هو لم يخدعك ، كنت تعرف دائما ما هو نوع الشخص الذي كان عليه ، لكنک كنت تحبه على أي حال ..
خسته شده ام مرهم درد هایم بوسه و بغل توست تا کی از دور با خیال ِصبر لب ریز شده ام سر کنم؟
در حوالی غمی که در خیال ِ بغلت اشک ریختم.
" آغازی که به انتظار پایان است ".
شهر بعد از تو ، بوی رفتنت را میدهد.
در خیابانهایی قدم میزنم که جای خالی قدم هایت را به رخم میکشند.
میخواهم در این شهر مرگوار، جان به خاک دهم ، همانطور که تو روزی با رفتنت ، قلبم را به خاک دادی. جای نبودت درد میکند.
با خود اینگونه میاندیشم که در نامهٔ ای آخرت اینطور میگفتی :
«عزیزک ، چارهای نیست. میدانی که چقدر دوستت دارم؟ اما دلباختهات نیستم. تو را نمیخواهم ، فقط دوست دارم! از همان آغاز ، راه من و تو جدا بود.»
به خود که آمدم ، دیدم نورهایی چشمانم را میزنند. فاصلهای با مرگ ندارم. آری ، جسم ِ خستهام با روحام همآوایی میکند برای رفتن.
ناگهان چشمانم را بستم. دگر به ماشینِ مرگ برخورد کرده بودم؛ بیصدا ، بیآنکه کسی حتی سعی کند بفهمد چه بر من گذشت. جسم ِ خسته ، جانم را در سکوت ، مثلِ حرفهایم ، به خاک سپردند.
بالاخره آمدی برایم اشک میریختی ، مثل همان روزهای اول که ادعای مجنون بودند میکردی. گفتی : « عزیزک دوست دارم !»
خواستنِ تو ، بزرگترین دروغِ این عاشق شدن بود. مرا ببخشید که طمع این دنیا نخواست که بخواهمت :) .
از قلمِ مَحان خسته که جز دلتنگی و یادگاریِ رفتنِ آدمها ، چیزی به نامِ دوست داشتن در قلب اش نمانده.