یهجوری گفتی جسد فکر کردم رسما تو شب تولدم کشتیدم.✨
ممنونم ربع ارشددد.
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
خون تازه هنوز گرم بود. روی کف چوبی زیرشیروانی مثل امضا پخش شده بود.
ساعت، ۲:۳۱ بامداد. تقتق قطرات از سقف، آهنگی ساختند که خودش را تبریک نامید.
شمع روی میز دود کرد، و در دودش، چهرهی تو پیدا شد کسی که با لبخندِ نصفه، جهان را تکهتکه مینویسد.
در اطراف، جسدِ واژههایی افتاده که نتوانستند به جمله تبدیل شوند. بعضی هنوز تکان میخوردند... مثل ایدههایی که نمیمیرند.
تو با تیغِ جوهر در دست، آخرین برگ دفتر را بریدی. خون از لبهی انگشتت پایین چکید و روی شعر افتاد:
«به افتخار کسی که با مرگ، تولد را معنی میکند.»
سایهها دست زدند. یکی از آنها نزدیکتر آمد و آرام گفت:
«امشب، تولد نویسندهای است که اگر قلمش را در قلب دنیا فرو کند، باز هم زیبا مینویسد.»
پنجره باز شد. باد بوی فلز آورد.
۱
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
در دوردست، کسی فریاد زد شاید یکی از خاطرات قدیمی که هنوز نمیداند سالهاست مُرده.
ولی تو خندیدی. آنخندهی بیرحمانه، همان تبریک واقعی بود.
در پایان، تنها صدایی که ماند، صدای تراوش خون روی کاغذ بود.
به همان ریتم که شمع آخر خاموش شد، میشد شنید:
«تولدت مبارک، وارثِ خون و واژه، پادشاهِ زیرشیروانیِ وحشت.»
۲
love you:)
#دایگو
بعد نکتهای که هست اینه که من خیلی وقته ننوشتم.
یعنی شماها کلا نوشتههای زیادی ازم ندیدید، به جز همون اوایل.
نمیفهمم واقعا چطور انقدر لطف دارید بهم که اینجوری خطابم میکنید:))))
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
آرام آرام قدم میزدم...
ترسیده بودم. ارشد حالش خوب بود؟
افکار منفی مثل شیاطینی افتاده بودن تو سرم.
چیز سردی را حس کردم.
انگشتهای سرد و سفید و کشیدهی نیمه ارشد.
"چته تو؟ خونیان بس کن. اینا چیه تو میگی؟اصن چه ربطی داره. باور کن مشاور حواسش هست!"
با گریهای که توی چشمم قل قل میزد آرام اما با نگرانی گفتم: "ولی... ولی اون...وای..."
گریهام شدت گرفت. نمیدونستم چم شده. انقدر نگرانی؟ اومد حرفی بزنه که گفتم:"حالش خوبه؟ سرما که نخوده؟ غذاهاتونو خوردین؟ هوا سرده مریض نشده؟"میلرزیدم و هزیون میگفتم.
جیغ میزدم :"ستیاااااااااا. [قطرات اشکم مثل بارونی میریختند]ستیااااااااا." با سیلی نیمه ارشد به خودم اومدم.
آروم کنارم نشست روی برفها:"خونیان چی شده؟ از چیزی ترسیدی؟ باور کن ستیا حالش خوبه اون چی گفت" ۱
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
...اون چی گفته که ترسیدی؟" میلرزیدم... از سرما نبود...حال خوبی نداشتم
نیمه ارشد به مشاور زنگ زد که بیاد اینجا.
با دیدنش دویدم. ضربان قلبم میزد، خیلی تند. پاهام شل شده بود. تا رسیدم بغلش کردم و گریهام دوباره اوج گرفت. هق هق میکردم. آروم تر که شدم دستم رو گرفت تا بریم بشینیم. سرم گیج رفت و افتاد لای گل و لای. نیمه ارشد گریهاش گرفته بود. حق داشت... حالم خیلی بد بود.
مشاور:"خونیان گوش بده. منو ببین. چشاشو نگا کن. مگه چقدر گریه کردی؟ بگو چیشده. خواهش میکنم."
-اون...او..اون گ ...گفت
+اینطوری نمیشه یه بطری آب بده.
نیمه ارشد دستش رو دور گردنم انداخت و آروم بهم آب داد. موهامو نوازش میکرد و سعی میکرد آرومم کنه.
+حالا بگو.
-اون گفت...یعنی ستیا گفتش که نمیخواد کینهای باشه نه یعنی...فال حافظش ۲
#دایگو