eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
269 دنبال‌کننده
243 عکس
7 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
از هیچی خبر نداشتم. حالم داشت از فرط بی خبری بد میشد. دست کم این خوب بود که ربع ارشد خواب بود. جوابش را چه میدادم؟البته که وقتی آمد توی دستشویی بودم و بعدش هم خوابید. همین که همدیگر را ندیدیم بس بود. مشاور یک سارافون مشکی پوشیده بود. خیلی عجیب بود. معمولا رنگ روشن میپوشید تا به قولی مشکوک نباشد. سمت ربع ارشد رفت و بیدارش کرد. ای خدا. دویدم سمت طبقه بالا که صدای بم و ترسناکش را شنیدم. "علیک سلام." +آمممم. عه یعنی چیزه. سلام. تنها کسی بودم که انقدر ترسو بود. پشت سرم احساسش کردم. دستش را روی شانه‌ام گذاشت. "خونیان چطوره؟" +آمممم خوبم. "از من نترس خونیان. منم یه قاتلم مثل بقیه قاتلا. کجام ترسناک‌تره؟" مشاور آمد و نجاتم داد. - فعلا برید بالا کار زیاد داریم. رده‌ی متوسط‌ها نشستم. هودی قرمز همیشگی‌ام را از کمد دست راست ارشد درآوردم. خیلی دست راست را دوست داشتم وقتی قاتلک بودیم، کمکمان میکرد. ارشد طبق عادت همیشگی شروع کرد: اهم اهم✨️ مشاور خبری براتون داره. -مشاور مدرسه، باعث اخراج ربع ارشد شده بود. به درخواست من سکوت کردیم چون من منتظر این روز بودم. _بلند شد و بالای سرم ایستاد_ شاخص غربالگری خونیان قرمز شد و مشاور بلند اعلام کرد. ربع ارشد چنان که رگ‌های گردنش متورم شده بود روی میز کوبید: چی؟ دست راست ارشد دستم را گرفت و گفت: مشاور اینجاست، نترس و به پایین نگاه نکن. مشاور داد زد: ساکت! دیگه تمومه، من کشتمش. چی؟ مشاور به خاطر من... که انقدر ازش متنفر بودم... قتل انجام داد؟ یعنی... اون واقعا هدفش کمک به ما بود؟ از ذوق دستِ دست راست را فشار دادم. با لبخند قرمز _خونی_ بهم نگاه کرد. ایستادم و مشاور را بغل کردم: حالا که فکر میکنم، همه‌ی مشاورها سر و ته یک کرباس نیستند:) پایان. .............. ببخشید اگر غلط تایپی داشت ، طولانی شد و اینکه پایانش بد شد، با اجازه‌ی قاتل ارشد پایان پیشنهاد بدید.
سالاد عزیز، اولا که امیدوارم همیشه قاتل و خون‌ریز باشی، ولی اگه احیانا یه روز خدایی نکرده مقتول و خون‌ریز شدی [یعنی این‌بار خون از خودت می‌ریزه😂] یه قبر vip پیش من داری.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید ای بابا، دقیقا همینه از من نترس خونیان منم یه قاتلم مثل خودتون... حالا درسته که لیست مقتول هام بالا بلنده ولی خیلی مهربونم.حالا شاید به خاطر نحوه خاص قتل‌هام و شکنجه‌های قبلش و امضا خاصم(اشاره به کاغذ‌های خورده شده توسط مقتول هام)یه کمی ترسناک به نظر برسم ولی در کل مهربونم و برای همینه که بهم میگن پروانه مرداب فقط کمی مراقب باش😁 لبخند قاتلی 🦋
لبخند قاتلی*
