#درفراقِیار
#پارت_صدشصتهفتم
یهو با حرفش سرم گیج رفت و جلوی چشمام سیاه شد. انتظار اینکه هردوتاشون باهم بخوان برن رو نداشتم. حتی اگه زهرا میفهمید علی هم میخواد بره اون هم مثل من حالش بد میشد.
دستم رو به لبه ی کابینت گرفتم و گفتم: زهرا! علیم میخواد بره
با پایان حرفم قطره ای اشک از چشمام روانه شد. زهرا که شوکه شده بود چندباری دهنش رو باز و بسته کرد ولی حرفی خارج نشد.
دستم رو باز کردم و منتظر موندم. زهرا از خداخواسته خودش رو توی بغلم انداخت و گریه میکرد. دستم رو روی کمرش کشیدم و به اشک هام اجازه ریختن دادم.
دلم خیلی گرفته بود. دوری ازشون خیلی سخت بود ولی بازم ما نباید مانعی برای رسیدن به آرزوشون میشدیم.. میون گریه لبخندی تلخی زدم و در گوش زهرا گفتم: منمخیلی دلمگرفته.. سخته میدونم ولی نباید با بیقراری هامون مانع رفتنشون بشیم
نفسم رو بیرون فرستادم و ادامه دادم: خدارو خوش نمیاد علی و محمد به آرزوشون نرسن و از همه مهم تر به خاطر ما حرمبیبی به خاطر بیفته
اشکام رو پاک کردم سر زهرا رو از شونم بلند کردم. آبی به دست و روم زدم و گفتم: توهم یه آبی به صورتت بزن تا من چایی بریزم
استکان هایی که وقتی اومدم زهرا داشت داخل سینی میچید رو صاف کردم و چایی ریختم. زهرا از کابینت طرف خرمایی آورد و توی کاسه چید.
خنده کوتاهی کردم و گفتم: ماشاالله خانوم حواسشون هست داداششون چایی رو با چی میخوره ها
خندید و کاسه ی خرما رو داخل سینی گذاشت. اول من رفتم کنار علی نشستم و پشت سرم زهرا چایی تعارف کرد. زهرا نشست کنار محمد و بی مقدمه گفت: چند روزه قراره برین و برگردین؟
علی با اینکه از سوال زهرا جا خورده بود؛ تک سرفه ای کرد و گفت: احتمالا چهل روزی طول بکشه
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدشصتهشتم
با حرفش شوکه چایی رو از گذشتم روی میز و گفتم: چــهـــل روز؟
محمد بالاخره دهن باز کرد و گفت: شاید چون برای باره اوله زودتر برگردیم ولی معلوم نیست. به هرحال سعی میکنیم تا حد امکان زیاد تماس بگیریم
نگاهش رو به لیوان چایی توی دستش دوخت و گفت: در ضمن باید برین خونه مامان بابا
زهرا ایندفعه شاکی گفت: آخه چرا مگه بچهایم؟ منمیخوام تو خونه خودم بمونم
منم برای تایید حرف زهرا گفتم: منم جایی نمیرم شاید یه دوسه روز برم ولی میخوام خونه خودمون باشم
علی جرعه ای از چاییش رو به پایین فرستاد و گفت: نمیشه که به مخصوص شما فاطمه خانوم. باید پیششون باشی که اگه چیزی شد خیالمون راحت باشه و بدونیم مامان هواتو داره
با پاهام روی زمین ضرب گرفتم و گفتم: نمیرم نهایت اگه حالم بد شد بهشون زنگ میزنم بعدشم زهرام هست هی نوبتی میریم خونه هم
زهراهم حرفم رو تایید کرد و بالاخره با کلی کلنجار رفتن قرار بر این شد که چندروزی اونجا بمونیم و بقیه روزها با زهرا کنار هم باشیم.
محمد یهو گفت: عه راستی یادمرفت بپرسم! دادگاه امروز چطور پیش رفت؟!
