eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
278 دنبال‌کننده
244 عکس
7 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید از اونجایی که دیشب ترغیب به نوشتن شدم از اینجا و عاشق فصل پاییز هستم پس این رو نوشتم. ................ ایستادم و دست‌هایم را روی زانویم گذاشتم. نفس در سینه‌ام حبس شد. تمام راه را دویده بودم و حالا دیگر جانی نداشتم. قطرات باران بی‌محابا روی صورتم ریختند. آرام دستم را بالا آوردم و موهای خیسم را زیر شال دادم. نفسم را محکم بیرون دادم و به بخارهای بیرون‌زده از دهانم چشم دوختم. سرما مانند حریری روی تنم افتاده بود. گوشه‌های پالتویم را به هم نزدیک‌تر کردم. خاطرات چند دقیقه پیش مقابل چشم‌هایم مانند سربازی رژ رفتند. باید می‌رفتم. از مردم این شهر متنفر بودم. با صدای متمدد بوق به خودم آمدم. نگاهی به ماشین مقابلم انداختم. پسر جوانی صورتش را از شیشه ماشین بیرون داد...
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید -«برسونمت؟» نگاهم را از صورت تراشیده و موهای فرفری‌اش گرفتم و به آپارتمان شیشه‌ای سمت راستم دوختم. -«خانم خوشگله با شما بودم...» دست‌هایم را مشت کردم و دوباره نگاهم را به پسر دادم. ناگهان چشم‌هایش گرد شد و سرش را عقب برد. پوزخندی زدم. -«بله؟» شمرده شمرده گفت:«هیچی به خدا...» قدمی سمتش برداشتم. آرام دستم را داخل جیب پالتویم کردم و چاقوی یخ‌زده را برداشتم. پسر آب دهانش را قورت داد. چاقو را بالا آوردم و نزدیک صورتش قرار دادم. فریادش در سکوت خیابان گم شد. وقتی دستم را پایین آوردم، تیغه دیگر یخ‌زده نبود.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید غرویدم:«دفعه آخرت باشه مزاحم یک خانوم میشی... هر‌چند تو بخوای بشیم، نمی‌تونی. آقا خوشگله» آرام ماشین را دور زدم. شب، از نیمه گذشته بود. نمی‌دانستم باید کجا برم، اما حرکت کردم. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت. وقتی به خودم آمدم که باران بند آمده بود و درخت‌های سربه فلک کشیده اطرافم را احاطه کرده بودند. چشم‌هایم به سختی جایی را می‌دید. چندباری پلک زدم تا به محیط عادت کردم. نوری ضعیف از بین درخت‌ها دیده می‌شد. مستقیم قدم برداشتم. ذهنم چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد. کلبه‌ای کوچک رنگی! آنها هم وسط جنگلی که سال‌ها کسی به آن پا نگذاشته بود. جلوتر رفتم. دستم را آهسته بالا آوردم. شک مانند خنجری در دورن قلبم فرو رفت. دست لرزانم را روی شی فلزی که حالا خونی شده بود، گذاشتم و با آن یکی دستم در زدم...
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید چند لحظه مکث کردم. صدای ضعیف از پشت در به گوشم رسید. در با صدای بدی باز شد و قامت دختر جوانی مقابلم ظاهر شد. نور شمعی از پشت او سایه‌اش را روی دیوار کلبه انداخته بود، سایه‌ای که بزرگ‌تر از قامت واقعی‌اش بود. -«سلام؟» چشم‌هایم را به دختر دوختم. موهای ژولیده داشت و لباسی صورتی پوشیده بود. نگاهی به چشم‌هایش کردم، گویی خون از آنها می‌بارید. نمی‌دانستم چی بگویم. زمزمه کردم:«ماشینم خراب شده، می‌تونم تو بیام؟» نگاهی از روی تردید بهم انداخت. سرم را پایین انداختم و به کفش‌های مشکی و گلی‌ام چشم دوختم. -«بیا» آهسته از کنار در عقب رفت و سمت راه‌پله قدم برداشت. چشم‌هایم را گذرا به محیط خالی دوختم و پشت سرش راه افتادم. آرام پله‌ها را طی کردم و به اتاق سفید زیرشیروانی رسیدم. ..
