هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
سلام و عرض تبریک خدمت ملکه ی واژگان سرزمین قاتلان
واقعا میدونم که تاخیر بلند مدت مشاور ارشد مایه ی تاسفه و بسیار شرمندم بابت این تعلل
تبریک میگم و آرزوی بهترین چاقو ها رو دارم براتون
انشاالله همه ی قاتلک زیر سایه ی پر خون قاتل ارشد مثل ایشون بهترین راه رو در مسیر قتل طی کنند.
امیدوارم که قلمت جوهرش همیشه پر از خون و کتابات همه پر از واژگانی به زیبایی رنگ سرخ خو-چیز انار باشه.
قتلهاتون دلچسب، یلداتون خونین❤️🔪
#باران
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
این روایت شامل آخرین قتل استاد و اولین قتل من هست. امیدوارم از تجربه لذت ببرین!
حدودا ساعت یک نصفه شب بود که استاد من رو به یه خونه چوبی کوچیک برد. یه قمارخونه مخفی کوچک که بر اساس گفته ها شعبه های دیگری هم داشت.اول مثل دو تا آدم محترم در زدیم که یه پسر روانی با چشمای سیاه شده در رو باز کرد و لبخند زد. اول فکر کردم که چه جای جالبیه ولی بعدش به شدت هوس نابودی کردم.
اول استاد روی چیز نامعلومی شرط بست و مشغول بازی شد. در انتها دستور داد که برق رو خاموش کنم، وقتی سیم رو بریدم فکر کردن فیوز پریده و اومدن سمت راهرو. اول خیلی ترسیده بودم چون خبری از استاد نبود اما بعد من رو کشید تو حموم خونه.
تو گوشم زمزمه کرد آروم باشم و فقط نگاه کنم. وقتی یکی از اون ها جلوی در اومد، در رو شکست...
#وستروس
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
رفته بودم کنار توالت کثیفشون نشسته بودم*تهش استاد گفت که اگه شاگردش نبودم درجا من رو میکشت!* و نگاه میکردم که استاد یکی از تیکه های در چوبی شکسته رو وارد شکم تک تکشون میکنه و بعد که کارشون تموم شد، یه تیکه به من داد تا کار یکیشون رو تموم کنم.
*خب من با کمک استاد کار رو انجام دادم*
_حالا اجساد مجسمه ان. یکی از قلب ها رو هم نگه داشتیم. میتونین با پنبه چند تا عروسک واقعی داشته باشین، البته اگه بوی گند نگیره!
#وستروس
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
دیگه انقدر writing prompt فرستادم اینجا که میشه باهاشون به اندازهی پر کردن یه کتابخونهی کامل داستان نوشت.✨
برید بالا و همونا رو ببینید دیگه. من چیز جدیدی در دست ندارم.
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
نمیدونم...شاید چون نقاشی تابلوی جدیدم قرمزه خونیه و موقعی ک از استادم نظر خواستم با تحسین نگاهم کرد و گفت پس بلاخره اون روتو و علایقتو داری نشون میدی..
بومهای سرخ و نقشههای متعفن
استودیو، یک سردخانه بود؛ نه از نظر دما، بلکه از لحاظ احساس. سقف بلند آن سایهای ابدی بر دیوارها انداخته بود که حتی در روشنترین ساعات روز نیز نتوانسته بودند گرمای خورشید را به خود ببینند. بوی غلیظی از تربانتین، رنگ روغن کهنه و مهمتر از همه، بوی آهن زنگزدهخون خشکشده در هوا معلق بود، بویی که برای لیانا، عطر مقدس کارگاهش به حساب میآمد.
لیانا، خود، کالبدی از همین سردی بود. زنی با موهای سیاه، صاف و بلند که همیشه مانند پردهای مات، نیمی از چهرهی استخوانیاش را میپوشاند. چشمانش، کهربایی تیره،
۱
#دایگو