همونطور که علی داشت اتفاقای امروز رو براش توضیح میداد آروم از زهرا پرسیدم: حنانه کجاست؟
همون لحظه دستی کوچولویی از پشت جلوی چشمام رو گرفت. جلوی خندم رو گرفتم و گفتم: کیه دستشو جلوی چشمام گذشته؟
یهو حنانه از پشت مبل پرید اومد جلوم و با شیطنت گفت: ســـلام خاله!
نشوندمش روی پاهام و گفتم: سلام عزیزدل خاله!
علی که متوجهاومدن حنانه شده بود حرفش رو با محمد قطع کرد و روبه حنانه گفت: سلام حنانه خانوم
و حنانه با همون صدای بچگونش جوابش رو داد.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدشستنهم
محمد با اشاره به زهرا یه چیزی فهموند که زهرا بلند شد و رفت توی اتاق. سرم رو روی شونه حنانه گذشتم و در گوشش گفتم: امروز چیکارا کردی با خاله زهرا؟ خوش گذشت؟
با ذوق شروع به تعریف کرد: آره نمیدونم خاله چِگَد خوش گذشت. با خاله و عمو لفتیم پارک بعدشم کلی خولاکی خلیدیم
همون لحظه زهرا با یه پلاستیک پر خوراکی اومد. با هیبت گفتم: اینا چیه دیگه؟
زهرا پوکرفیسانه نگاهم کرد و گفت: الان نکنه میخوای برات توضیح بدم اینا چیه؟
قیافم رو درست کردم و گفتم: مسخره درست جواب بده. این همه خوراکی کجا بوده
_فروشگاه
+زهرا میزنمتا
محمد مثل نخود پرید وسط و گفت: شوما دست رو کی میخوای بلند کنی؟
چشم ریز کردم و گفتم: اولا نخود هرآش کسی با شوما نبود دوما رفیق خودمه سوما..
علی نذاشت چیزی بگم و گفت: هیس خوبه بچه رو پاهات نشسته هااا
نگاهی به حنانه کردم که از خنده ریسه رفته بود. زدم تو سرم و گفتم: عه وا این چرا اینجوری شد
با پایان حرفم زهرا هم وسط خونه ولو شد. حنانه رو نشوندمرو مبل و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه. یه لیوان آب برداشتم و از شیر یخچال پرش کردم.
رفتم بیرون و بالا سر زهرا نشستم. یه چند قطره اش روروی دستمریختم و بعد به صورتم زهرا پاشیدم. زهرا که تا یک ثانیه پیش داشت غش میکرد یهو سیخ نشست سرجاش.
زهرابا دهنی باز گفت: چیکار کردی تو؟
قیافه جن زده زهرا رو کهدیدم لیوان رو گذشتمرو میزو پا به فرار گذشتم. رفتم توی یه اتاقا. وقتی دیدمصدا نمیاد در رو باز کردم که...
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدهفتادم
وقتی دیدمصدا نمیاد در رو باز کردم که یخ کردم. چشمام رو با گوشه لباسم پاک کردم و لاش رو باز کردم. زهرا که حال اومده بود لبخند خبیثی زد و گفت: تا تو باشی به من آب نپاشی
لرزم گرفته بود. نشستم روی زمین و دستام رو دور خودم حلقه کردم و زانوم رو توی پام جمع کردم. آروم با صدای لرزون گفتم: زهرا کولر رو خاموش کن
زهرا هول زده دوید رفت دم در و داد زد: محمد کولر رو خاموش کن
بعد از کمد پتویی در آورد و دورم پیچید. آخرای تابستون بود و هوا خیلی سرد نبود ولی نفهمیدم چطور شد که اینجور به خودم میلرزیدم.
زهرا با دستای سرد خودش دست های من رو فشار میداد. یهو کسی وارد شد. سرم رو از روی زانوم برداشتم و به علی و محمد خیره شدم.
