▪️16 خرداد 1387 — سالروز درگذشت #نادر_ابراهیمی
نویسنده نامدار، مترجم، روزنامهنگار، کارگردان، مستندساز و ترانه سرا
🎞 او از استادان سینما بود و علاقمند به رزمنده ها و جبهه های جنگ؛ لذا تصمیم داشت اثری با محوریت شخصیت #شهید_حاج_محمد_ابراهیم همت خلق کند اما عمرش کفاف نداد و این اثر هیچ گاه خلق نشد.
نادر ابراهیمی استادِ بزرگانی چون "#ابراهیم_حاتمیکیا" (فیلمساز دفاع مقدس) نیز بود و به واسطه او بود که سفری به مناطق عملیاتی در جبهه داشت.
#سلبریتی_های_واقعی
@Asmaniiiha
🇮🇷ما برای آن که ایران گوهری تابان شود…
خون 🩸دلها؛ خوردهایم…🇮🇷
✍️ شعر از : نادر ابراهیمی
@Asmaniiiha
نادر_ابراهیمی_ما_برای_پرسیدنِ_نامِ.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
📢صوت| #استاد_محمد_نوري:
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك
خون دلها خوردهایم، خون دلها خوردهایم
ما برای آنكه ایران، خانه خوبان شود
رنج دوران بردهایم ، رنج دوران بردهایم
💯 شعر از: نادر ابراهیمی
@Asmaniiiha
🔴 وصیتنامه مجسم
🥀 امام شهید امت، حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای:
🔹«به جوانان توصیه میکنم #وصیتنامه امام را بخوانند. شما امام را ندیدهاید، اما امام خمینی(ره) در همین وصیتنامه مجسم است.
اصول انقلاب نیز همان چیزهایی است که در وصیتنامه و بیانات امام(ره) آمده است.»
@Asmaniiiha
#کتاب_مقاومت
📚 معرفی کتاب «وصیتنامه سیاسی ـ الهی امام خمینی(ره)»
🔻«وصیتنامه سیاسی ـ الهی امام خمینی(ره)» آخرین پیام و میراث ماندگار بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران برای ملت ایران و همه نسلهای آینده است.
امام(ره) در این اثر ارزشمند، ضمن #تبیین اصول و آرمانهای انقلاب اسلامی، بر حفظ استقلال کشور، استکبارستیزی، #هوشیاری در برابر دشمنان، #تبعیت از ولایت و #حفظ_وحدت_ملی تأکید میکنند و راه پاسداری از انقلاب را نشان میدهند.
🔹 حضرت آیتالله خامنهای، امام شهید امت درباره اهمیت این اثر گرانسنگ فرمودهاند:
«به جوانها توصیه میکنم وصیتنامه امام را بخوانند. شما امام را ندیدهاید، اما امام خمینی(ره) در همین وصیتنامه مجسم است.»
@Asmaniiiha
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
رمان #تنها_میان_داعش
اثر #فاطمه_ولی_نژاد
👈این داستان برگرفته از حوادث حقیقی خرداد تا شهریور سال ۱۳۹۳ در شهر آمِرلی عراق است که با خوشه چینی از خاطرات مردم و رزمندگان دلاور این شهر، به ویژه فرماندهی بی نظیر سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی در قالب داستانی عاشقانه روایت شده است.
@Asmaniiiha
🍃🌷
﷽
#رمان_تنها_میان_داعش
#قسمت_نهم
💠 حالا من هم در کشاکش پاک احساسش، در عالم #عشقم انقلابی به پا شده و میتوانستم به چشم #همسر به او نگاه کنم که نه به زبان، بلکه با همه قلبم♥️ قبولش کردم.
از سکوت سر به زیرم، عمق #رضایتم را حس کرد که نفس بلندی کشید و مردانه ضمانت داد :«نرجس! قول میدم تا لحظهای که زندهام، با خون و جونم ازت حمایت کنم!»
💠 او همچنان #عاشقانه عهد میبست و من در عالم عشق #امیرالمؤمنین علیهالسلام خوش بودم که امداد #حیدریاش را برایم به کمال رساند و نهتنها آن روز که تا آخر عمرم، آغوش مطمئن حیدر را برایم انتخاب کرد.
💍به یُمن همین هدیه حیدری، #13رجب عقد کردیم و قرار شد #نیمه_شعبان جشن عروسیمان باشد و حالا تنها سه روز مانده به نیمه شعبان، شبح عدنان دوباره به سراغم آمده بود.
💠 نمیدانستم شمارهام را از کجا پیدا کرده و اصلاً از جانم چه میخواهد؟ گوشی در دستانم ثابت مانده و نگاهم یخ زده بود که پیامی دیگر فرستاد :«من هنوز هر شب خوابتو میبینم! قسم خوردم تو بیداری تو رو به دست بیارم و میارم!»
