< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و پنجم ] رامین : کلافه و سردرگم شده بودم. دو روز بود که کل کشور
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و ششم ]
رامین:
_ببینید جناب. ایشون فشارشون بیش از حد پایین بوده.مواد معدنی و مغزی بدنشون کم شده و ممکنه در آینده دچار مشکلات جدی تری بشن.
*متوجه شدم دکتر. الان چیکار باید کرد؟
_وایسید تا بهوش بیاد. بعدشم تا جایی که ممکنه تقویت بشه.من براش ویتامین تجویز کردم که هر چه سریع تر طبق نسخه باید مصرف بشه.
*چشم. کِی مرخص میشن؟
_لازم به بستری شدن نیست. سُرُمشون تموم شد مرخصن. فقط استراحت لازمه.
صداشونو میشنیدم اما چشمام بسته بود.
چشمامو اروم باز کردم
متوجه بهوش اومدن من نشده بودند.
دکتر از اتاق خارج شد.
یکمی که فکر کردم تازه فهمیدم کجام و چیشده...
سریع روی تخت نشستم که باعث سرگیجه و پاره شدن رگ دستم شد.
پیمان که داشت با پرستار صحبت میکرد با دیدن وضعیت من دوید طرفم:
_چته داداش!!! چرا یهو رم میکنی؟؟
+اینجا چیکار میکنی؟
_اومدم پیشِ رفیقم. بده؟ نامرد یه خبر نباید میدادی که برگشتی؟
.... خانم پرستار..
با صدای پیمان،خانم مسنی وارد اتاق شد و با دیدن دست من چشماش گرد شد.
دوید سمت من و سرم رو از دستم خارج کرد. روی رگی که پاره شده بود پنبه گذاشت و درگیر بند آوردن خونریزی شد.
+ساحل. چیشد؟؟.
با سوال من سر پیمان به راست و چپ حرکت کرد.
_نمیدونیم.
+مگه میشه؟! تو همین بیمارستان بوده،تو همین بخش!بعد دزدیدنش؟؟؟ آخه این با عقل جور درمیاد؟
_آروم باش داداش!
نیشخندی زدم و گفتم
+من که آرومم...
جهشی زدم سمتش و گفتم :
+هر کی ندونه تو خوب میدونی ساحل چقدر برام مهمه. اونوقت اونو از جلوی چشمام دزدیدن و معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن،اونوقت میخوای آروم باشم؟؟؟؟؟؟؟
چند گام به عقب برداشت
+پیداش میکنیم!
من یه سر برم. الان میام!
بعدم از اتاق بیرون رفت!
پرستار بعد از چک کردن ضربان قلب و فشار خونم اتاق رو ترک کرد.
دستمو روی چشمام گذاشتم و دراز کشیدم..
دوباره فکر..
کجا بردنت ساحل؟؟ چیشدی؟؟
آخه من چیکار کنم؟؟ حالت خوبه؟
چرا این بلا رو سر خودت و من آوردی آخه بچه!!!
در با صدای بلندی باز شد و کاوه بهرامی کسی که واقعا ازش متنفر بودم طلبکارانه دست به سینه جلوم وایساد .
گفتم
+در طویست؟
_اگه طویله نبود که الان ساحل جاش امن بود!!
نفس خیلی عمیقی کشیدم .. تا خودمو کنترل کنم
ساحل .. ساحل... به چه حقی ساحلو با اسم کوچیک صدا کرد؟؟؟
+ساحل خانم!!!
_ولمون کن بابا!!
گفتم ببریمش بیمارستان خصوصی.. گفتم براش بادیگارد بگیریم
گفتم جای امن ببریمش
گفتی نه. من حواسم هست.مامور میذارم.
این بود محافظتت؟ این بود مامورت؟.
+اگه اومدی این حرفای چرت و پرت رو بزنی،بهتره بری!چون دیگه تحملم به صفر رسیده! ضمانت نمیدم سالم برگردی..
تک خنده ای زد
_بایدم اینو بگی.. تو مثلا میخوای با من چیکار کنی؟معلوم نیست ساحل کجاست و تو ....
از جام بلند شدم و سفت یقه شو چسبیدم!.
+اولن ساحل خانم!!!
