eitaa logo
اسرا.
670 دنبال‌کننده
717 عکس
153 ویدیو
2 فایل
مائیم به دنبال حقیقت زیستن، میان روزمرگی‌های ساده. . _پرسه زن بین کاشی‌های فیروزه‌ای اصفهان/همزاد با درخت سپیدار/هم‌خونه‌ی کلمات/خسته/کشته مرده‌ی حضرت شاه نجف/سرباز کوچیک امام. کپی؟ نه عزیزم، از ذهن خودت خلق کن. ما، در بله: ble.ir/join/8PGEbEic8m .
مشاهده در ایتا
دانلود
خلاصهٔ پاییز من:
امروز درحالی که صدام در نمیومد رفتم سرکلاس، موقع خداحافظی استادم گفته "حدیث زودتر خوب شو". چشم عزیزم، الان با دستهٔ جارو می‌گیرم دنبال سیستم ایمنی بدنم و میگم "بدویید بچه‌های بد. زود منو خوبم کنید".
‌اذیتم کنید به اضطرابم می‌گم بیاد بخورتتون. خیلی گنده شده.
_
ممکنه باورتون نشه اما هیچ‌کس درگیر زندگی شما نیست و به شما فکر نمی‌کنه. زندگی‌تون رو بکنید.
...
هادی اگر تویی که کسی گم نمی‌شود...
بیاید یه یا مقلب القلوب بخونید که الان merry Christmas.
بچه‌ها جون من از ۱۴ تا تقدیمی ۷ تا رو نوشتم براتون با کمک یک عزیزی. اونارو امروز میذارم بقیه هم می‌نویسم انشالله. ممنونم از صبوری‌تون😭🌟.
هفته‌ها در رختخواب غلتیدم، چون سنگی که جای خود را گم کرده. وقتی بالاخره پا شدم، دنیای بهاری برایم خاکستری بود. در پارک تنها، روی نیمکتی سرد، به پرنده‌ای بی‌قرار نگاه می‌کردم و با خود می‌گفتم «خدایا، رحمتت از من گذشته است؟» بی‌هدف گوشی را برداشتم و انگشتم روی آیکون قرآن لغزید. صفحه که باز شد، آیه‌ای خودنمایی کرد: «وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ» - «رحمت من همه چیز را فرا گرفته است.» نفسم بند آمد. «هر چیزی؟ حتی این ته‌دل تنهایی؟ حتی من؟» اشک‌ها جاری شدند، اما این بار از جنس شناخت. گویی خود رحمت بی‌کران، در قالب این کلمات، مرا در آغوش گرفته بود و زمزمه می‌کرد «تو هم جزوی از "همه چیز" هستی، حتی وقتی حسش نمی‌کنی.» بلند شدم. پاهایم هنوز سست بود، ولی سبک‌تر. می‌دانستم راه درازی در پیش دارم، اما حالا یقین داشتم که هر قدمم در وسعت بی‌انتهای رحمت او برمی‌دارم. اعراف ۱۵۶. و رحمت من بر همه چیز وسیع شده است. برای طاقچهٔ خاک خورده.
_پس کجایی؟ کجایی تویی که میگی هستی همیشه؟ +من دقیقا همین‌جام. _کجا؟ نشونم بده! +من نزدیک توئم، خیلی نزدیک. به نقطه‌ای از زمین، دقیقا کنار خودش اشاره کرد. _اینجایی؟ +نزدیک‌تر. به آغوشش اشاره کرد. _نزدیک‌تر از اینجا؟ +اوهوم. _خودت نشون بده کجایی خب! مگه بیست‌سوالیه؟! +به آسمون نگاه کن. پوزخندی زد. _این بود نزدیک بودنت؟ آسمون که خیلی دوره فیلسوف! نسیمی دور گردنش را گرفت. _اینجایی؟ انقدر نزدیک؟ +اگه بخوام اینجا باشم خیلی بهت دورم. ولی فقط این رگ گردنته که نزدیکی منو برات قابل درک میکنه. _... ق ۱۶ و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم. برای متن سبز.