دیدی گاهی اوقات که حالت بده؟
همه چیز انگار روی سرت خراب شده،
حوصلهی هیچکس رو نداری، حتی خودتو.
بعد یهو یه اتفاق کوچیک میافته…
یه حرف ساده، یه لبخند، یه یادآوری،
یا حتی یه حضور بیصدا.
همه چیز همون چیزاست،
دنیا همون دنیاست،
اما دل تو یه ذره آرومتر میگیره.
انگار یکی نامرئی دست میکشه روی خستگیهات
و یادت میندازه که هنوزم
یه چیزایی هست که حالِ آدمو خوب میکنه
و یهو تبدیل شدم به آدمی که دیر جواب میده
که تنهایی رو به هر شلوغیِ بیروحی ترجیح میده
اگه یه ذره انرژی منفی حس کنم، میشکنم
انگار از درون، بیصدا، یهو فرو میریزم
دیگه نه مثل قبل، نه اهلِ توضیح و گلهام
نه حوصلهی بحث دارم، نه درگیرِ هر مسئلهام
اگه یه روز دیدی که نیستم یا ساکت شدم
بدون خسته شدم، نه اینکه بیاهمیت شدم.
سال ۴۰۴، خیلی سال بدی بودی
لطفاً، هر چی تلخی و سختی داشتی رو با خودت ببر و جاش فقط آرامش و روزهای خوب بذار.