eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
269 دنبال‌کننده
242 عکس
7 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید و بعد بلافاصله صدای قدم هایی مصمم و مطمئن میاد. سرم رو آروم و نا محسوس برمی‌گردونم و بدون کوچکترین لرزشی در چشمم اون فرد رو نظاره میکنم. اون آواست دختر تازه واردی که تا چند دقیقه پیش آروم و ساکت انتهای سالن ایستاده بود و حالا با ابهتی که بی شباهت به ابهت رئیس نیست به این سمت قدم بر‌می داره. کنار رئیس که می رسه به دلیل کم بودن امکانات کلبه یا همون سالن بالای چهارپایه ای رو که پایه هاش رو با چاقوسرهم کردیم می‌ایسته و نفس حبس شده‌ش رو با شدت رها می‌کنه.(البته بگم که لوازم جدید رو چند ماه پیش سفارش داده بودیم، اما فروشگاه و فروشنده کلاهبردار از آب در اومد و دسته جمعی یه ماموریت قتل برامون جور شد و فروشنده رو از زمین محو کردیم ، آره خلاصه) رئیس با همون سردی نگاهش نگاهی گذرا به آوا میندازه و میگه:
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید شارژم داره تموم میشه ولی فردا این داستان ادامه دارد😔😀
وای غرور و اقتدار؟ من؟😂😂😂 "روحیه‌ی قاتلی" وای. عه به به مشاورم هم خودشو نشون داد بالاخره.😔 حالا می‌خواستی به کمبود امکانات اینجا اشاره نکنی دیگ- وای چرا تو نقطه‌ی اوج ولش کردیییی.
خیلی خوب بود واقعا. شاد شدم.😂😭
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید همچنان که با هم حرف می‌زدند به سمت در حرکت می‌کردند ، دری که هیچ‌کس به جز ارشد و دو دستیار مخصوصش (که فعلاً فقط یکیشان انتخاب شده بود) بقیه حق ورود نداشتند. تقریباً ده دقیقه پیش آوا را به عنوان دست راستش معرفی کرد ، تازه‌کار ترین فرد بین ما ، کسی که هیچ وقت زیاد بین جمع‌هایمان پیدایش نشد حتی زیاد با ما گرم نمی‌گرفت. موقع احترام احساس کردم همه فقط میخواهند از ارشد اطاعت کرده باشند ، اکراهی در چهره‌هایشان بود. بعد از خروجشان هم همچنان سکوت بود. هیچکس نه حرف می‌زد نه کاری می‌کرد ، شده بودند همان قاتلان ساکتی که قبلاً بودند ، همان‌هایی که فقط نگاهت می‌کنند. مطمئنا در ذهن همه یک چیز بود: با یه دست هم میشه زندگی کرد.
آوا، امشب با چشم باز بخواب.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید قاتل ارشد گلوش رو صاف کرد و گفت: «قاتل های سریالی عزیزم،ممنونم که تا اینجا همراهیم کردید.با شروع ماه مهر ماموریت جدیدی هم برای ما شروع میشه.» با صدای زنگی که مشاور به صدا در آورده بود همه از گوشه و کنار کلبه جلوی میز جمع شده بودیم. ماه مدارس داشت شروع می‌شد و ما انتظار این جلسه رو داشتیم. قاتل ارشد ادامه داد:«مدرسه پر از سوژه های قتله خودتون که خوب میدونید» بعد چشمکی زد و گفت«من خودم اولین بار اوایل سال نهم بود که تو مدرسه یه انشا نوشتم و توش دوستم رو به قتل رسوندم، و از اونجا بود که قاتل شدم.کلا می‌گم، نویسندگی همیشه یه پوشش برای قاتل بودنه. و اگه گفتید دومین پوشش عالی برای مخفی کردن هویتتون چیه؟» همه به هم نگاه کردن که آوا دختر تازه وارد صدا رسوند: ادامه دارد...
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید «دکتر یا پرستار بودن چطوره؟» همه نگاه ها رفت سمت آوا.قاتل ارشد نیشخندی زد و گفت«بچه‌ها.دست راستم هستن، آوای عزیز.آفرین.با وجود تازه‌کار بودنت لیاقتت رو ثابت کردی.» دوباره چشم ها برگشت روبه قاتل ارشد.البته با این تفاوت که انگار خیلی ها هدف جدیدی برای قتل پیدا کرده بودن.قاتل ارشد داشت توصیه های لازم برای قاتل بودن توی مدرسه رو میکرد ولی من دیگه چیزی نمی شنیدم چون داشتم به نقشه ای فکر میکردم که عنوان "دست چپ" رو برای خودم بکنم. «...توی زندان مدرسه موفق باشید،قول میدم فنجون های مخصوص‌تون رو واستون نگه دارم»با صدای قاتل ارشد به خودم اومدم.همه رفتن همون گوشه کناری که بودن. ادامه دارد...
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید منم رفتم سمت کتاب جلد چرمی توی قفسه آخر و توی یکی از صفحه ها نوشتم: "یه دختر به اسم آوا که تازه شده بود نیمه ارشد." بعد کتابو بستم و گذاشتم جای قبلیش .دستم و کردم توی جیب کت رنگ و رو رفتم و به آوا چشم دوختم .چاقوی توی جیب زیادی مشتاق بود ولی هنوز وقتش نرسیده بود. شب همه خواب بودن که چشمامو باز کردم باید میرفتم سراغ آوا .آروم درست مثل اسمم سایه وار به روش قاتلی خودمو رسوندم بالا سر آوا همین که پتو رو از رو سرش کشیدم مات موندم. ادامه دارد...
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید آوا با چشای باز و صورتی کبود به سقف خیره شده بود. باورم نمیشد که نبضشو گرفتم و دیدم نه آوا واقعا مرده و من نکشتمش. همینجوری حیرت زده به آوا نگاه میکردم که شی تیزی از پشت فرو رفت توی بدنم.چشمام سیاهی رفت و منم افتادم کنار جنازه آوا قبل از اینکه چشمام کامل بسته بشه و جون از تنم بره کایلا رو دیدم که بالا سرم ایستاده.و دقایقی بعد چاقوی من درست توی قلب کایلا بود و اونم کنار من و آوا روی زمین خونی افتاده بود . دیگه ادامه ندارد.
وای ایول عجب بکش بکشیه.✨ این که جزئیات و دیالوگ‌ها بر اساس واقعیت بود رو دوست داشتم.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید نمیدونم به کتابخونه زیر شیروونیمون چی بگم😭 کلبه یا سالن؟