مریم گفت:
«من؟ چرا من؟»
زهراآرام جواب داد:
«چون حامد اسم شما رو آورده.»
مریم جا خورد.
«اسم من رو؟»
زن سر تکان داد.
«گفت یه دختر هست که بین آدمهای غریبه، بلد بود دعا بخونه و نترسه. گفت اگر برگشتم، شاید اون بتونه نامه رو بخونه؛ چون بعضی نامهها رو فقط کسی میفهمه که هنوز دلش زندهست.»
مریم دستش لرزید.
نامه را گرفت. روی پاکت، با خطی محکم نوشته شده بود:
برای خواهرم زهرا — اگر روزی دستت لرزید، این را باز کن.
مریم پاکت را باز نکرد.
فقط نگاهش کرد و گفت:
«میخواید… با هم بخونیمش؟»
زهرای سلیمانی سرش را تکان داد.
«آره. نمیخوام تنها بخونم.»
مریم پاکت را باز کرد.
داخلش یک نامهی کوتاه بود. چند خط بیشتر نه. اما همان چند خط، بوی حلب میداد. بوی دود. بوی شبهای بیستاره. و بوی مردی که در غربت، دلش را به خانه بسته بود.
مریم شروع کرد به خواندن:
> «خواهرم زهرا
> اگر این نامه دستت رسید، یعنی من یا دیر کردم یا زود.
> از من نپرس کجا بودم؛ بگو برای چه بودم.
> من برای زمین نجنگیدم، برای آسمان جنگیدم.
> برای اینکه اسم اهلبیت را کسی نتواند از کوچهها جمع کند.
> برای اینکه بچهای در حلب، شب را با “یا فاطمه” بخوابد و صبح را با ترس بیدار نشود.
> اگر برگشتم، دستت را میبوسم. اگر برنگشتم، گریه نکن.
> به مادرم بگو حلالم کند.
> به سارا بگو درسش را بخواند و هیچوقت فکر نکند ایمان، قصهی آدمهای پیر است.
> و اگر خواستی از من یاد کنی، نه با عکس، نه با اسم…
> فقط هر وقت نمازت را اول وقت خواندی، بگو: حامد هم آنطرف، همین کار را کرده.
> برادرت»
وقتی مریم نامه را تمام کرد، اتاق ساکت شد.
زهراآخرین جمله را زیر لب تکرار کرد:
«حامد هم آنطرف… همین کار را کرده.»
بعد گریهاش شکست.
نه با صدای بلند؛ با آن گریهی سنگینی که انگار سالها زیر پوست مانده و حالا راه نفسش را باز کرده.
سارا دست مادرش را گرفت و مریم حس کرد این زن، نه فقط خواهرِ یک رزمنده، که نگهبانِ تمام شبهایی بوده که حامد در آنها دور از خانه جنگیده است.
زهرادر میان گریه گفت:
«او همیشه میگفت جنگ...»
به قلم کیانا بانو💘
## نامِ روی پلاک
### فصل سوم: نامهای که بوی حلب میداد
مریم تا عصر، سه بار شمارهی ناشناس را در تلفنش نگاه کرد و سه بار صفحه را خاموش کرد.
هر بار که میخواست زنگ بزند، انگار دستی نامرئی روی شانهاش مینشست و میگفت: *آمادهای حقیقت را بشنوی؟*
وقتی برای ملاقات به بخش برگشت، حامد بیدارتر از همیشه بود. نور کمرنگ غروب از پنجره افتاده بود روی بانداژهای سفیدش و اتاق را شبیه جایی میان مقتل و محراب کرده بود. مریم بیاختیار آرامتر راه رفت.
حامد نگاهش کرد و گفت:
«تماس گرفتند؟»
مریم نشست و گفت:
«آره. گفتن باید حضوری صحبت کنن.»
حامد سری تکان داد؛ نه از ترس، از چیزی شبیه تسلیمِ آرام.
«پس دیگه وقتشه.»
مریم نگاهش را به او دوخت.
«وقتِ چی؟»
حامد چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آهسته گفت:
«وقت اینه که بفهمی من اونطور که فکر میکنی، اینجا شروع نشدم.»
---
### حلب
حامد حرف میزد و مریم، بیآنکه پلک بزند، در ذهنش از بیمارستان جدا میشد و به شهری میرفت که فقط اسمش را در خبرها شنیده بود: حلب.
