو حیاط قدم می زد.چراغ زرد کوچیک بغل حیاط هم روشن بود.
یکم که گذشت سیگارش رو روشن کرد و سرش رو به سمت آسمون بلند کرد.
هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
7.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پنجشنبه_های_حسینی
اونجایی که تو حرمت نشستم،
خادم اومد گفت: بین راهی، اینجا نشین
راست میگفت...
هنوز بهت نرسیدم،
هنوز بین راهم، هنوز پشت درم...
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
🕊 کمک فوری به درمان کودک مبتلا به #سرطان_خون
🏮دختر بچه 7 ساله ساکن منطقه محروم مبتلا به بیماری سرطان خون می باشند و پدرشان 2 سال پیش فوت کرده اند و مادرشان نیز توان تامین هزینه های درمانی فرزندشان را ندارند.
🍃 برای تامین هزینه درمانی این کودک معصوم، با هر مبلغی که #توان دارید سهیم باشید؛
🔹شماره کارت #رسمی و قانونی به نام گروه جهادی حضرت زین العابدین ( ع) و شبا هیئت مذهبی قمر منیر بنی هاشم (ع)
●
6037997750014749●IR
840690082101102230186001کد دستوری👈
*6655*1*60#🏮لینک کانال 👈 @charityi313 🔶 ارتباط با ادمین و ارسال فیش واریزی @charity12
6.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ امام صادق علیه السلام:
تَسْبِيحُ فَاطِمَةَ فِي كُلِّ يَوْمٍ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ صَلَاةِ أَلْفِ رَكْعَةٍ فِي كُلِّ يَوْمٍ.
💬 تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها هرروز در تعقیب هر نماز،
از هزار رکعت نماز در روز برای من دوست داشتنیتر است.
📚 الكافي (ط - الإسلامية)، ج۳، ص۳۴۳.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✋نشر دهیم
#به_عشق_مادر
#به_نیت_فرج
IMG_20241127_23-AudioConverter.mp3
4.14M
ازهمه مهربونتر مادر
🎙 آقا مهدی رسولی
💎 حرم مادردختری
8.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 عاشقان امام رضا(ع)بسم الله؛ آشپزخانه حضرت که روزانه کلی غذای گرم برای بی پناهان لبنانی در بیروت طبخ میکنه نیازمند کمک های شما هستش.
🔹با اعلام آتش بس و روانه شدن سیل جمعیت به سوی خانه های تخریب شده نیاز به غذای گرم بیشتر است؛ این آشپزخانه با هماهنگی مجموعه شبابالمقاومة با حزبالله در بیروت در حال فعالیت میباشد
🔹به نیت امام رضا(ع) کمکهای خود به مردم لبنان و امور اجتماعی مربوطه را به این شماره کارت به نام "جبههجهانی شبابالمقاومة" واریز کنید.👇👇
6037997750004344🔸 کانال رسمی شباب المقاومة👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3545694224Ccf85b685fb
#روح_سارا 🕷
#پارت_104
تا سیگارش تموم شه،یه دل سیر نگاش کردم.
هربار که یاد اون صحنه ها میفتادم و می دیدم الان سالم جلوم ایستاده از ته دل خدا رو شکر می کردم.
تو دلم آه کشیدم و به رخت خوابم برگشتم.......................
روز بعد نفس اومد بیدارم کرد و گفت هیراد میگه باید بریم دنبال محمد.
تا اسم محمد اومد سریع نشستم سر جام و شروع کردم به مالیدن چشمام.
یکم نگام کرد و گفت:هموزم نمی تونی حرف بزنی؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم.
با لحن ناراحتی گفت:
دیشب تا صبح داشتم باهات حرف می زدم.اما تو خواب بودی.
دستام رو به روش باز کردم.
اونم سریع ...
#پارت104
#روح_سارا
بخش دوم
خیلی دلم می خواست حسام رو بهش بگم.بگم چی شد و چیا دیدم.
ازش جدا شدم و با ایما اشاره گفتم که به هیراد بگه میام.
اونم تایید کرد و رفت.
بلند شدم رفتم طبقه ی بالا.
با کسی تو سالن بر نخوردم.
رفتم تو اتاق سارا.
مانتوی مشکی و شلوار همرنگ جدیدی که خریده بودم رو پوشیدم.
شال کاموایی قهوه ای هم سرم کردم.
پالتوم رو پوشیدم و رفتم بیرون.
همشون تو حیاط بودن.
هیراد تا منو دید سرشو انداخت پایین و رفت نشست تو ماشین.
حق داشت دلخور باشه.
اما تقصیر منم نبود.
آراد با دیدنم گفت:به به بهار خانوم.
چه عجب ما شما را زیارت کردیم.
جوابم فقط یه لبخند پر درد بود.
نفس:
برو بهار.
به سلامت.
مواظب خودتون باشین.
سر تکون دادم و رفتم نشستم تو ماشین.
.......
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
ثبت نام ترم دوم آغاز شد... 🌱
✳ دوره ای ویژه دانشجویان ✳
( کسب معرفت دینی از مقدمات تا سطوح عالی)
💠آشنایی و تسلط بر مبانی دینی
(قرآن.حدیث.عقائد.فقه. تاریخ)
💠قدرت پاسخگویی در برابر شبهات روز
💠استفاده از اساتید برتر حوزه و دانشگاه
💠دوره حضوری و مجازی
🔸️ کسب اطلاعات بیشتر در پیام رسان بله : 👇
ble.ir/join/FfZCNYSrUs
❇ ثبت نام:
daneshjoo-hekmat.ir
(برادران: دوره حضوری و مجازی) 👆
talabe-daneshjoo.ir
(خواهران: دوره مجازی) 👆
🔹️ کلاسهای حضوری: روزهای پنجشنبه
🔸️ ثبت نام : ۵ تا ۲۵ آذر ماه
🔸️ شروع دوره: بهمن ماه ۱۴۰۳
♡•┈┈••••✾•🍃🌿🌸🌿🍃•✾•••┈┈•♡
[دوره آموزشی علم و معرفت](ble.ir/join/FfZCNYSrUs)
#پارت104
#روح_سارا
بخش سوم
جو بیش از حد سنگین بود...
هیراد اصلا حرف نمی زد.
داشت تو همون مسیر قبلی می رفت که یهو دیدم گرفت تو خاکی و زد تو ترمز.
اینقدر ناگهانی این کارو کرد که قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم.
با ترس نگاهش کرد.
نگاهم کرد و گفت:
پیاده شو.
به خودم که اومد پیاده شدم.
رفت نشست وسط جاده.
دهنم باز مونده بود.
دلیل کاراش رو نمی فهمیدم.
داشت چی کار می کرد؟
جاده خیلی خلوت بود اما هر لحظه امکان داشت یه ماشین با سرعت بیاد.
تقلا می کردم چیزی بگم اما نمی شد.
وقتی دیدم بی فایدس تصمیم گرفتم خودم برم بیارمش .
تا قدم اول رو برداشتم دیدم یه ماشین داره با سرعت بالا بهش نزدکی میشه.
چشماش بسته بود...