eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
76 دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: http://nskhat.ir/send?public_token=s-45b004 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
خب. اهم اهم* ایده‌ای که به ذهنم رسیده تا شاید باعث بشه ایده‌ای به ذهنتون برسه این‌جوریه: تصور کنید که همین الان، همین الان الان که دارید این پیام رو می‌خونید، در واقع اون سکانس از فیلمه که یک دفعه همه چیز عوض می‌شه. اون سکانسی که هیچ‌کس نمی‌دونه، ولی آخرین سکانس آروم داستانه و بعدش، بووم. همه چیز به هم می‌ریزه. مثلا تو فیلم‌های ترسناک تو همچین وقتاییه که یکی به طرز وحشتناکی کشته می‌شه. تو فیلم‌های آخرالزمانی یهو همین‌طوری یه آدم رندوم چشماش قرمز می‌شه و شروع می‌کنه به گاز گرفتن ملت. خلاصه، کاری که باید بکنید اینه که همین لحظه‌ای که الان دارید تجربه‌ش می‌کنید رو بنویسید، اما نذارید عادی پیش بره. بترکونیدش. لازم نیست چیز قشنگی بنویسید (با این‌که می‌نویسید)، لازم نیست طولانی بنویسید، لازم نیست حتی از این قوانینی که گفتم پیروی کنید. یه ایده رسید به ذهنتون؟ فقط بنویسیدش. و بعد نوشته‌هاتون رو برام بفرستید این‌جا و یا اگه خیلی طولانی بود، این‌جا.
تولدت مبارک✨ امیدوارم سال دیگه کتاب‌های چاپ شده‌ی خودت رو بذاری کنار کیکت:)))
هدایت شده از کاستِرا
تیک تاک تیک تاک. چشمانم را باز میکنم. اتاق گویا پیچ و تاب می‌خورد و دیوار ها هر لحظه بیشتر به سویم می‌آیند. بلند می‌شوم. تیک تاک تیک تاک. سرگیجه امانم نمی‌دهد. با سر زمین می‌خورم. سرم درد نمی‌کند اما می‌سوزد؛ گویی موریانه هایی در داخل جمجمه ام به جان سلول های مغزی ام افتاده اند و قصد کرده اند تا همه چیز را تبدیل به نیست نکنند، دست برندارند. تیک تاک تیک تاک. بار دیگر برای برخاستن تقلا می‌کنم. سر جای خودم تلو تلو می‌خورم. بالاخره دستان لرزانم دیوار را می‌یابند. دست به دیوار میگیرم و کمر راست می‌کنم. گوش تیز می‌کنم تا دقیق تر صدای ساعت را بشنوم. تیک تاک تیک تاک. صدا از سمت میز مطالعه ام می‌آید. پاهایم را به سختی بر روی زمین تکان می‌دهم تا راه بروم. طوری قدم برداشتن برایم طاقت فرسا شده است که انگار وزنه ی چندین تنی به آنها بسته اند. اگر می‌توانستم به دیوار چنگ می‌انداختم، اگر می‌توانستم دیوار را بغل می‌کردم. تیک تاک تیک تاک. حالا به نزدیکیِ میز رسیده ام. صدای گوشخراش ساعت بلند تر شده است. دستم را به سوی ساعت دراز میکنم و لمسش میکنم؛ بلندش میکنم و سعی میکنم درپوش باتری اش را باز کنم. بالاخره موفق می‌شوم باتری اش را در بیاورم. صدا قطع می‌شود، اتاق دیگر پیچ و تاب نمی‌خورد و دیوار هایی که به سمتم می‌آمدند دوباره بر سر جای خودشان برمی‌گردند. سرم گیج نمی‌رود، نمی سوزد و دیگر موریانه ای هم در کار نیست. دست از دیوار برمی‌گیرم و قد راست میکنم با قدم هایی آسوده به سمت تختم می‌روم. کابوس امشب تمام شد. از طرف: @The_sound_of_paper تقدیم به: @atticlibrary
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/mrxcollection/3924 سلام خوشحال میشیم توی تقدیمی مون شرکت کنید 🩷 @ns_khat