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید همیشه کنار هم بودن رنگ های تضاد رو دوست داشتم ولی امشب فرق میکنه. امشب حالم داره از این تضادی بهم میخوره ، تضادی که رنگ ها در کنار هم سعی در جلوه نمایی دارند. زمانی به خودم میام که این تضاد ها اشکار شدن و کاری دیگه از من برنمیاد. البته بماند که تمام این کارها صدقه سر خود بنده هس . قطرات سرخ خون با ارامش از روی انگشتانم‌ غلت میخورند و با بهم رسیدن، اتحادی بین خود ایجاد و خود را بزرگتر میکنند و بعد ارام بر روی زمین میچکند. نگاهم رو به سفیدی و پاکی برف میدوزم که با شاهکار من در حال ازبین رفتن است و جای خود را به صحنه‌ای شرارت امیز میدهد. صدا های دورم محو و صدای چند ثانیه‌ی قبل در سر و قلبم طنین می اندازد. التماس هایی پر از درد و رنج، و در عوض شادی و خوشکامی من . نمیتونم به صورت دقیق بگم
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید که چند بار الماسم کرد ولی من اون التماس ها رو با خنده هایی شیطانی قطع کرده و در اون ها ترسی القا کرده ام که حتی خود شیطانم نمیتونست بده. انزجار ناگهانی کل بدنم رو در بر میگیره. انزجاری از این تضاد های سفید و سرخ، ترس و شادی. انزجار از این اخلاق غریضی. ولی قسم میخورم من کاری بهش نداشتم . قسم‌میخورم که بهش هشدار داده بودم و... اونم شناخت کاملی از من داشت . قسم میخورم که اون شروع کرد. و الانم به سزای اعمالش رسیده.. به دست من. به دست کسی که روزی سلطه‌ی کامل بهش داشت، ولی قبل از اینکه خودش رو تو دردسر بنداره و دست رو نقطه ضعفش بزاره . اون دارایی من رو ازم گرفت. تنها دارایی که من بخاطرش هرچیزی رو تحمل میکردم. ولی الان نه. اون اونارو ازم گرفت پس الان میتونه بجای طلب بخشش و پوزش از من تو اون
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید دنیا از اونا خواهان پوزش باشه . پشتم رو به این صحنه اغراق امیز میکنم و راهمون پیش میگیرم . نمیدونم کجا نمیدونم پیش کی ولی الان باید برم .باید برم و بزار ایشون راحت به التماس هاش برسه (خبب.یکی از متنای خیلییی قدیمیمه. شاید بشه گفت برای دوران جاهلیتمه:)خیل ساده است و بی شیله پیله.ولی با اینکه ساده است از موضوعش هنوزم خوشم میاد:)) _lilac
تا وقتی آخرشو نخونده بودم داشتم واقعا نگران می‌شدم.😂
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید سلام و نور من یکم در جریان مقامات نیستم. میشه معرفی کنین؟
سلام قاتلک.✨ خب، بنده که قاتل ارشد هستم. مسئول اینجا. بعدش دست راستم، ، که قاتل نیمه ارشد اینجاست. و بعد که دست چپ منه، قاتل ربع ارشد صداش می‌زنیم. و یه مشاور ارشد هم داریم که عزیزه.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید از اونجایی که دیشب ترغیب به نوشتن شدم از اینجا و عاشق فصل پاییز هستم پس این رو نوشتم. ................ ایستادم و دست‌هایم را روی زانویم گذاشتم. نفس در سینه‌ام حبس شد. تمام راه را دویده بودم و حالا دیگر جانی نداشتم. قطرات باران بی‌محابا روی صورتم ریختند. آرام دستم را بالا آوردم و موهای خیسم را زیر شال دادم. نفسم را محکم بیرون دادم و به بخارهای بیرون‌زده از دهانم چشم دوختم. سرما مانند حریری روی تنم افتاده بود. گوشه‌های پالتویم را به هم نزدیک‌تر کردم. خاطرات چند دقیقه پیش مقابل چشم‌هایم مانند سربازی رژ رفتند. باید می‌رفتم. از مردم این شهر متنفر بودم. با صدای متمدد بوق به خودم آمدم. نگاهی به ماشین مقابلم انداختم. پسر جوانی صورتش را از شیشه ماشین بیرون داد...