دومن.. ببین یارو! فکر نکن چون پلیسم نمیتونم بلایی سرت بیارم!.
من حاضرم توبیخ بشم ولی آدمای حراف رو بنشونم سرجاشون!
سومن. من مسئول پرونده ام. خودم کوتاهی کردم،خودمم پیداش میکنم!
شماهم دیگه لطفتون بیش از حد شده. میتونید برسید به زندگی خودتون.
یقه اشو ول کردم.
با خشم و تعجبی که از چشماش پیدا بود اتاقو ترک کرد.
دستی به سر و صورتم کشیدم و شقیقه هامو ماساژ دادم.
نمیشد اینجوری پیش رفت. باید سر از این ماجرای کثیف درمیاوردم!
اما اینبار به ترفند خودم!!
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و هفتم ]
رامین:
تو ماشین نشسته بودم
پیمان داشت دارو های نسخه ی پزشکی رو از داروخونه میگرفت .
به پیمان نگاه کردم.
قدش اندازه ی ۳ یا ۴ سانت بلند تر شده بود.
الان دیگه ۲۹ سالش تموم شده.
اندام نسبتا خوبی برای خودش رقم زده بود که معلوم بود بخاطر باشگاه و برنامه ی خوبِ غذاییه.
قیافش مردونه تر شده بود و میشه گفت رفتارش هم مثل همیشه عالی بود.
من و پیمان از بچگی باهم بزرگ شده بودیم.
من یه پسرِ شیطون و سر و زبون دار
پیمان یه پسر عاقل و تقریبا خجالتی!
توی این ۶ سالی که ندیده بودمش مرد تر شده بود.
مستقل و استوار تر.
و چی برای یه رفیق بهتر از دیدنِ موفقیت رفیقش؟؟
شغلش همون موقع هم عکاسی و فتوشاپ بود..
عکاس مراسمات مختلف شده بود و اینجوری که از مامانم شنیدم الان برای خودش یه مرکز بزرگ عکاسی داره.
اوضاع زندگیش هم رو به روال بود.
به خاطر اعتقاد و ایمانی که داشت پیش مامانم و خاله مقبولیت زیادی کسب کرده بود و جزو رفیقایی بود که خانواده بهشون اعتماد دارن.
حالا که فکر میکنم واقعا آدم پاک و با ایمانیه.
یادم نمیاد روزی که نمازش از قصد قضا شده باشه.
یا دروغ گفته باشه و تهمت زده باشه
یا شهادتی که براش مشکی نپوشیده باشه.
با اینکه دست دادن بین خویشاوندان از نظر ما گناه نبود.
اصلا من تاحالا ندیدم این بشر با اقوام دست بده
خداروشکر که الان موفقه و من مطمئنم تا آخر عمر هم همینجوری خوشبخت میمونه
با اومدنش افکارم تقریبا نصفه موند.
_بفرمایید اینم داروهاتون. ببرمت خونه خاله یا خونه خودت؟
+مگه آدرس داری؟
_آره.. مامانت داد .
+ خاله لادن چطوره؟ فهمیده موضوعِ ساحلو؟
نفس عمیقی کشید.
_آره. نگم برات که چقدر حالش بده. مامانمو بردم خونشون کنار هم باشن بهتره.
چیزی نگفتم. چیزی نداشتم که بگم.
_کجا برم ؟
+برو خونه باغ.
چشماش از تعجب گرد شد،
_بعد ۶ سال میخوای بری خونه باغ چیکار؟؟
+باید این پرونده حل شه. باید ساحلو پیدا کنم.
_نکنه ...
+درسته.
یه ذره با خوش کلنجار رفت و آخرش گفت
_فکر بدی نیست
بعدم ماشینو روشن کرد رفت سمتِ خونه باغ.
جایی که ۶ سال بود پامو توش نذاشته بودم.
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و هشتم ]
رامین:
_با کی کار دارین؟
+21X9
در باز شد..
خوشحال بودم از اینکه بعد از ۶ سال هنوز رمز تغییر نکرده با پیمان وارد شدیم .
و سمت در ویلا رفتیم.
با باز شدن در نگاه خیره ی همه روی ما دوتا موند.
