هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
۲۰۰ تا قاتل جمع شدیم دور هم باه باه
_گیج
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
200 تا قاتل شدیم کهههه
تبریکککک تبریک به مننن تبریک به توووو تبریک به همههه
#ز-ع
هدایت شده از نامهها.
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
خیلی سریع بود، حتی نفهمیدم چطور انجامش داد، فقط به خودم اومدم دیدم توی طبیعت بکر به یه درخت بسته شدم. کم کم درد رو حس میکردم، تمام اجزای بدنم درد میکرد و وحشتناک بود. فکر میکردم توی اون جنگل که به نظر میومد دست هیچ انسانی بهش نمیرسه تنها باشم اما بعد از چند دقیقه صدای اهنگ شنیدم، فکر کردم نجات پیدا کردم تا اینکه یه دختر عینکی درحالی که اسپیکر کوچیکی توی دست چپش و یه چاقو توی دست راستش داشت و یه کوله پروانه ای شکل روی دوشش بود بهم نزدیک شد. شاید اگه چاقو دستش نبود یا شاید اگه محتویات کیفشو نمیدیدم فکر میکردم میتونه ناجیم باشه. اول با اون اهنگ خوند و بعد اهنگ بعدی رو پلی کرد، میرقصید و میخوند و به نظر نمیومد حتی متوجه من شده باشه تا اینکه اره برقی رو روشن کرد و...
ادامه دارد
#Ava
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
تا اینکه اره برقی رو روشن کرد و با یه لبخند ترسناک و عجیب سمتم اومد، همراه با ریتم اهنگ ذره ذره شاخه های بالای سرم رو میبرید تا اینکه به من رسید، اول دستامو و بعدش پاهامو قطع کرد، از درد جیغ کشیدم اما صدام توی اون طبیعت دورافتاده به گوش کسی نمیرسید.لبخندی زد و گفت: مرگت مثل این موسیقی و این طبیعت برام لذت بخش بود، ممنون بابت لذتی که بهم دادی...
دیگه ادامه ندارد
#Ava
#دایگو
کتابخونهیزیرشیروونی.
📪 پیام جدید تا اینکه اره برقی رو روشن کرد و با یه لبخند ترسناک و عجیب سمتم اومد، همراه با ریتم اهنگ
واقعا چطوری "اول دستام و بعدش پاهامو قطع کرد" رو تو یه جمله نوشتی؟😂
من اگه بودم سر توصیفش حداقل ۲ صفحه نیاز داشتم.✨
کتابخونهیزیرشیروونی.
چشمانم جز سیاهی چیز دیگری نمیبیند.فقط می توانم حس کنم دستانم از پشت بسته شدن و لباس هایم کامل خونی ا
من یه ورژن دنیای موازی نوشتم از این.
تنها چیزی که میبینم سیاهی مطلق است.
میتوانم احساس کنم که دستانم از پشت سر بسته شده، و لباسهایم به طرز چندشآوری خیساند. احتمالا از خون.
دردی که در سراسر وجودم احساس میکنم آنقدر زیاد است که معنیاش را از دست میدهد. حس میکنم استخوانهایم مانند سر نیزه بیرون زدهاند و گوشت تنم را پاره میکنند.
دهانم با چیزی بسته شده؛ نفس کشیدن را برایم سختتر میکند. با هر بازدم، نزدیک است ریههایم را بالا بیاورم. صدایم در نمیآید. در واقع، حتی برایش تلاشی هم نمیکنم. از اینجا زنده بیرون نمیروم؛ مشخص است.
کسی سوت میزند.
میتوانم احساس کنم که گوشهایم خونریزی میکنند.
آن صدای زجرآور را میشناسم. شکارچی سر. او اینجاست.
این صدای سوت، همان ندای فرشتهی مرگ است. احتمالا تا چندساعت دیگر، سرم را به کلکسیونش اضافه میکند.
چه سعادتی.