حامد گفت:
«اولین بار که رفتم سوریه، فکر میکردم فقط چند ماهه. فکر میکردم میریم کمک، برمیگردیم. سادهتر از این حرفها تصور میکردم دنیا رو.»
مریم پرسید:
«و نبود؟»
حامد لبخند کوتاهی زد.
«نه. اونجا فهمیدم آدم هر جا پا میذاره، اول باید از خودش بگذره.»
صدایش آرامتر شد، انگار خودش را میبرد به همان سالها.
«حلب شهر عجیبی بود. بعضی کوچههاش هنوز بوی زندگی میداد، بعضی کوچههاش بوی مرگ. دیوارهایی که قرآن روشون نوشته شده بود، چند متر اونطرفتر سوراخِ خمپاره داشت. وسط همون خرابهها، بچههایی بودن که هنوز دنبال توپ پلاستیکی میدویدن. هنوز میخندیدن. هنوز “السلام علیکم” بلد بودن.»
مریم دستهایش را در هم قفل کرد.
حامد ادامه داد:
«اولین شب، توی یک زیرزمین بودیم. صدای انفجار نزدیک بود. یکی از بچهها—رضا—با خونسردی نشسته بود داشت مفاتیح میخوند. گفتم: “رضا، نترسی؟”
گفت: “از چی؟ از اینکه امشب شهید شم؟ یا از اینکه یه روزی برگردم و بفهمم کاری نکرده بودم؟”»
مریم آهی کشید.
حامد نگاهش را از سقف گرفت و به او داد.
«اونجا آدمها دو جور میموندن: یا از ترسِ مرگ، یا از عشقِ چیزی که از مرگ بزرگتر بود. ما موندیم چون نمیخواستیم حرم، بیصدا تنها بمونه. نمیخواستیم راهی که به کربلا ختم میشه، از خاک و آتش بگذره و کسی نباشه که سینه سپر کنه.»
مریم پرسید:
«و اون حادثه؟ آتشسوزی؟»
حامد لبش را تر کرد.
«یه شب، ماموریت شناسایی داشتیم. توی محلهای نزدیک محورِ خلدیه. یکی از ساختمانها رو برای استقرار بچههای مجروح آماده کرده بودیم. اما دشمن فهمیده بود. با پرتابهی آتشزا زدند. همهجا شعله شد. دود و انفجار و فریاد… من برگشتم که یکی از بچهها رو بکشم بیرون. همهچیز تمام شد، جز این پلاک که موند.»
مریم به پلاک نگاه کرد؛ همانطور روی میز، آرام و زخمی، مثل یک شاهد خاموش.
حامد گفت:
«اون روز، اگه چند ثانیه دیرتر میرسیدیم، خیلیها برنمیگشتن. اما من برگشتم. نه کامل. فقط به اندازهای که هنوز بتونم حرف بزنم.»
مریم نتوانست بپرسد چند نفر شهید شدند.
بعضی سؤالها را آدم از ترس جواب، نمیپرسد.
حامد ادامه داد:
«اون لحظهای که شعلهها بالا رفت، فقط یه چیز یادم اومد: مادرم گفته بود هر وقت دلت گرفت، اسم حضرت زهرا رو صدا بزن. من هم گفتم: یا زهرا… و بعد همهچیز تار شد.»
سکوت اتاق را گرفت.
مریم حس کرد این سکوت، از جنس مرگ نیست؛ از جنس احترام است. احترام به آدمهایی که از آتش گذشتهاند و هنوز بوی ایمان میدهند.
---
### خانواده
دو روز بعد، مریم در اتاق مشاورهی بیمارستان روبهروی یک زن میانسال نشست که روسری سادهی خاکستری داشت و چشمهایش از گریه خشک شده بود. کنار او دختری حدود بیست ساله، لاغر و رنگپریده، آرام نشسته بود. پرستار گفته بود: «خانوادهی سلیمانیاند.»
زن، قبل از هر سلامی، مستقیم پرسید:
«شما همون خانمی هستید که برادرم نماز خواسته بود؟»
مریم سرش را پایین انداخت.
«بله. من مریمم.»
زن نفس عمیقی کشید.
«من زهرام… خواهر حامد.»
دختر کنارش آرام گفت:
«منم سارا. خواهرزادهش.»
