محکوم به زندگی;
تیر برقیچوبیام
در انتهای روستا !
بیفروغم کرده سنگ بچههای روستا ؛
ریشهام جامانده در باغی که صدها سرو داشت .
کوچ کردم از وطن تنها برای روستا . .
محکوم به زندگی;
باخبر هستی نگاهم بیقرار چشم توست؟
عاشق دیوانهات چشمانتظار چشم توست
محکوم به زندگی;
چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟
با دو چشمان پُر از اشک صدایش کردی؟
مدتی بودکه غافل شده بودم از عشق
تو مرا باز گرفتار بلایش کردی؟
مرجان_علیشاهی
شـــعر