علی هراسان اومد نشست کنارم و گفت: چیشدی؟ چرا داری میلرزی؟
همونطور که سعی داشتم لرزش دندون هامو کمتر کنم گفتم: چیزی نیست منخوبم فقط یه ذره سردمه
_ خب بیا بریمبیمارستان شاید مریض شدی
+ نه گفتمکهخوبم لازمنیست
با صدای بلند گریه کردن زهرا همه به طرفش برگشتیم. محمدنشست کنار زهرا و گفت: زهرا جانم چیشده؟ چرا گریه میکنی؟
زهرا میونگریه گفت: تقصیر منه. به خاطر من الان فاطمه اینجور داره میلرزه
علی با بهت پرسید: چیمیگی زهرا؟
زهرا با شدت گریه ی بیشتری گفت: علی ببخشید به خدا از قصد نکردم. فاطمه..
دیگه گریه امونشرو برید و حرف دیگه ای از دهنش خارجنشد. علی همونطور که نگاهش روی زهرا ثابت شده بود گفت: زهرا چی میگه؟ مگهچیکار کرده؟
به زور خنده ای همراه با سرفه کردم و گفتم: هیچی بابا شوخی بود الانم داشتیم نقش بازی میکردیم
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدهفتادیکم
علی پوزخند عصبی زد و گفت: بازی؟ خودت داری میلرزی، دستات یخ زدن اینامبازیه فاطمه؟
کلمه آخر رو فریاد زد. با دادی که سرم زده بود بغضم گرفت. میدونستم نگران بود ولی الان حال من هم خوب نبود و به هرحال نباید اینقدر عصبانی میشد.
محمد با اخم زد رو شونه علی. دستاش رو مشت کرد و گفت: حواست باشه داری سر کی داد میزنی داداش
علی که متوجه لحنش شده بود؛ شرمنده سر به پایین انداخت و گفت: شرمندم. یه لحظه عصبانی شدم و تُن صدام بالا رفت
دستام رو فشرد و گفت: ببخشید فاطمه
چنددقیقه سکوتی بینمون حاکم شد بود. زهرا سکوت رو شکست: به جای اینکه هیچ حرفی نزنین و بِر و بِر در و دیوار رو نگاه کنید بلند شید فاطمه رو ببریم دکتر
علی خواست کمکم کنه بلند شمکه گفتم: من خوبم فقط میخوام برم خونه
با لحن جدیم هیچکس حرفی نزد و با کمکشون بلند شدم. حنانه رو صدا زدم و بعد از خداحافظ سوار ماشین شدیم.
تا رسیدیم رفتم توی اتاق و بی حوصله لباسام رو عوض کردم. روی تخت ولو شدم و پتو رو سفت دور خودم پیچیدم. علی اومد داخل اتاق.
نشست لبهی تخت. دستش رو روی پیشونیم گذشت و گفت: تو کهتوی تب داری میسوزی
بعد سریع بلند شد و رفت بیرون. چند دقیقه بعد علی با سطلآبی و تیکه پارچهای اومدبالای سرم. پارچه رو خیس کرد و روی پیشونیم گذاشت.
آرومبا صدای گرفته گفتم: علی یه قرص بده من بخورم
کاسه آب رو روی میز گذشت و از کشو قرصی در آورد. لیوان آبی از بیرون آورد و داد دستم. نیم خیز شدم و قرص رو به سختی پایین فرستادم.
دوباره دراز کشیدم و چشمام رو بستم. علی چشم روهم نگذاشت و تا صبح بالای سر من نشسته بود و پارچه ی روی پیشونیم رو عوض میکرد.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدهفتاددوم
من هم توی این مدت خواب درست حسابی نرفته بودم و متوجه خستگی زیاد علی شده بودم. نزدیک های نماز صبح بود که خوابش برد.
از جامآروم بلند شدم و مفاتیح رو برداشتم. دعاینور رو آوردم و شروع کردمبه خوندن: بسم الله النور، بسم الله النور النور...
با پایان دعا صدای اذان از مسجد نزدیکمحل به گوش رسید. مفاتیح رو سر جاش گذشتم. خواستم برم وضو بگیرم که چشمم به علی افتاد.