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید با دیدن منظره مقابلم لبخندی از تعجب زدم. برخلاف تصورم دخترهای زیادی آنجا بودند. نگاهم را به دخترها دوختم. بعضی‌ها شاد به نظر می‌رسیدند، تعدادی غمگین و اما عده‌ای خشمی عجیبی در چشم‌هایشان دیده می‌شد. خشمی که می‌شناختمش. اطراف اتاق را قفس‌های کتاب پر کرده بودند و چند قالی کهن و ساده هم درون اتاق خودنمایی می‌کرد. قدمی برداشتم و بالا سر دختری تپل ایستادم. -«خودیه؟» صدای عجیب و نرم دختر پشت سرم در گوشم پیچید:«نمی‌دونم» فهمیدن این که از چی حرف می‌زند، خیلی آسان بود. فقط کافی بود به اسلحه‌ها که سعی داشتند زیر لباس‌هایشان پنهان کنند، نگاه کنم. چاقویم را در آوردم و روی میز انداختم...
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید چند ماه بعد... با صدای شبیه فریاد از جایم بلند شدم. -«بلندشو» دستی به چشم‌هایم کشیدم و یکی از ابروهایم را بالا دادم. مشاور ارشد بود که برخلاف همیشه لباس مشکی پوشیده بود. خواستم چیزی بگویم که با صدای پا متوقف شدم. خونیان بود که با سرعت سمت بالا قدم برمی‌داشت. از جایم بلند شدم و رد قدم‌هایش را دنبال کردم. با هر قدم، سایه‌ای کج و معوج روی دیوار افتاد. -«علیک سلام»
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید خونیان دستی به عینک صورتی‌اش کشید و شمرده گفت:«اممم، عه یعنی چیز، سلام» نفسم را بی‌صدا بیرون دادم و انگشتانم را روی شانه ظریفش گذاشتم. -«خونیان چطوره؟» از آینه شکسته نگاهی بهم انداخت. -«اممم،خوبم» پوزخندی زدم و زمزمه کردم:«از من نترس خونیان، منم یه قاتلم مثل بقیه قاتلا، کجام ترسناک‌تره؟» آمد حرفی بزند که با صدای مشاور دهانش را بست. نفسم را عمیق بیرون دادم و به پشت برگشتم. کمی سرم را کج کردم. موهای موج‌دارم دور گردنم مانند ریشه درخت پیچید.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید ـ«فعلا برید بالا کار زیاد داریم» چشم‌هایم را گرد کردم. -«جلسه داریم» نفسم را با صدا بیرون دادم و دستی به موهایم کشیدم. -«شما برید، منم میام» مشاور آرام قدم برداشت. پشت سرش هم خونیان حرکت کرد. با رفتن آنها به سمت آینه برگشتم. نگاهی به چشم‌های قهوه‌ای پررنگم دوختم. لبخندی دندان‌نمایی زدم و انگشتانم را روی شیشه آینه حرکت دادم. -«پروانه مرداب» بار دیگر نوشتم را خواندم. نگاهم در چشمان خودم گم شد. آیا این من بودم؟ یا نقابی بود که برای بقیه بازی می‌کردم؟ناگهان خاطرات این چندماه در ذهنم نقش بست. روز اول با فهمیدن اسامی دخترها سردردی عجیبی سمتم هجوم آورد، اما خیلی زود عادت کردم. هنوز مدتی از حضورم نگذشته بود که مسابقه‌ای برگزار شد. -«بنویس تا قاتل ربع ارشد بشی...»
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید قلم دست گرفتم و نوشتم. باورم نمی‌شد من قاتل ربع ارشد شدم. با صدای سرفه افکارم را پس زدم. دستی به لباس آبی و بلندم کشیدم و زیر لب قوانین خودم را مرور کردم. -«۱: هرگز از نامت و سنت حرف نزن. ۲: به کسی نگو از این که از مدرسه اخراج شدی، خوشحالی هستی. ۳: چیزی از ساخت مدرسه جادویی نگو. و ۴: از همه مهمتر نگو که تو داستانی واقعی نوشتی.» پایان.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید وای پشمام. اوخی. عرررررر. ینی چیزه. خیلی خوشگل بود. دوزتان من یعنی سالاد همون خونیان هستم با اجازتون. هشتگ خونیان بذارم یا سالاد؟
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید وایسا بینم. از کجا فهمیدی عینکم صورتیه؟ سبحان الله.