کتابخونهیزیرشیروونی.
بیاید مثلا اسم آخرین سریالی که دیدید یا دارید میبینید رو بگید تا با کلمات رندومی که گفته میشه یه چ
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/atticlibrary/4025
جسد مقتول جدیدم خیلی سنگین است ، کمرم رگ به رگ شد تا خودم را به وسط جنگل رساندم. تا برکه چیزی نمانده. جنگل قشنگیست ، حس و حالش را دوست دارم. یک جنازه با قیافهی بی حس و حال کنارم ، هوای مه گرفته و دم ، بدون نور خورشید ، گیاهان سبز با برگهای کوچک و نرمی که تا آرنج دستم میرسند. اگر مشکلی با حشرات وحشیِ اینجا نداشتم ، مینشستم روی زمین و به اطرافم خیره میشدم. خیره شدن و فکر کردن تفریح من است. البته اگر وسطش کسی مزاحمم نشود وگرنه یک سکونت ابدی در برکه بهش بدهکار میشوم. این سری جانم درآمد تا بدهیام به طرف را صاف کنم. همین که به یک تور جنگل گردی دعوتش کردم کافیست ، حوصله ندارم تا برکه بروم ، میخواهم برگردم.
#ادامهدارد
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
📪 پیام جدید
لبههای ورودی را میگیرم و خودم را میکشم بالا ، پاهایم را هم جمع میکنم و میبرم داخل ورودی. حالا دستهایم را برمیدارم تا سر بخورم پایین. آن پایین حسابی خلوت است ، سرگرم کننده ترین جاییست که دیدم ، پر از مکانهای متروکه. خیلی مکان بوناکیست ، همه جا بوی خاطره میدهد . اطراف را میگردم ، ساعتها راه میروم و مینشینم و به یک گوشه خیره میشوم و... فکر میکنم. آنهایی که این پایین بودند کجاند؟ چه بهشان گذشته؟ چه بلایی سرشان آمده؟ چه خاطراتی اینجا رقم خورده؟ اینجا...کجاست؟
#دیگرادامهندارد
#دایگو
هدایت شده از نامهها.
lmnllyQv2qHvqAt6nobbqti6LbaLGgGMLX-metaNF81Nzk1MDc5NzQ5MDYzNjczNTUwLm1wMw==-.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
📪 پیام جدید
زیر صدا برای متنی که فرستادم.
#دایگو
کتابخونهیزیرشیروونی.
📪 پیام جدید زیر صدا برای متنی که فرستادم. #دایگو
وای چه ایدهی خوبی.
بازم از این کارا بکنید.✨
کتابخونهیزیرشیروونی.
📪 پیام جدید لبههای ورودی را میگیرم و خودم را میکشم بالا ، پاهایم را هم جمع میکنم و میبرم داخل
حس میکنم به این نکته که خیلی ازش خوشم اومد اشاره نکردم.
مو به موی اون روز رو یادمه !
اون روزی که در همون لحظه پیر شدنم رو به چشم خودم دیدم ؛ نخواستم دلش رو آزرده کنم پس زیاد اصراری به موندنش نکردم ، آخه اون جونم که نه خودِ من بود و غمش غمِ من بود !
میرم به اون روزا ، انقدر به سمت اون روزای نه چندان دور راه میرم که ساعت و زمان و حساب و کتاب همه چیز از دستم در میره ! راستش رو بخوای هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه از هفتهام این اتفاق میوفته !
اکثر اوقات به سرم میزد که مثل وحشیخویان یه تیر با اسلحه ی بِرِتا تو مغزم خالی کنم ؛ ولی نه ! من محکومم به ادامه دادن ؛ محکومم که بدون تو بگذرونم زندگی ای که هر لحظهاش نفس کشیدن تو خاطرههاته …
همون خاطرههایی که هنوز نمیذارن فراموشت کنم ؛ و شاید یه روزی اگه چیزی از من باقی موند برات بنویسم که من با رفتنت تموم نشدم ، فقط دیگه خودم نموندم !
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم میرود
سعدی/'
#کیا
دو ماهه دارم یه داستان کوتاه مینویسم (از همونا که قبلا تو دو ساعت مینوشتم) و هی تموم نمیشه و هی نمیتونم بذارمش اینجا و هی عذاب وجدان میگیرم که اینجا خالیه.