eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
309 دنبال‌کننده
260 عکس
10 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید آرام قدم برداشتم. در این مدت، تعقیب کردن را خوب یاد گرفته بودم. بار‌ها او را تعقیب کرده بودم. نصف شب، وقتی همه خواب بودند، خیلی آرام به دل جنگل می‌زد. از میان درخت‌های کاج سر به فلک کشیده رد می‌شد و دریچه‌ای پنهان‌شده در میان برگ‌های زرد را باز می‌کرد. بدنش را پایین می‌کشید و زیر سایه‌ی هلال ماه گم می‌شد. متوقف شدم. نگاهی به درخت کنارم انداختم. علامت فلشی رو به پایین روی تنه‌ی درخت خودنمایی می‌کرد. پیش از آنکه انگشتانش روی فلز یخ‌زده قرار بگیرد، نزدیک شدم. دستمال آغشته به ماده‌ی بیهوشی را روی بینی‌اش گذاشتم. تقلا کرد و با ناخن‌هایش چنگی به دست‌هایم زد. نفسم بند آمد. ناگهان؛ دست‌هایش بی‌حرکت شدند و سرش روی شانه‌ام آرام گرفت. نگاهی به چشم‌های درشت بسته‌اش کردم و سوت زدم. دخترها آمدند.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید جسد را بلند کردیم و به کتابخانه‌ی زیر شیروانی بردیم. شماردم: «یک، دو، سه... پانصد و پنجاه و یک.» گوشه‌ی پلک‌هایش بالا آمدند. خندیدم و کیک را مقابل چشم‌هایش گرفتم. -«تولدت مبارک! 🥳☠️🗡️» تقدیم به قاتل ارشد از طرف: پروانه‌ی مرداب
یه‌جوری گفتی جسد فکر کردم رسما تو شب تولدم کشتیدم.✨ ممنونم ربع ارشددد.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید خون تازه هنوز گرم بود. روی کف چوبی زیرشیروانی مثل امضا پخش شده بود. ساعت، ۲:۳۱ بامداد. تق‌تق قطرات از سقف، آهنگی ساختند که خودش را تبریک نامید. شمع روی میز دود کرد، و در دودش، چهره‌ی تو پیدا شد کسی که با لبخندِ نصفه، جهان را تکه‌تکه می‌نویسد. در اطراف، جسدِ واژه‌هایی افتاده که نتوانستند به جمله تبدیل شوند. بعضی هنوز تکان می‌خوردند... مثل ایده‌هایی که نمی‌می‌رند. تو با تیغِ جوهر در دست، آخرین برگ دفتر را بریدی. خون از لبه‌ی انگشتت پایین چکید و روی شعر افتاد: «به افتخار کسی که با مرگ، تولد را معنی می‌کند.» سایه‌ها دست زدند. یکی از آن‌ها نزدیک‌تر آمد و آرام گفت: «امشب، تولد نویسنده‌ای است که اگر قلمش را در قلب دنیا فرو کند، باز هم زیبا می‌نویسد.» پنجره باز شد. باد بوی فلز آورد. ۱
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید در دوردست، کسی فریاد زد شاید یکی از خاطرات قدیمی که هنوز نمی‌داند سال‌هاست مُرده. ولی تو خندیدی. آن‌خنده‌ی بی‌رحمانه، همان تبریک واقعی بود. در پایان، تنها صدایی که ماند، صدای تراوش خون روی کاغذ بود. به همان ریتم که شمع آخر خاموش شد، می‌شد شنید: «تولدت مبارک، وارثِ خون و واژه، پادشاهِ زیرشیروانیِ وحشت.» ۲ love you:)
دیگه چیزی ازم نمونده بچه‌ها:))))
حس می‌کنم یکم زیادی دارید تحویلم می‌گیرید.✨
خیلی قشنگ بود قاتلک. ممنون که نوشتیش.
"وارث خون و واژه" "زیرشیروانی وحشت" وای خدای من.
بعد نکته‌ای که هست اینه که من خیلی وقته ننوشتم. یعنی شماها کلا نوشته‌های زیادی ازم ندیدید، به جز همون اوایل. نمی‌فهمم واقعا چطور انقدر لطف دارید بهم که این‌جوری خطابم می‌کنید:))))
بچه‌ها- این فالیه که به نیت همون قربانیم و این داستانا گرفتم. وای. وای زیاد.
من ایمان اوردم به جناب حافظ شب‌بخیر.