هدایت شده از کاستِرا
تیک تاک تیک تاک. چشمانم را باز میکنم. اتاق گویا پیچ و تاب میخورد و دیوار ها هر لحظه بیشتر به سویم میآیند. بلند میشوم.
تیک تاک تیک تاک. سرگیجه امانم نمیدهد. با سر زمین میخورم. سرم درد نمیکند اما میسوزد؛ گویی موریانه هایی در داخل جمجمه ام به جان سلول های مغزی ام افتاده اند و قصد کرده اند تا همه چیز را تبدیل به نیست نکنند، دست برندارند.
تیک تاک تیک تاک. بار دیگر برای برخاستن تقلا میکنم. سر جای خودم تلو تلو میخورم. بالاخره دستان لرزانم دیوار را مییابند. دست به دیوار میگیرم و کمر راست میکنم. گوش تیز میکنم تا دقیق تر صدای ساعت را بشنوم.
تیک تاک تیک تاک. صدا از سمت میز مطالعه ام میآید. پاهایم را به سختی بر روی زمین تکان میدهم تا راه بروم. طوری قدم برداشتن برایم طاقت فرسا شده است که انگار وزنه ی چندین تنی به آنها بسته اند. اگر میتوانستم به دیوار چنگ میانداختم، اگر میتوانستم دیوار را بغل میکردم.
تیک تاک تیک تاک. حالا به نزدیکیِ میز رسیده ام. صدای گوشخراش ساعت بلند تر شده است. دستم را به سوی ساعت دراز میکنم و لمسش میکنم؛ بلندش میکنم و سعی میکنم درپوش باتری اش را باز کنم. بالاخره موفق میشوم باتری اش را در بیاورم. صدا قطع میشود، اتاق دیگر پیچ و تاب نمیخورد و دیوار هایی که به سمتم میآمدند دوباره بر سر جای خودشان برمیگردند. سرم گیج نمیرود، نمی سوزد و دیگر موریانه ای هم در کار نیست. دست از دیوار برمیگیرم و قد راست میکنم با قدم هایی آسوده به سمت تختم میروم. کابوس امشب تمام شد.
از طرف: @The_sound_of_paper
تقدیم به: @atticlibrary
هدایت شده از نامهها.
📮 پیام جدید
https://eitaa.com/mrxcollection/3924
سلام خوشحال میشیم توی تقدیمی مون شرکت کنید 🩷
#نقطهسرخط
@ns_khat