مریم احساس کرد چیزی در دل این جمع، از قبل شکسته بود و حالا فقط دارد خودش را نشان میدهد. زهرای سلیمانی دستمالی از کیفش بیرون آورد و گفت:
«این نامه رو برای وقتی گذاشته بود که “برسه وقتش”. من سه ماهه هر شب همینو نگاه میکنم و جرئت باز کردنش رو ندارم. دکترها گفتن شاید شما بتونید… یا شاید خود حامد…»
صدایش شکست.
سارا سرش را پایین انداخت و مریم برای لحظهای دید که دختر جوان دارد اشکش را قورت میدهد تا مادرش نریزد.
مریم گفت:
«من؟ چرا من؟»
زهراآرام جواب داد:
«چون حامد اسم شما رو آورده.»
مریم جا خورد.
«اسم من رو؟»
زن سر تکان داد.
«گفت یه دختر هست که بین آدمهای غریبه، بلد بود دعا بخونه و نترسه. گفت اگر برگشتم، شاید اون بتونه نامه رو بخونه؛ چون بعضی نامهها رو فقط کسی میفهمه که هنوز دلش زندهست.»
مریم دستش لرزید.
نامه را گرفت. روی پاکت، با خطی محکم نوشته شده بود:
برای خواهرم زهرا — اگر روزی دستت لرزید، این را باز کن.
مریم پاکت را باز نکرد.
فقط نگاهش کرد و گفت:
«میخواید… با هم بخونیمش؟»
زهرای سلیمانی سرش را تکان داد.
«آره. نمیخوام تنها بخونم.»
مریم پاکت را باز کرد.
داخلش یک نامهی کوتاه بود. چند خط بیشتر نه. اما همان چند خط، بوی حلب میداد. بوی دود. بوی شبهای بیستاره. و بوی مردی که در غربت، دلش را به خانه بسته بود.
مریم شروع کرد به خواندن:
> «خواهرم زهرا
> اگر این نامه دستت رسید، یعنی من یا دیر کردم یا زود.
> از من نپرس کجا بودم؛ بگو برای چه بودم.
> من برای زمین نجنگیدم، برای آسمان جنگیدم.
> برای اینکه اسم اهلبیت را کسی نتواند از کوچهها جمع کند.
> برای اینکه بچهای در حلب، شب را با “یا فاطمه” بخوابد و صبح را با ترس بیدار نشود.
> اگر برگشتم، دستت را میبوسم. اگر برنگشتم، گریه نکن.
> به مادرم بگو حلالم کند.
> به سارا بگو درسش را بخواند و هیچوقت فکر نکند ایمان، قصهی آدمهای پیر است.
> و اگر خواستی از من یاد کنی، نه با عکس، نه با اسم…
> فقط هر وقت نمازت را اول وقت خواندی، بگو: حامد هم آنطرف، همین کار را کرده.
> برادرت»
وقتی مریم نامه را تمام کرد، اتاق ساکت شد.
زهراآخرین جمله را زیر لب تکرار کرد:
«حامد هم آنطرف… همین کار را کرده.»
بعد گریهاش شکست.
نه با صدای بلند؛ با آن گریهی سنگینی که انگار سالها زیر پوست مانده و حالا راه نفسش را باز کرده.
سارا دست مادرش را گرفت و مریم حس کرد این زن، نه فقط خواهرِ یک رزمنده، که نگهبانِ تمام شبهایی بوده که حامد در آنها دور از خانه جنگیده است.
زهرادر میان گریه گفت:
«او همیشه میگفت جنگ...
به قلم کیانا بانو💘
هدایت شده از ایران تایمز
♦️ واکنش نتانیاهو به مرگ لیندسی گراهام: من و سارا همراه با مردم آمریکا بر فقدان دوست عزیزمان، سناتور لیندسی گراهام، سوگواریم
@irantimes_com
خـلـوتِ مـهـدوی💙
♦️ واکنش نتانیاهو به مرگ لیندسی گراهام: من و سارا همراه با مردم آمریکا بر فقدان دوست عزیزمان، سناتور
می بینم دونه دونه دارین میرین به درک بعدیش خودتی🥰
هدایت شده از ایران تایمز
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️یچ مک کانل سناتور جمهوری خواه ضد ایرانی ساعتی پیش به بیمارستان منتقل شده و هنوز وضعیتش مشخص نیست
@irantimes_com