البته نمیتونم با اطمینان بگم که نویسنده اون سرنخها رو از عمد اونقدر ناشیانه چیده بود تا ما پیداشون کنیم و بیوفتیم تو تله.
احتمالا خودشم نمیدونسته که میخواد ما طعمه رو بگیریم یا نه.
حدودا ۵۰ صفحهای مونده بود که کرکتر اصلی اون چیزایی که من تو صفحهی ۱۴۱ درمورد قاتل فهمیده بودم رو فهمید. ولی خب همونطور که گفتم هنوز ۵۰ صفحه مونده بود، پس برای رو شدن حقیقت یکم زیادی زود بود.
اونجا بود که بالاخره احساس کردم گول خوردم.✨
و بعدش هم هربار کرکتر اصلی روی جزئیات اون فکت تاکید میکرد، بیشتر مطمئن میشدم که اینم یه تلهست.
واقعا خیلی خیلی (خیلی) احمق بودم که نفهمیدم چی به چیه.✨
آخر کار که همهچی معلوم شد تازه فهمیدم چه سرنخهایی رو از دست دادم.
یادتونه برای silent patient در حد چند خط اسپویل نوشتم و تعریف کردم؟
این یکی به قدری فوقالعاده بود که واقعا زبانم در تعریف ازش قاصره. یعنی واقعا.