بیشترشون جدید بودن و اصلا شناختی نسبت به من نداشتن ، برای همین با تعجب و پرسشی بهم نگاه میکردن.
با صدای مردی که داشت شطرنج بازی میکرد همه ی نگاه ها سمت شومینه برگشت.جایی که اون مرد نشسته بود
_به به.. ببین کی اینجاست!! مشتاق دیدار !
+همچنین رهام!
تنها کسی که میتونست رهامو به اسم کوچیک صدا بزنه یا اگه بخوام واضح تر بگم تنها کسی که جیگر و شجاعت اینکارو داشت من بودم
.
_حالا دلیل این سرزدن یهوییت چیه؟
+میخوام کاری برام بکنی!
_پس کارت گیر کرده...
+مهمه و فوری!
_اونوقت برای چی باید کمک کنم؟ تو خوب منو میشناسی . من وارد کاری نمیشم که برام منفعتی نداشته باشه!
+این فرق داره . یادت که نرفته ، تو به من مدیونی!
همه سالن از حرف من تعجب کردن.
رهام سرشو بالا گرفت و تو چشمای پر جرئت من نگاه کرد.
از جاش بلند شد و سمت پله ها رفت!
_دنبالم بیا!
پشتش حرکت کردم
وارد اتاقی شد و نشست
منم روی صندلی ای که بقل دیوار بود نشستم.
_چه کمکی ازم میخوای؟
+دنبال یه دخترم.
_با سایت سایبری نیروی انتظامی نمیتونی پیداش کنی؟.
+دزدیدنش از دست پلیس!
_اوووو. تو خوب میدونی که من وارد کار های سیاسی و پلیسی نمیشم.خوش ندارم برابچ و همکارای خودمو برای پلیسا به خطر بندازم.
بلند شد و خواست از اتاق بره بیرون که گفتم
+دختر خالمه!!
_پس قضیه فامیلیه.
+نه. قضیه عشقیه!
برگشت و تو چشمام زل زد.
_از کجا بدونم با کمک به تو گیر نمیوفتم؟
+کِی تاحالا گیر افتادی؟
_الان فرق داره. این زمان پامو کج بزارم لو رفتم.
+نیازی به کج گذاشتن نیست. فقط بگو کجا باید رفت، من به جای تو گام برمیدارم.
سمت میز رفت و متفکرانه چشماشو روی هم گذاشت.
بعد از دقایقی فکر گفت
_اوکی. باشه.
+پرونده و اطلاعاتو برسونم به دستت؟
_اگه اون پرونده و اطلاعات به درد میخورد که الان دختره پیشتون بود.
اونارو نگه دار برای خودتون
. فقط شماره پرونده رو بگو.
+۲۷ ۹۸ ۵۴۱.
_پیگیری میکنم. تا ۲۴ ساعت آینده باهات تماس میگیرم.
+ زودتر. اون توی کما بوده. اوضاعش وخیمه..
نفسشو عمیق بیرون داد.
_سعیمو میکنم.
از در بیرون رفتم و همراه پیمان ، جلوی چشمای خیره بقیه از ویلا خارج شدیم و با ماشین پیمان سمت داخل شهر حرکت کردیم.
+برو بیمارستان.. بعدشم کلانتری.
_چرا بیمارستان؟
+برم از مامورِ بازجویی کنم و اگه چیزی نمیدونست ،
بالاخره یه شاهدی ،یه مدرکی ،یه دوربینی، چیزی باید وجد داشته باشه.
هر چی که هست تو اون بیمارستانه
_میدونم. ولی مگه نسپردی ش به رهام؟؟
+سپردم . ولی همینطوری نمیتونم دست روی دست بزارم که. باید خودمم تلاشمو بکنم.
_باشه. فقط اولش بریم یه چیزی بخوریم من گشنمه.
+برو
سرمو گذاشتم و سعی کردم هر چقدر که میتونم به شواهد و مدارکی که داشتم فکر کنم.
تا بتونم بفهمم موضوع چیه....
البته فهمش به این آسونیا نبود
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر خوندین؟؟؟ صحبتی ، حرفی
خیلییییییییییییییییی قشنگگگگگگگ بوددددددددددد
________
فدات شم😍🫀