نگاهم تا آخر پیام نرسیده، دلم از وحشت😱 پُر شد که همزمان دستی بازویم را گرفت و جیغم در گلو خفه شد. وحشتزده چرخیدم و در تاریکی اتاق، چهره روشن حیدر را دیدم.
💠 از حالت وحشتزده و جیغی که کشیدم، جا خورد. خنده روی صورتش خشک شد و متعجب پرسید :«چرا ترسیدی عزیزم؟ من که گفتم سر کوچهام دارم میام!»
پیام هوسبازانه عدنان روی گوشی و حیدر مقابلم ایستاده بود و همین کافی بود تا همه بدنم بلرزد. دستش را از روی بازویم پایین آورد، فهمید به هم ریختهام که نگران حالم، عذر خواست :«ببخشید نرجس جان! نمیخواستم بترسونمت!»
💠 همزمان چراغ اتاق را روشن کرد و تازه دید رنگم چطور پریده که خیره نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم تا از خط نگاهم چیزی نخواند اما با دستش زیر چانهام را گرفت و صورتم را بالا آورد.
نگاهم که به نگاه مهربانش افتاد، طوفان ترسم قطره اشکی😢 شد و روی مژگانم نشست. لرزش چانهام را روی انگشتانش حس میکرد که رنگ نگرانی نگاهش بیشتر شد و با دلواپسی پرسید :«چی شده عزیزم؟» و سوالش به آخر نرسیده، پیامگیر گوشی دوباره به صدا درآمد و تنم را آشکارا لرزاند.
💠 ردّ تردید نگاهش از چشمانم تا صفحه روشن گوشی در دستم کشیده شد و جان من داشت به لبم میرسید که صدای گریه زنعمو فرشته نجاتم شد.
حیدر به سمت در اتاق چرخید و هر دو دیدیم زنعمو میان حیاط روی زمین نشسته و با بیقراری گریه میکند. عمو هم مقابلش ایستاده و با صدایی آهسته دلداریاش میداد که حیدر از اتاق بیرون رفت و از روی ایوان صدا بلند کرد :«چی شده مامان؟»
💠 هنوز بدنم سست بود و بهسختی دنبال حیدر به ایوان رفتم که دیدم دخترعموها هم گوشه حیاط کِز کرده و بیصدا گریه میکنند.
دیگر ترس عدنان فراموشم شده و محو عزاخانهای که در حیاط برپا شده بود، خشکم زد. عباس هنوز کنار در حیاط ایستاده و ظاهراً خبر را او آورده بود که با صدایی گرفته به من و حیدر هم اطلاع داد :«#موصل سقوط کرده! #داعش امشب شهر رو گرفت!»
💠 من هنوز گیج خبر بودم که حیدر از پلههای ایوان پایین دوید و وحشتزده پرسید :«#تلعفر چی؟!» با شنیدن نام تلعفر تازه یاد فاطمه افتادم.
بزرگترین دخترِ عمو که پس از ازدواج با یکی از #ترکمنهای شیعه تلعفر، در آن شهر زندگی میکرد. تلعفر فاصله زیادی با موصل نداشت و نمیدانستیم تا الان چه بلایی سر فاطمه و همسر و کودکانش آمده است.
💠 عباس سری تکان داد و در جواب دلنگرانی حیدر حرفی زد که چهارچوب بدنم لرزید :«داعش داره میره سمت تلعفر. هر چی هم زنگ میزنیم جواب نمیدن.»
گریه زنعمو بلندتر شد و عمو زیر لب زمزمه کرد :«این حرومزادهها به تلعفر برسن یه #شیعه رو زنده نمیذارن!» حیدر مثل اینکه پاهایش سست شده باشد، همانجا روی زمین نشست و سرش را با هر دو دستش گرفت.
💠 دیگر نفس کسی بالا نمیآمد که در تاریک و روشن هوا، آوای #اذان مغرب در آسمان پیچید و به «أشْهَدُ أنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ الله» که رسید، حیدر از جا بلند شد.
همه نگاهش میکردند و من از خون #غیرتی که در صورتش پاشیده بود، حرف دلش را خواندم که پیش از آنکه چیزی بگوید، گریهام گرفت.
💠 رو به عمو کرد و با صدایی که به سختی بالا میآمد، مردانگیاش را نشان داد :«من میرم میارمشون.»
زنعمو ناباورانه نگاهش کرد، عمو به صورت گندمگونش که از ناراحتی گل انداخته بود، خیره شد و عباس اعتراض کرد :«داعش داره شخم میزنه میاد جلو! تا تو برسی، حتماً تلعفر هم سقوط کرده! فقط خودتو به کشتن میدی!»...
#ادامه_دارد...
✍نویسنده: فاطمه ولی نژاد
@Asmaniiiha