| متکلّمِ متکلّف |
من روز اولی که چیزی بنویسم میشه روز آخر ادمین بودنم😔 آقا محمدحسین اعتقادی به آزادی بیان ندارن
آه از این افراط و تفریط آقا محمد
آه
| متکلّمِ متکلّف |
آه از این افراط و تفریط آقا محمد آه
آره واقعا
نه به اون زیره به کرمون نبردنت
نه به این حرفت
آه از افراط و تفریط!
الان که ادمین ها بیدار شدن علی الحساب میتونین ازشون استفاده کنید بسیار اهل فضل هستن😊
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
14050418_پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی بهمناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران.pdf
حجم:
154K
📝 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران | ۱۸/تیر/۱۴۰۵
🔗 Rahbar.ir/s/1522
▪️#یالثارات_الحسین | #باید_برخاست
📲 @rahbar_enghelab_ir
هم شعری و شاعری بهجز چشمت نیست
هم راحت خاطری بهجز چشمت نیست
در صحت اینکه آسمانی هم هست
قول متواتری بهجز چشمت نیست
#محمدرضا_معلمی
داشتم به این فکر میکردم که حاج مهدی رسولی چه حالی داشت کنار تابوت آقا
چون حاج مهدی خیلی به آقا نزدیک بود و آقا به ایشون خیلی محبت داشتن
توی همین فکر یاد یه خاطره افتادم
| متکلّمِ متکلّف |
داشتم به این فکر میکردم که حاج مهدی رسولی چه حالی داشت کنار تابوت آقا چون حاج مهدی خیلی به آقا نزدی
یک بار دور یک میز نشسته بودیم و من دقیقا کنار حاج مهدی نشسته بودم
جلسه چند شب قبل محرم بود دقیقا یادمه حاج مهدی از ساعت ۱ شب تا ۴ و نیم صبح ماشالا پرانرژی صحبت میکرد و البته اسراری هم فاش شد😅
توی همون نشست صمیمی بود که نصف شبی آقای کوروش زارعی (بازیگر نقش لاوی در سریال یوسف پیامبر و دبیر تئاتر جشنواره فجر) و همراهانش هم یهویی و بی خبر وارد اتاق شدن و حتی حاج مهدی هم خیلی تعجب کرد از دیدن شون
داشتن برای یه کار فرهنگی میرفتن یه کشور خارجی و از زنجان رد میشد که آقای زارعی گفته بودن حالا که زنجانیم بریم حاج مهدی رو هم ببینیم
| متکلّمِ متکلّف |
یک بار دور یک میز نشسته بودیم و من دقیقا کنار حاج مهدی نشسته بودم جلسه چند شب قبل محرم بود دقیقا یا
غرض این که من اون شب خیلی خوابم میومد و چند بار به حالت خواب و بیداری رفتم
یک بارش حاج مهدی یک خاطره از مکالمه اش با آقا نقل میکرد که یک حرفی به آقا گفته بود و آقا میخواستن جواب بدن
من توی همون لحظه تقریبا خوابم برد و سرم خم شد
بعد حاج مهدی طوری که حرکات آقا رو ادا میکرد گفت آقا دست گذاشتن روی شونه ام و گفتن «آقای رسولی!» و به همون شکل دست گذاشت روی شونه ام و تکونم داد که از خواب بپرم😅😅😅
البته حاج مهدی اون شب چند بار با تکون دادنم منو از خواب بیدار کرد
ولی این تیکه اش که مربوط به خاطره اش با رهبر شهید بود جالب بود برای خودم هم
| متکلّمِ متکلّف |
غرض این که من اون شب خیلی خوابم میومد و چند بار به حالت خواب و بیداری رفتم یک بارش حاج مهدی یک خاطر
من چند بار دیگه با حاج مهدی همکلام و همنشین شدم ولی اون شب خیلی به یاد ماندنی بود
یاد چه ایامی زنده شد...