eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
1.3هزار دنبال‌کننده
8.4هزار عکس
7هزار ویدیو
11 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
▪️16 خرداد 1387 — سالروز درگذشت نویسنده نامدار، مترجم، روزنامه‌نگار، کارگردان، مستندساز و ترانه سرا 🎞 او از استادان سینما بود و علاقمند به رزمنده ها و جبهه های جنگ؛ لذا تصمیم داشت اثری با محوریت شخصیت همت خلق کند اما عمرش کفاف نداد و این اثر هیچ گاه خلق نشد. نادر ابراهیمی استادِ بزرگانی چون "" (فیلمساز دفاع مقدس) نیز بود و به واسطه او بود که سفری به مناطق عملیاتی در جبهه داشت. @Asmaniiiha
🇮🇷ما برای آن که ایران گوهری تابان شود… خون 🩸دل‌ها؛ خورده‌ایم…🇮🇷 ✍️ شعر از : نادر ابراهیمی @Asmaniiiha
نادر_ابراهیمی_ما_برای_پرسیدنِ_نامِ.mp3
زمان: حجم: 3.9M
📢صوت| : ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك خون دل‌ها خورده‌ایم، خون دل‌ها خورده‌ایم ما برای آنكه ایران، خانه خوبان شود رنج دوران برده‌ایم ، رنج دوران برده‌ایم 💯 شعر از: نادر ابراهیمی @Asmaniiiha
🔴 وصیت‌نامه مجسم 🥀 امام شهید امت، حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای: 🔹«به جوانان توصیه می‌کنم امام را بخوانند. شما امام را ندیده‌اید، اما امام خمینی(ره) در همین وصیت‌نامه مجسم است. اصول انقلاب نیز همان چیزهایی است که در وصیت‌نامه و بیانات امام(ره) آمده است.» @Asmaniiiha
📚 معرفی کتاب «وصیت‌نامه سیاسی ـ الهی امام خمینی(ره)» 🔻«وصیت‌نامه سیاسی ـ الهی امام خمینی(ره)» آخرین پیام و میراث ماندگار بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران برای ملت ایران و همه نسل‌های آینده است. امام(ره) در این اثر ارزشمند، ضمن اصول و آرمان‌های انقلاب اسلامی، بر حفظ استقلال کشور، استکبارستیزی، در برابر دشمنان، از ولایت و تأکید می‌کنند و راه پاسداری از انقلاب را نشان می‌دهند. 🔹 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، امام شهید امت درباره اهمیت این اثر گران‌سنگ فرموده‌اند: «به جوان‌ها توصیه می‌کنم وصیت‌نامه امام را بخوانند. شما امام را ندیده‌اید، اما امام خمینی(ره) در همین وصیت‌نامه مجسم است.» @Asmaniiiha
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان اثر 👈این داستان برگرفته از حوادث حقیقی خرداد تا شهریور سال ۱۳۹۳ در شهر آمِرلی عراق است که با خوشه چینی از خاطرات مردم و رزمندگان دلاور این شهر، به ویژه فرماندهی بی نظیر سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی در قالب داستانی عاشقانه روایت شده است. @Asmaniiiha
🍃🌷 💠 حالا من هم در کشاکش پاک احساسش، در عالم انقلابی به پا شده و می‌توانستم به چشم به او نگاه کنم که نه به زبان، بلکه با همه قلبم♥️ قبولش کردم. از سکوت سر به زیرم، عمق را حس کرد که نفس بلندی کشید و مردانه ضمانت داد :«نرجس! قول میدم تا لحظه‌ای که زنده‌ام، با خون و جونم ازت حمایت کنم!» 💠 او همچنان عهد می‌بست و من در عالم عشق علیه‌السلام خوش بودم که امداد را برایم به کمال رساند و نه‌تنها آن روز که تا آخر عمرم، آغوش مطمئن حیدر را برایم انتخاب کرد. 💍به یُمن همین هدیه حیدری، عقد کردیم و قرار شد جشن عروسی‌مان باشد و حالا تنها سه روز مانده به نیمه شعبان، شبح عدنان دوباره به سراغم آمده بود. 💠 نمی‌دانستم شماره‌ام را از کجا پیدا کرده و اصلاً از جانم چه می‌خواهد؟ گوشی در دستانم ثابت مانده و نگاهم یخ زده بود که پیامی دیگر فرستاد :«من هنوز هر شب خوابتو می‌بینم! قسم خوردم تو بیداری تو رو به دست بیارم و میارم!» نگاهم تا آخر پیام نرسیده، دلم از وحشت😱 پُر شد که همزمان دستی بازویم را گرفت و جیغم در گلو خفه شد. وحشتزده چرخیدم و در تاریکی اتاق، چهره روشن حیدر را دیدم. 💠 از حالت وحشتزده و جیغی که کشیدم، جا خورد. خنده روی صورتش خشک شد و متعجب پرسید :«چرا ترسیدی عزیزم؟ من که گفتم سر کوچه‌ام دارم میام!» پیام هوس‌بازانه عدنان روی گوشی و حیدر مقابلم ایستاده بود و همین کافی بود تا همه بدنم بلرزد. دستش را از روی بازویم پایین آورد، فهمید به هم ریخته‌ام که نگران حالم، عذر خواست :«ببخشید نرجس جان! نمی‌خواستم بترسونمت!» 💠 همزمان چراغ اتاق را روشن کرد و تازه دید رنگم چطور پریده که خیره نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم تا از خط نگاهم چیزی نخواند اما با دستش زیر چانه‌ام را گرفت و صورتم را بالا آورد. نگاهم که به نگاه مهربانش افتاد، طوفان ترسم قطره اشکی😢 شد و روی مژگانم نشست. لرزش چانه‌ام را روی انگشتانش حس می‌کرد که رنگ نگرانی نگاهش بیشتر شد و با دلواپسی پرسید :«چی شده عزیزم؟» و سوالش به آخر نرسیده، پیام‌گیر گوشی دوباره به صدا درآمد و تنم را آشکارا لرزاند. 💠 ردّ تردید نگاهش از چشمانم تا صفحه روشن گوشی در دستم کشیده شد و جان من داشت به لبم می‌رسید که صدای گریه زن‌عمو فرشته نجاتم شد. حیدر به سمت در اتاق چرخید و هر دو دیدیم زن‌عمو میان حیاط روی زمین نشسته و با بی‌قراری گریه می‌کند. عمو هم مقابلش ایستاده و با صدایی آهسته دلداری‌اش می‌داد که حیدر از اتاق بیرون رفت و از روی ایوان صدا بلند کرد :«چی شده مامان؟» 💠 هنوز بدنم سست بود و به‌سختی دنبال حیدر به ایوان رفتم که دیدم دخترعموها هم گوشه حیاط کِز کرده و بی‌صدا گریه می‌کنند. دیگر ترس عدنان فراموشم شده و محو عزاخانه‌ای که در حیاط برپا شده بود، خشکم زد. عباس هنوز کنار در حیاط ایستاده و ظاهراً خبر را او آورده بود که با صدایی گرفته به من و حیدر هم اطلاع داد :« سقوط کرده! امشب شهر رو گرفت!» 💠 من هنوز گیج خبر بودم که حیدر از پله‌های ایوان پایین دوید و وحشتزده پرسید :« چی؟!» با شنیدن نام تلعفر تازه یاد فاطمه افتادم. بزرگترین دخترِ عمو که پس از ازدواج با یکی از شیعه تلعفر، در آن شهر زندگی می‌کرد. تلعفر فاصله زیادی با موصل نداشت و نمی‌دانستیم تا الان چه بلایی سر فاطمه و همسر و کودکانش آمده است. 💠 عباس سری تکان داد و در جواب دل‌نگرانی حیدر حرفی زد که چهارچوب بدنم لرزید :«داعش داره میره سمت تلعفر. هر چی هم زنگ می‌زنیم جواب نمیدن.» گریه زن‌عمو بلندتر شد و عمو زیر لب زمزمه کرد :«این حرومزاده‌ها به تلعفر برسن یه رو زنده نمی‌ذارن!» حیدر مثل اینکه پاهایش سست شده باشد، همانجا روی زمین نشست و سرش را با هر دو دستش گرفت. 💠 دیگر نفس کسی بالا نمی‌آمد که در تاریک و روشن هوا، آوای مغرب در آسمان پیچید و به «أشْهَدُ أنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ الله» که رسید، حیدر از جا بلند شد. همه نگاهش می‌کردند و من از خون که در صورتش پاشیده بود، حرف دلش را خواندم که پیش از آنکه چیزی بگوید، گریه‌ام گرفت. 💠 رو به عمو کرد و با صدایی که به سختی بالا می‌آمد، مردانگی‌اش را نشان داد :«من میرم میارم‌شون.» زن‌عمو ناباورانه نگاهش کرد، عمو به صورت گندمگونش که از ناراحتی گل انداخته بود، خیره شد و عباس اعتراض کرد :«داعش داره شخم می‌زنه میاد جلو! تا تو برسی، حتماً تلعفر هم سقوط کرده! فقط خودتو به کشتن میدی!»... ... ✍نویسنده: فاطمه ولی نژاد @Asmaniiiha