عنوان: «نامِ روی پلاک»
فصل اول: خاک، بوی خودش را دارد
بادِ آخرِ پاییز از لای درز پنجرهی راهرو میآمد تو و میرفت توی سینهی «مریم» مثل آهی که کسی حواسش نیست اما کار خودش را میکند. بیمارستان شلوغ بود؛ نه از آن شلوغیهای پر سر و صدا—از آن شلوغیهایی که صداها توی گلو میماند و آدمها با چشم حرف میزنند.
مریم کنار اتاق ۱۲ ایستاد. روی در نوشته بودند: «بخش سوختگی —ممنوعالملاقات»
اما ممنوعالملاقات بودن، همیشه برای بعضیها معنی دیگری دارد. برای بعضیها یعنی: اگر ایمان داری، راهی پیدا میکنی.
دستش روی دستگیره ماند. انگار اگر فشار بدهد، چیزی درون خودش هم باز میشود که تا امروز بسته نگه داشته بود. صدای پرستار—خشک، خسته—از پشت سر آمد:
«خانم… شما همونید که میگیدم خواهرشید؟»
مریم برگشت. چادرش را جلو کشید، نه برای پنهانکردن صورتش؛ برای جمعکردن خودش. گفت:
«آره. خواهرشم.»
پرستار نگاهش کرد. نگاهِ آدمهایی که زیاد درد دیدهاند شبیه است: نه ترحم دارد، نه سنگدلی. فقط واقعیت.
«پس بدونید ممکنه نشناسیدش. ممکنه… حرف بزنه ولی صداش درنیاد. ممکنه نگاه کنه ولی شما نفهمید نگاهه. آمادهاید؟»
مریم «آمادهام» نگفت. هیچکس برای دیدن عزیزش در آن حال آماده نیست. فقط آرام گفت:
«بسمالله.»
اتاق ۱۲ بوی عجیبی داشت: بوی دارو، بوی سوختگی، و زیر همهی اینها… بوی خاک. مریم همان لحظه فهمید چرا دلش از صبح بیقرار بود. این بوی خاک، بوی آدمهایی است که از یک جایی برگشتهاند که زمینشت فرق دارد.
روی تخت، مردی خوابیده بود که صورتش در بانداژ گم شده بود. فقط یک چشم، باریکهای از نگاه را به دنیا میداد. کنار تخت، یک پلاک فلزی روی میز بود؛ بندش پاره شده و مثل چیزی که از جنگ برگشته باشد، زخمی و کج افتاده بود.
مریم نزدیک رفت. صداش را کنترل کرد که نلرزد:
«سلام…»
چشمِ مرد تکان خورد. انگار از خیلی دور برگشته باشد. مریم دوباره گفت:
«من… مریمم.»
چشم پلک زد. یکبار. دو بار. بعد انگشتهای دستِ بانداژشده—با زحمت—حرکتی کرد. مریم خم شد. انگشتها دنبال چیزی میگشتند، بیقرار و معلق، مثل دستی که توی تاریکی دنبال دیوار میگردد.
مریم فهمید: پلاک.
پلاک را برداشت، گذاشت کف دستش. مرد با همان انگشتها، یکطور عجیبی بند پاره را جمع کرد. بعد آرام، خیلی آرام، پلاک را آورد نزدیک سینهاش—جایی که قلب باید باشد—و نگه داشت.
پرستار آهسته گفت:
«اسمش رو نمیتونیم با قطعیت بگیم. مدارک همراهش نبوده. فقط همین پلاک… اما روش اسم نیست. فقط یک کلمه حک شده: “یا زهرا”.»
مریم خشک شد.
این «یا زهرا» فقط یک ذکر نبود؛ یک امضا بود. امضای آدمهایی که وقتی همهچیز را میگذارند و میروند، برای برگشتن شرط نمیگذارند.
مریم با صدایی که خودش هم باورش نمیشد، پرسید:
«از کجا آوردینش؟
پرستار نگاهش را دزدید، انگار بعضی آدرسها را نمیشود بلند گفت.
«گفتن حادثهی آتشسوزی… ولی همراهشها گفتن “ماموریت”. بیشتر نمیدونم.»
ماموریت.
کلمه توی ذهن مریم چرخید و به دیروز خورد؛ به تلفن ناشناس، به صدای مردی که گفت: «خانوادهی کاظمی؟… دعا کنید.»
به مادری که همان لحظه نشست و فقط گفت: «یا زهرا…»
مریم نگاهش رفت روی تخت. مرد دوباره انگشتهایش را تکان داد. اینبار واضحتر. انگشت اشارهاش به سمت جیب پیراهن بیمارستان میرفت؛ جایی که خالی بود.
مریم گفت:
«چی میخوای؟»
مرد با سختی، سرش را یک میلیمتر چرخاند. چشمش به مریم قفل شد. بعد لبهای زیر بانداژ، حرکتی کردند—بیصدا، اما واضح.
مریم لبخوانی بلد نبود… اما بعضی حرفها را لازم نیست بلد باشی. دل خودش ترجمه میکند.
او گفته بود:
«نماز…»
مریم بغضش را خورد. با دست لرزان، چادرش را جمع کرد، همانجا کنار تخت نشست. گفت:
«باشه. با هم میخونیم. تو فقط… تو فقط نیت کن. من میگم.»
و همانجا، در اتاق ۱۲، کنار مردی که اسمش معلوم نبود اما ذکرش معلوم بود، مریم فهمید زندگی بعضیها با شناسنامه شروع نمیشود—با پلاک شروع میشود.
پلاک، نشانیِ آدمی که شاید قرار است شهید شود،
اما قبلش… قرار است کسی را بیدار کند.
باد دوباره از پنجره گذشت.
مریم به پلاک نگاه کرد و زیر لب گفت:
«یا زهرا… این آقا کیه؟»
و جواب—نه از پرستار، نه از پرونده—از اعماق همان بوی خاک آمد:
حالا تازه قصه شروع شده.
به قلم کیانا بانو💘
هدایت شده از ث.
مجدد شروع کردم به عضو رایگان زنی برای کانال و گروه شما که جذب بگیرید 🤩
کسانی که کانال و گروه دارن بنر بدن پخش کنم براشون به صورت رایگان زود پیام بدع🫧
تضمینی بیش از 30 جذب حداقل بگیرید 🤝
💢ظرفیت داره تکمیل میشه رزرو کنید💢
😍چنل اعتماد هم داریم: @rezaiat_jazd
اگه میای عدد ( - 1 - ) رو برام بفرست تا برات توضیحات ارسال بشه و بتونی جذب بگیری🔥
🧑🏻💻ID - @ADM_ON - @ADM_ON -
🤝فقد آیدی بالا پیام بدید🤝
💢کانال زیر 300 عضو پیام نده💢
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زهرای چهارده ماهه 💔
بی گناه ترین فرد 💔
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرکه شود صید عشق؛
کی شود او صید مرگ...؟