کتابخونهیزیرشیروونی.
pov:
کلا مترو میبینم یاد شرلوک و aib و bsd میافتم.
هدایت شده از Ava
سرم دارد منفجر میشود.
دست هایم را به سختی میتوانم تکان دهم، پایم را اصلا نمیتوانم تکان بدهم، یک لحظه صبر کن، پای من گچ گرفته شده؟ کم کم بوی الکل و دیوار های سفید اطرافم مکانم را به من لو میدهند.
اتاق تقریبا هیچ چیز جز یک پنجره و تختی که روی آن دراز کشیده ام ندارد، سعی میکنم بلند شوم اما به پاهایم فشار میاید. بالاخره میتوانم روی پاهایم بایستم. روی زمین تکه کاغذی میبینم و آن را برمیدارم:
به هیچکس اعتماد نکن. قرص هایت را نخور.
سرم گیج میرود، لبه تخت را میگیرم تا نیفتم.
به سختی از اتاق خارج میشوم، صدا زدم:
کسی اینجا نیست؟
جوابی نیامد، فریاد زدم، جیغ کشیدم و به دیوار ها چنگ زدم، پس از پنج دقیقه تمام سکوت، کم کم در اتاق ها باز شد و پرستار ها بیرون آمدند.
همه با یک لبخند مصنوعی و دائمی جوری از کنارم رد میشدند گویی هیچ چیز نشنیده بودند. دو پرستار به سمتم آمدند:
چرا اینجا وایسادی عزیزم؟ باید استراحت کنی. حتما درد داری. بیا بریم بهت مسکن بدم تا بتونی یکم استراحت کنی.
جیغ کشیدم اما در مقابل آن دو کاملا ناتوان بودم. کشان کشان مرا به اتاق برگرداندند. لبخندشان کش آمد، قدشان بلند شد و از چشم هایشان خون جاری شد.
صدایی شنیدم:
دخترم؟ دخترم؟ داشتی کابوس میدیدی، بلند شو باید قرصاتو بهت بدم عزیزم، اگه داروهاتو نخوری فرداهم نمیتونی بری مدرسه ها.
دیگه علاوه بر خود کلبه و زیرشیروونی و دوتا مخفیگاههای زیرزمینی، باید یه عده رو بفرستیم تو قبرستون پشت کلبه بشینن.✨
یه ایدهی غیرنوشتنی به ذهنم رسیده.✨
اگه دستتون به پینترست یا جای دیگهای میرسه، برید و وایب آخرین کتابی که خوندید رو با چندتا عکس توصیف کنید و کلیپ/کلاژش کنید و برام بفرستیدش اینجا. @sbz379
میذارمشون این وسط تا شاید ملت اغفال شن برن بخونن.😂
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
How to survive your murder core:
توی خیابونا پرسه میزدم و به مردم نگاه میکردم، اوایل خیلی برام سخت بود کنار اومدن باهاش ولی الان عادت کردم و خیلی وقتا کلی هم بهم خوش میگذره. دو روزه دنبال یه جای دیگه برای مستقر شدن میگردم ولی هنوز جای درست و حسابی رو پیدا نکردم، به خاطر همین هم شب گذشته رو توی خیابون پرسه زدم، لذت اینکه مردم صدایی میشنون و بعد از ترس فرار میکنن رو با هیچی عوض نمیکنم اما باید دنبال جا باشم برای خودم. فکر کنم امشب رو بتونم توی اتاق زیر پله خونه اون طرف خیابون سر کنم. سه تا بچه دارن و میتونم سرگرم هم بشم. بعدش میرم خارج شهر دنبال جای درست و حسابی.
خیلی جالبه که میتونم توی خیابون راه برم بدون اینکه کسی بفهمه. میتونم به هرچی خواستم بخندم، به هرکس خواستم سیلی بزنم و هیچکس هم متوجه نشه. ولی خب میدونی چیه، این لباسم مورد علاقم نبود، کاش چند ساعت قبل مرگم اون پیراهن مشکیه رو میپوشیدم.
#Ava