این مسئله که با اومدن پیام رهبری دنبال ثابت کردن این هستید که نشون بدید تحمیل شده و باهاشون هماهنگ نبوده (که متن بیانیه صراحتا متضاد حرف شماست) واقعا تاسفباره. حزب اللهیهای مملکت گیر کردن توی دعوای جلیلی و قالیباف، دعوای وفاقی و وحدتشکن، دعوای اینکه از بیانیهی رهبر یه چیزی بکشن بیرون تا فلانی رو دیس کنن و فحشش بدن. هیچوقت نفهمیدید که دعوا کردن شما چیزی رو حل نمیکنه. رهبری چی گفتن؟ مطالبهی اجرا شدن بندهای توافق! اما دوستان توی این گیر کردن که ثابت کنن حرف خودشون درست بود.
من هم اگر جای مردم عادی بودم. مخالف جنگ بودم، چون نتونستید به مردم ثابت کنید جنگ با وجود مورد هدف قرار گرفتن زیرساختها، بالا رفتن قیمتها و... میارزید تا توافق با دشمن! همیشه فقط دهنمون باز بود و نشنیدیم حرف بقیه رو، فقط فکر کردید حرف خودتون درسته.
توی جنگ احد هم، رایگیری شد که مردم در شهر بجنگند یا بیرون شهر، نظر پیامبر با این بود که مردم در شهر بجنگند. اما از اونجایی که نظر مردم (خصوصا جوانترها) این بود که بیرون شهر باشیم، اجازه دادند. پیامبر هم علی الاصول نظر دیگری داشتند.
در جنگ احد، اگر سربازان اون باریکه رو رها نکرده بودند، پیروزی با پیامبر بود. و حالا هم همینه. اگر شما امر رهبر رو رها کنید و بچسبید به دعواهاتون، همین میشه.
اسرا.
توی جنگ احد هم، رایگیری شد که مردم در شهر بجنگند یا بیرون شهر، نظر پیامبر با این بود که مردم در شهر
لفتهاتون جدی بهخاطر این دوتا پیام بود؟ پس چه بهتر.
حُسِین.
بابا سفت حواسش به من هست. من، سرگردان بین نور قرمز و تاریکی آدمها را نگاه میکنم. صورتشان خیس اشک است و گاهی لبهایشان تکان میخورد. صورت همهشان خیس بود
برگشتم و روی صورت بابا دست کشیدم. نمداشت، مثل وقتی باران میآمد و روی صورتم دست میکشیدم. ناگهان همه بلند شدند، دستهایشان را به سینه میزدند و دوباره لبهایشان تکان میخورد. بابا بلند نمیشد. بابا میترسید من را گم کند. اگر گم میشدم، حتی اگر میشنیدم هم بین صدای این همه لب، صدای بابا را نمیشنیدم.
دکترها گفتند با عمل خوب میشود، ماهم قبول کردیم. لبخندی زدند و بعد چشمهایم را بستند. چشم که باز کردم، صداهایی نامفهوم میشنیدم. فقط بلد بودم داد بزنم. بلد نبودم صحبت کنم. حالا به کوچکترین صداها _حتی قدم زدن مردم روی پیادهرو_ توجه میکردم. صدای پرندهها و زنگ تماس تلفن، ورق خوردن صفحههای کتاب، سرخ شدن سیبزمینی و هزاران صدای دیگر، حالا روزمرهام شده بود. اما من منتظر یک صدا بودم.
[ ]
فقط یک هفته بود که میتوانستم بشنوم. هنوز بلد نبودم با آواهای دیگران ارتباط برقرار کنم. من دوباره نشسته بودم کنار بابا، و حالا صدای لبهایشان را میشنیدم. همه گریه میکردند، سعی کردم حداقل یک کلمه از حرفهایشان یاد بگیرم. وقتی که همه باهم لبهایشان باز میشد، صدای مشترکی میشنیدم. یک چیزی مثل حُ و سِ و ین. حُسِین. اولین کلمهای بود که یاد گرفته بودم. رو به بابا کردم و طوری که فقط خودش بشنود گفتم حُسِین. بابا بغلم کرد، موهایم کمی خیس شد، فهمیدم گریه کرده است.
صبح که بیدار شدم، فهمیدم من را با چه چیزی صدا میکنند. من هم حسین بودم. فهمیدم اولین دوست من همنام خودم است. حُسِین.
اسرا.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_16fxt96&btn=اسرا؛ ناشناس هم این است.
شنوای نظراتتون دربارهی متن هستم.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
خدایا تو شاهد باش که ما از قتلعام برادران و خواهران عزیزتر از جانمان در لبنان خون دل خوردیم. تو شاهد باش که ما راضی به این فاجعه بزرگ در لبنان نبودیم. که پیامبرت فرمود هرکس راضی به عمل قومی باشد، در جنایت او شریک است. خدایا تو شاهد باش که بیروت برای ما فرقی با تهران ندارد. صور برای ما خود میناب است. والله علیالطاهر و نبطیه برای ما تفاوتی با خارک و بندرعباس ندارد. آن بمب فسفری که در خیام فرود میآید بر قلب تبریز ما میخورد انگار. دخترکان خونآلودی که از زیرآوار فریاد «یوماه؛یوماه» میکشند برای ما فرقی با بچههای تهران ندارند. خدایا تو شاهد باش که ما از خطبه عاشورایی شیخ نعیم تنمان لرزید. مثل روزی که آقا مثلی لایبایع مثل یزید گفت. خدایا ما از شباهت سرنوشت لبنان به سوریه و از دست رفتنش میترسیم. ما شیعیان مظلوم امیرالمومنین توییم و از کمی دوستان، کثرت دشمنان و غیبت اماممان بر تو شکایت میبریم. بر ما و برادرانمان رحم کن و کسانی که به برادرانمان رحم نمیکنند بر آنها مسلط نکن. هرچه و هرکه مانع کمک بهموقع به شیعیان توست را از سر راه بردار و پاره تن ما را از ما جدا مکن!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
اسرا.
:))))
ببین من از الان دلم دارد شور میزند، تو را به خدا سایتهای فلای تودی و علی بابا را باز نکن، قیمت بلیط اصفهان نجف را چک نکن. من وقتی وسط روضه اسم اربعین میآید لرز میگیرم. میترسم. شدیدتر گریه میکنم. من دلم برای ۱۶ دی ساعت ۱ نیمه شب تنگ میشود. داشتم با ذوق مُهرهای خروج از کشور سفرهای قبلی را نشان میدادم. "اینجا با بچههای گروه شهید مدرس رفتیم، اینجا هم یکی از دوستای بابام اومد باهم رفتیم." سرت را بلند کن، توی چشمهایم نگاه کن و قول بده اگر رفتیم عکس آقا پشت کولههایمان بزنیم. قول بده از مسیب_کربلا برویم و هرچه نصیبمان شد هدیه به رقیه کنیم. قول بده اربعین هم نرفتیم... قول بده اربعین نرفتیم از گریه کردن جلوی دیگری خجالت نکشیم، نیازی نباشد چراغها را خاموش کنیم. قول؟