علی تازه خوابش برده بود ولی روی نماز اول وقت خیلی حساس بود و اگه بیدارش نمیکردم، از دستمناراحت میشد.
سریع رفتموضوم رو گرفتمو بعد اومدم بالای سر علی. آهسته شروع کردم به صدا زدنش: علیجان! علیآقا! نمیخوای بلندشی؟! نماز صبحه ها! نماز اول وقتت یه وقت دیر میشه
با جملهی آخرم سریع چشم هاش رو باز کرد. لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: سلام عزیزم. تازه خوابت برده بود ولی گفتم اگه برای نماز دیر بلندت کنمناراحت میشی الانم بلند شو نمازت رو بخون و بخواب
آروماز جاش بلند شد و گفت: سلام خانوم. دستتون دردنکنه اتفاقا خوب کاری کردی
یاعلی گفت و از جاش بلند شد. سجادهاش رو پهن کردم و سجاده صورتی رنگ خودم رو هم با فاصله پشت سرش انداختم.
چادر رنگیم رو هم سرم کردم و آماده منتظر علی نشستم. اومدتوی اتاق که دیدم دستش و صورتش خیسه. سوالی نگاهش کردم و پرسیدم: پس دست و صورتت رو خشک نکردی؟
و با جوابی گه داد تصمیم گرفتم من هم مثل او رفتار کنم: نه عزیز. میگن بهتره آب وضو رو گذشت خودش خشک بشه و با حوله خشکنکنیم
اهانی گفتم و از لبه تخت بلند شدم. نماز صبح روهم با اقتدا به علی خوندم.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
#درفراقِیار
#پارت_صدهفتادسوم
نمازم که تموم شد به علی گفتم: شما خسته ای! برو بخواب من سجاده هارو جمعمیکنم
علیم ایندفعه از خدا خواسته باشه ای گفت و رفت خوابید. سجاده هارو روی میز گذشتم. یاد حنانه افتادم. رفتمطبقه بالا و آروملای در رو باز کردم.
حنانه آرومخوابیده بود. نشستم روی زمین و به چهرهی پاک و معصوم این بچه خیره شدم. پتوی روش رو صاف کردم و بوسه ای روی دستای کوچولوش نشوندم.
آهسته رفتم پایین و روی تخت پیش علی دراز کشیدم. پتو رو محکمبه خودم چسبوندم و چشمام رو بستم. چنددقیقه هرکار کردم خوابمنبرد. سه قلهوالله خوندم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم.
صبحکه بلند شدم متوجه جای خالی علی شدم. پتو رو کنار زدم و از جام آروم بلند شدم. داشتم از در بیرون میرفتم که پاکت سفیدی توجهم رو جلب کرد.
برگشتم و از جلوی آینه پاکت رو برداشتم. درش رو باز کردم و کاغذ سفیدی از توش در آوردم. چشمم رو روی صفحه چرخوندم و متوجه شدم خط علیه.
شروع کردم به خوندن: سلام بر عزیزِجان!
ببخشید که مجبور شدم بزارم و برم. صبح زنگ زدند و گفتند برای اعزام توی سپاه کارهایی عقب مونده دارم که باید انجامشون بدم. اگه دیروقت اومدم شما استراحتت رو بکن و مواظب خودتون باشید. صبحونه هم آماده چیشده شده روی میز.
پایین متن هم نوشته بود: دوستدارِ شما علی
و یک لبخندی جلوش کشیده بود. با بغض نامه رو تا زدم. خواستم داخل پاکت بزارمکه کاغذ کوچولویی به رنگ صورتی ملیح از داخل پاکت افتاد.
خم شدم و برش داشتم. روی کاغذ با خطی خوش که معلوم بود براش وقت زیادی گذاشته شده نوشته بود:
چو چشمت هرگزم چشمی به چشمم در نمیآید
به چشمانت که چشمم را به جز چشمت نمیباید
با شعریکهخوندم لحظه ای نفسم بند اومد.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc