هدایت شده از نامهها.
دیگه انقدر writing prompt فرستادم اینجا که میشه باهاشون به اندازهی پر کردن یه کتابخونهی کامل داستان نوشت.✨
برید بالا و همونا رو ببینید دیگه. من چیز جدیدی در دست ندارم.
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
نمیدونم...شاید چون نقاشی تابلوی جدیدم قرمزه خونیه و موقعی ک از استادم نظر خواستم با تحسین نگاهم کرد و گفت پس بلاخره اون روتو و علایقتو داری نشون میدی..
بومهای سرخ و نقشههای متعفن
استودیو، یک سردخانه بود؛ نه از نظر دما، بلکه از لحاظ احساس. سقف بلند آن سایهای ابدی بر دیوارها انداخته بود که حتی در روشنترین ساعات روز نیز نتوانسته بودند گرمای خورشید را به خود ببینند. بوی غلیظی از تربانتین، رنگ روغن کهنه و مهمتر از همه، بوی آهن زنگزدهخون خشکشده در هوا معلق بود، بویی که برای لیانا، عطر مقدس کارگاهش به حساب میآمد.
لیانا، خود، کالبدی از همین سردی بود. زنی با موهای سیاه، صاف و بلند که همیشه مانند پردهای مات، نیمی از چهرهی استخوانیاش را میپوشاند. چشمانش، کهربایی تیره،
۱
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
هیچوقت پلک نمیزدند مگر برای ثبت یک جزئیات جدید؛ آنها هرگز حسرت یا پشیمانی نمیشناختند. آنها تنها بیننده بودند و داور.
ابزار لیانا قلمو، کاردک و بوم نبودند؛ ابزار او نگاهش بود و صبرش. او یک هنرمندِ جستجوگر بود. سوژههای او تصادفی انتخاب نمیشدند؛ لیانا تنها به دنبال کسانی میگشت که زندگیشان، به قول خودش، یک «شاهکار تعفن» بود. مردان و زنانی که در زیر پوست براق اجتماع، تاریکترین لایههای فساد، بخل، ظلم و شهوت بیمارگونه را پنهان کرده بودند. او زندگی متعفن آنها را نمیدید، او «نقشه» آن را میدید.
تدارک برای بوم هفدهم
بوم هفدهم، اکنون بر پایهٔ چوبی بزرگ و کهنهای تکیه داده بود. بومی به اندازهٔ یک در، سفید و بیگناه، در انتظار آغشته شدن به سنگینترین رنگ جهان.
سوژهی این بوم، "اَرشک" بود. ۲
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
یک پیمانکار بزرگ که سالها از خون کارگرانش کاخ میساخت و لبخند میزد. مردی که چشمانش با برق دلار تنظیم شده بود و قلبش از جنس بتن بیاحساس. لیانا هفتهها او را تعقیب کرده بود، نه برای دیدن چهرهاش، بلکه برای شنیدن زمزمههای روح در حال پوسیدگیاش.
اینجا، شب آغاز کار بود.
لیانا پیراهن سیاه مخملی خود را پوشیده بود؛ لباسی که تنها هنگام کار بر تن میکرد، زیرا خون قربانی، برای او نه لکه، بلکه مدال بود. در گوشهای از اتاق، ارشک آرام و بیحرکت افتاده بود. نه مقاومتی کرده بود و نه فریادی کشیده بود؛ فقط یک ترس خالص در آخرین لحظه، درست پیش از آنکه تیغ فولاد سرد، مسیر نبض اصلی را پیدا کند. این ترس، ماده اولیه کار لیانا بود. او معتقد بود ترس، روح را فشرده و عصارهٔ پلیدی را متمرکز میکند.۳
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
او با حرکتی آهسته، پارچههایی از جنس ابریشم خام را دور پیکر ارشک پهن کرد. این کار نه برای تمیزی، بلکه برای جمعآوری بود. خون، باید خالص و بدون آلودگی به محیط، برداشت میشد.
لیانا یک ظرف سفالی کوچک را برداشت. او هرگز از ظروف فلزی استفاده نمیکرد، زیرا فلز طعم خون را تغییر میداد. با دقت و وسواس یک شیمیدان، مقدار اندکی از خون را که هنوز گرمای زندگی از آن خارج نشده بود، به داخل ظرف هدایت کرد. این، "سرخ زرین" بود؛ رنگی که تنها برای جزئیات بسیار کوچک، نقاط اوج فساد، استفاده میشد.
سپس نوبت به رنگهای دیگر رسید. خونی که با سرعت خارج میشد، یک قرمز درخشان و شفاف (قرمز آتش) را میساخت. خونی که آرامتر، تحت فشار کمتری جریان مییافت، یک ارغوانی تیره و لاکی (بنفش گناه) را میآفرید که برای پسزمینهها ۴
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
و سایههای دروغ کاربرد داشت. و در نهایت، خونی که با مادهای سفید رنگ—نوعی رزین شیمیایی که برای جلوگیری از لخته شدن و تثبیت رنگدانهها استفاده میشد—مخلوط میشد تا صورتی محو (رنگ حسرت) به دست آید.
او خون را به مثابهٔ رنگدانه میدید؛ رنگدانهای که زنده است و رنج را در خود حفظ کرده.
لیانا قلمو را در رنگ بنفش گناه فرو برد. او مقابل بوم ایستاد و چشمانش را بست. او نیاز داشت که دوباره نقشهٔ ارشک را ببیند.
نقشهٔ ارشک چیزی شبیه به یک تالار ستوندار بود، با ستونهایی از جنس وعدههای دروغ که سقفِ اعتماد را بالا نگه داشته بودند. و در مرکز این تالار، یک چاه عمیق و تاریک از حرص بیانتها قرار داشت.
اولین ضربهٔ قلمو، خشن و پرخاشگر بود. او یک خط افقی ضخیم کشید که مرز بین نور و سایه، بین ظاهر و باطن ارشک بود۵
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
سپس شروع به کشیدن ستونها کرد، با استفاده از قرمز آتش، ستونهایی که با لرزشی نامحسوس روی بوم بالا میرفتند و از دور، شبیه به شاخههای خشکیدهی یک درخت نفرین شده به نظر میرسیدند.
کارش هیچ شباهتی به نقاشیهای رئال نداشت. هنر او سوررئال بود، انتزاعی از ذات متعفن.
او اکنون به سراغ "سرخ زرین" رفت. غلیظترین و گرمترین رنگ، که برای کشیدن چاه حرص مورد نیاز بود. او قلمو را رها کرد و کاردک فولادیاش را برداشت. با کاردک، به بوم حمله کرد، رنگ را با خشونت روی سطح میکشید، خراش میداد، و لایههای جدیدی از خون تازه اضافه میکرد تا با لایههای قدیمی ترکیب شوند. در آن لحظات، لیانا نه یک انسان، بلکه یک واسط بود؛ واسطی که اجازه میداد گناه قربانی بر بوم فریاد بکشد.صدای نفسهای خود لیانا، تنها صدایی بود که ۶
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
سکوت استودیو را میشکست. او تمام وجودش را در هر حرکت، هر پیچش و هر لکهای از خون متمرکز میکرد.
"این صدای آه کارگران است، ارشک!" زمزمه کرد، و یک خط مورب تیره را در دل ستونها کشید. "این بوی رشوههای تو است!" و با رنگ بنفش گناه، لکهای بزرگ و ابری شکل در قسمت فوقانی بوم ایجاد کرد.
او ساعتها ایستاده بود، با دستانی که اکنون خودشان لکهلکه از خون شده بودند، گویی آنها نیز بخشی از این ترکیب مقدس شدهاند. عرق سردی بر پیشانیاش نشسته بود. او نمیتوانست متوقف شود تا زمانی که نقشه کاملاً پر شود، تا زمانی که هیچ فضای سفیدی باقی نماند که بتواند پنهانکاری ارشک را نشان دهد.
زمانی که کاردک را کنار گذاشت، طلوع فجر از پشت پنجرههای بلند استودیو میتابید. نور ملایم نارنجی-خاکستری بر بوم تابید و اثر او ۷
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
اثر او را روشن کرد.تابلوی هفدهم کامل بود.
یک منظرهٔ کابوسوار، متشکل از هزاران ضربهٔ قلمو و کاردک، که در نگاه اول، ترکیبی آشفته از قرمز و بنفش و سیاه به نظر میرسید. اما برای لیانا، این دقیقاً همان تالار ستوندار بود؛ تصویری کامل از فساد و سقوط اخلاقی .
لیانا از بوم فاصله گرفت و به پیکر ارشک که اکنون تمام وجودش، جوهر یک اثر هنری شده بود، نگاه کرد. هیچ حس پیروزی، رنج یا حتی خستگی در چهرهاش نبود؛ تنها آرامش یک هنرمند پس از خلق یک شاهکار.
او میدانست این تابلو هیچگاه در یک گالری آویزان نخواهد شد. این تابلو را هیچ خریداری نخواهد ستود. این بومها، نه برای دیده شدن، بلکه برای ثبت بودند. هر بوم، یک سند محرمانه از یک زندگی هدر رفته، یک قضاوت نهایی که توسط قلموی عدالت خونین لیانا امضا شده بود.۸
#دایگو