هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
اگه بذاری دنیا امیدو بگیره ازت
جواب همه آرزوها «که چیه» فقط...
این جنگ خیلی عجیب بود، خیلیا دارن سعی میکنن ازش چیزای خوب بکشن بیرون ولی واقعیتش اینه که جنگ بود و جنگ چیز جالبی نیست، زندگیا ریخت بهم، خیلیا اخرین نفساشونو کشیدن، خیلیا عزاداری کردن، خیلیا عزیزانشون رو از دست دادن، خیلیا شغلشون رو از دست دادن، خیلیا از فرط بی پولی رسیده بودن به تهش و الی اخر
زندگیا ریخت بهم، تو ناخوداگاه بیکار شدی، صبح تا شب تو گوشی احمقانه بودی، خیلی روز اکتیو و مفید داشتی ولی روزایی که بیکار بودی رسیده بودی به جنون
اینا تو زندگی من بود و به عنوان یک نوجوون اینو زیاده خواهی نمیبینم که بخوام زندگی عادی داشته باشم، سطح مالی عادی داشته باشم، به حدی رسیده بود که ما حق مدرسه رفتنمون هم ازمون گرفته شده بود، حق اینترنت ازمون گرفته شده بود، همه چیز خیلی خیلی عجیب شده بود
اراده و تمرکزمو به طور غیر طبیعی ای از دست دادم و دارم جون میکنم و تمام وجودمو به کار میگیرم تا بتونم برشون گردونم و زندگیمو ادامه بدم
حقیقتا درونم پر از احساست عجیبیه که توضیح دادنشون واقعا دشواره ولی شاید بتونم اینطوری بگم که توی دوران سیاه زندگیم بودم، بیانگیزه بودم، بی اراده، نا امید، خسته، پر از استرس و اگر بخوام ذهنمو شکل بدم براتون بهترین مثالش یک گوله نخ پر از گره های کور و سفت بود و این کلافگی کاملا روانیم کرده بود و تمام تمرکزمو گرفته بود، تو گوشی بودم که یه نوتیف از یوتیوب اومد از چنل ویتوپارسا با عنوان اینجوری تو تلخترین دوره زندگیم دووم آوردم...(فصل درد)
و من اینطوری بودم که هولی شت، خدا این ویدئو رو فرستاد، خلاصه که نشستم دیدمش و کامل ندیدم، فقط رسیدم به چیزی که باید، همونطور که پارسا داشت میگفت از زندگیش رسید به اینکه نگاهش افتاد به آینه و خودشو دید و یه لحظه به خودش افتخار کرد
جملهش که تموم شد یه چراغی یهو روشن شد تو ذهنم و گفتم همینه، همینه من حسافتخار رو کم آورده بودم