eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
307 دنبال‌کننده
260 عکس
10 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌ها- این فالیه که به نیت همون قربانیم و این داستانا گرفتم. وای. وای زیاد.
من ایمان اوردم به جناب حافظ شب‌بخیر.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید آرام آرام قدم می‌زدم... ترسیده بودم. ارشد حالش خوب بود؟ افکار منفی مثل شیاطینی افتاده بودن تو سرم. چیز سردی را حس کردم. انگشت‌های سرد و سفید و کشیده‌ی نیمه ارشد. "چته تو؟ خونیان بس کن. اینا چیه تو میگی؟اصن چه ربطی داره. باور کن مشاور حواسش هست!" با گریه‌ای که توی چشمم قل قل می‌زد آرام اما با نگرانی گفتم: "ولی... ولی اون...وای..." گریه‌ام شدت گرفت. نمیدونستم چم شده. انقدر نگرانی؟ اومد حرفی بزنه که گفتم:"حالش خوبه؟ سرما که نخوده؟ غذاهاتونو خوردین؟ هوا سرده مریض نشده؟"می‌لرزیدم و هزیون میگفتم. جیغ می‌زدم :"ستیاااااااااا. [قطرات اشکم مثل بارونی میریختند]ستیااااااااا." با سیلی نیمه ارشد به خودم اومدم. آروم کنارم نشست روی برف‌ها:"خونیان چی شده؟ از چیزی ترسیدی؟ باور کن ستیا حالش خوبه اون چی گفت" ۱
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید ...اون چی گفته که ترسیدی؟" می‌لرزیدم... از سرما نبود...حال خوبی نداشتم نیمه ارشد به مشاور زنگ زد که بیاد اینجا. با دیدنش دویدم. ضربان قلبم میزد، خیلی تند. پاهام شل شده بود. تا رسیدم بغلش کردم و گریه‌ام دوباره اوج گرفت. هق هق میکردم. آروم تر که شدم دستم رو گرفت تا بریم بشینیم. سرم گیج رفت و افتاد لای گل و لای. نیمه ارشد گریه‌اش گرفته بود. حق داشت... حالم خیلی بد بود. مشاور:"خونیان گوش بده. منو ببین. چشاشو نگا کن. مگه چقدر گریه کردی؟ بگو چیشده. خواهش میکنم." -اون...او..اون گ ...گفت +اینطوری نمیشه یه بطری آب بده. نیمه ارشد دستش رو دور گردنم انداخت و آروم بهم آب داد. موهامو نوازش میکرد و سعی میکرد آرومم کنه. +حالا بگو. -اون گفت...یعنی ستیا گفتش که نمیخواد کینه‌ای باشه نه یعنی...فال حافظش ۲
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید -فال حافظش گفتو و اون... قبولش کرد یا به قول خودش ایمان آورد. +باشه خونیان. آروم باش... رفت کمی دورتر... نیمه ارشد:"ببین خونیان. ناراحت نشو ولی... کینه‌ای یا قاتل بودن و نبودن ستیا چه ربطی به حال تو داره؟" بغضم گرفت:"اون قاتل نباشه که... ما از میپاشیم. کتابخونه به فنا میره. خودمون به خطر میوفتیم. بعدشم... کدوم غیرقاتل میاد با قاتل دوست بشه؟" چیز دیگه‌ای نگفت فقط برق اشک توی چشماش رو دیدم. مشاور اومد سمتمون. +بلند شید باید بریم کتابخونه. در ضمن جنابعالی اصرار نمیکنید که بگم چی گفت. حالت هر وقت بهتر شد. آروم با کمک دست راست بلند شدم. عقب نشستم. با آینده‌ی خونینی که ممکن بود مشاور بتونه برامون رقم بزنه فکر کردم. -مشاور، حالم خوبه. +گفت من بهتر میدونم و تو دخالت نکن فقط خونیان رو بیار اینجا. ۳
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید خیلی ریلکس بود. ترسم گرفته بود. نکنه فکر کرده جاسوسم؟ .......‌.................................................. +خونیان بیا. صدای ارشد بود. میلرزیدم رفتم بالا و در رو بستم. با لبخند همیشگی دعوتم کرد کنارش بشینم. چهره‌ش نگران بود ولی نشانه‌ای ازش پیدا نمیشد. [اینو ما قاتلا میفهمیم😎] +خونیان چی شده؟ چرا داری میلرزی؟ اومدم دهن باز کنم که گفت:"نه فقط گوش بده...بعضی وقتا لازمه ما کارایی بکنیم یا حرفایی بزنیم که...چطوری بگم. نخوایم عملی کنیم. البته ممکنه واقعی گفته باشم... ولی" دوباره گریه‌ام جون گرفت +خونیان. [دستشو گذاشت رو شونم]. ما همدیگه رو ترک نمیکنیم. لبخندی تحویلش دادم که گفت:"بلند شو بریم پایین خونیانک." با بهت نگاهش کردم:"منظورت چیه؟ یه سال ازت کوچیکترماااا" قهقه‌ای زد و رفتیم... آخری
واییییییی.😂😂😂
وای عالی بود.😭😂
روشن کردن چراغ‌های اینجا، تا تزئینات و بادکنک‌های قرمز-مشکی‌مون معلوم شه* امشب تولد یکی از قاتلک‌های قدیمی و وفادار اینجاست.✨ من به عنوان ارشد جامعه‌ی قاتلان زیرشیروونی، از طرف خودم و بقیه، سال‌روز تولدت رو بهت تبریک می‌گم عزیز.🎈 امیدوارم از یک‌سالی که در پیش رو داری در آینده به عنوان بهترین، زیباترین و خونین‌ترین سال زندگیت یاد کنی. ازت می‌خوام که بدونی تو و قاتلک درونت ارزشمندید؛ من و بچه‌های کتابخونه از بودن تو در کنارمون خوشحالیم و هروقت بیای اینجا، برات یه فنجون قهوه‌ی گرم آماده‌ست. همیشه. -با آرزوی چاپ شدن کتاب‌هات، قاتل ارشد.
هدایت شده از 𝖲𝗈𝗇𝖽𝖾𝗋 ؛
“You see, but you do not observe.” 𝖿𝗈𝗋: Attic library 𝖿𝗋𝗈𝗆: sonder