#الماس_سیاه. [ پارت بیست و نهم ]
ساحل:
با پیچیده شدن صدای وحشتناکی توی مغزم ، از جا پریدم.
سرم جوری درد میکرد که انگار از هم متلاشی شده باشه..
رو چشمام دستمالی خیس قرار داشت که با پریدن من از جا به سمت دیوار روبروم پرت شد و حالا پخش زمین بود.
از حالت گنگی که در اومدم دستمو روی شقیقه هایی که دردش بیش از حد بود به حرکت در آوردم و تازه تونستم به جایی که هستم توجه کنم.
اینجا کجاست؟من اینجا چیکار میکنم؟
منکه با رامین بیرون بودم چجوری اومدم اینجا؟؟
سعی کردم به مغزم فشار بیارم تا بفهمم کجام و چرا اینجام اما هرکاری کردم نشد.
هر چقدر هم بیشتر به خودم فشار میآوردم درد سرم بیشتر میشد پس بیخیال شدم و تصمیم گرفتم روی آروم کردن درد سرم تمرکز کنم.
همون لحظه بود که مردی سیاه پوست همراه مردی که از روپوش سفیدش معلوم بود دکتره وارد اتاق شدند.
مرد سیاه پوست با دیدنِ منی که به هوش اومده بودم سریعا چند کلمه ای که من متوجه نمیشدم به انگلیسی بلند فریاد زد.
اما مردی که دکتر بود سمت من اومد و شروع کرد به چک کردن بدن من.
هیچ حرفی نمیزد.
فقط بدنمو معاینه میکرد.
نگاهِ سردش منو از شروع مکالمه باهاش منصرف کرد.
_سرت درد داره؟
منی که از شنیدن صدای عجیبش ترسیده و کپ کرده بودم بعد چند لحظه گفتم
+آره آره. خی...
اصلا نذاشت جمله من کامل بشه.
بلند شد و چند تا کلمه توی دفتری که همراهش بود نوشت.
نگاهم روی آقای دکتر بود که در با ضربه ی محکمی باز شد.
یا بهتره بگم از جا کنده شد!
مردی وارد شد و روبروی من روی صندلی ای نشست.
موهای خرمایی رنگی داشت که بخاطر بلندیش سامورایی بسته شده بود.
حالت صورتِ استخوانی داشت و چشماش به رنگ خاصی بین آبی و نقره ای بود.
درکل به ۳۰ ساله ها میخورد و
کاملا مشخص بود که ایرانی نیست.
_به به ! خانم بالاخره بهوش اومدن.
با صدای ترسناک و کلفتش ریشه ی افکارم از دستم خارج شد.
_افتخار صحبت به ما نمیدین؟
جوری تو چشمام نگاه کرد که ناخودآگاه به حرف اومدم.با جرئتی که معلومنبود از کجا پیداش شده گفتم
+شما کی هستید؟ منو از کجا میشناسید؟
صورتش حالت خشم پیدا کرد و در کسری از ثانیه به رنگ قرمز در اومد.
از جاش بلند شد و با صدای آرومی که از اون چهره خشمگین بعید بود گفت
_پس منو نمیشناسی؟
صندلی رو برداشت و به سمت دیوار کنار من پرت کرد.
صندلی با صدای بلندی از هم متلاشی شد
دقیقا با همون صدای برخورد صندلی و دیوار ، صدای جیغِ بلند منم آزاد شد.
اومد و فکمو تو دستاش گرفت و به زور از جام بلندم کرد
.
دروغه اگه بگم دردم نیومد.
خیلی درد داشتم.
ترس کل وجودمو گرفته بود.
اما اون اصلا به چهره ی لبریز از درد و ترسِ من توجهی نمیکرد.
_این بازیا برای من جواب نمیده!!!!!!
یا حرف میزنی یا یه کاری بکنم از بهوش اومدنت پشیمون شی!!!!!
تو که خوب منو میشناسی!
بعدم منو روی تخت پرت کرد.
در حالی که سعی میکردم دردِ فکمو کم کنم گفتم
+آقا من نمیدونم دارید از چی حرف میزنید
+خفه شوووووو .... یادت باشه خودت بازیو شروع کردی!!!!
بعدم سرشو جلوی صورتم آورد و زمزمه وارد گفت
_منم عاشق بازیم!!
سرشو دوباره عقب برد
_البته عاشقِ بازی ای که خودم برندش باشم...
چه مغرور .
بعد سوت بلندی زد که حس کردم پرده ی گوشام پاره شدن.
بعد از سوت مرد ، صدای واق واق سگ اولین صدایی بود که بلند شد.
تازه فهمیدم میخواد با من چیکار کنه.
با اشاره ی اون ، چند تا مردِ غول پیکر اومدن و از دو طرف من گرفتن و به زور منو از جام بلند کردن تا به سمت بیرون ببرن.
با تجسم چیزی که ممکنه اون بیرون در انتظارم باشه رنگم زرد شد و ناخودآگاه کلمات از دهانم بیرون رفت:
+آقا به خدا من نمیشناسمتون.
بابا ولم کنیدددد.
خواهش میکنم ...
من اصلا نمیدونم درباره ی چی حرف میزنید..
التماستون میکنم هرکاری بگید میکنم این یدونه نه.
من فوبیای سگ دارم . جون پدر و مادرت ...
اصلا انگار نه انگار.
انگار اصلا حرفامو نشنیدن.
*وایسید!
با صدای دکتر اون دوتا غول ها وایسادن و مرد سمت دکتر برگشت.
*حافظشو از دست داده!
با این حرف تموم عناصر بدنم شل شد و پخش زمین شدم
مرد با عصبانیت رو به دکتر گفت
_یعنی چی؟؟؟؟؟
*بیشتر افرادی که به کما میرن تا ۱۲ ساعت بعد از بهوش اومدن چیزی از گذشته به یاد نمیارن!
عادیه. فقط باید صبر کرد.
بدنم لرزید.
اون دوتا غول منو رها کردن و مرد بعد از نگاهی کوتاه و تیزی به من از اتاق بیرون رفت.
*بهتره رو تخت بخوابی تا کف زمین بشینی!
این حرف دکتر بود.
بعدشم از اتاق رفت و در اتاق خودکار ، قفل شد.
از جام بلند شدم و نا امید و سرگردون روی تخت نشستم
راهی نداشتم. منتظر میموندم تا ببینم خدا برام چی رقم زده
من این قوم روانی رو میشناختم.؟
یا خدا...
خدا فقط بهم رحم کن.
اینا کی بودن؟
چشمامو با نا امیدی از اینکه نمیتونم جلوی این باند خطرناک دووم بیارم روی هم گذاشتم .
غافل از اینکه من از این باند خطرناک ، خطرناک ترم!!
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر بیدارین؟؟؟
خیلی قشنگ بوددددد
______
😘
< ماه سرخ >
غافل از اینکه من از این باند خطرناک ، خطرناک ترم!! https://eitaa.com/atefehdard
دخترررر هی داری رمان رو قشنگ تر میکنی مارو تو خماری میزاری 🥲❤️
_____
خوبیِ رمان به خماری کردنشه😂
ولی سعی میکنم زیاد تو خماری نگهتون ندارم😅
< ماه سرخ >
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر بیدارین؟؟؟
مثل همیشه عالیی
__
فدات😍