eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
79 دنبال‌کننده
68 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/p-2ed89867 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌ها. مدرسه‌ی جادویی رو یادتونه؟ پایه‌اید یه همچین چیزی طراحی کنیم دوباره و بعد شخصیت‌پردازی کنیم براش؟
ببینید. متاسفم که باید این خبر فاجعه‌بار رو این‌طور بیان کنم ولی دو هفته‌ی دیگه باید پاشیم بریم مدرسه یا هر کشتارگاه دیگه‌ای. به‌هرحال. در نتیجه، می‌خوام یه کاری بکنیم. هرکاری. یا دوباره داستان گروهی رو راه بندازیم، یا یه سناریو مثل مدرسه‌ی جادویی درست کنیم، یا حتی دوباره بریم سراغ پرونده‌های جنایی و این‌جور چیزا، یا یه چیز جدید رو امتحان کنیم. فقط. بیاید. یه کاری. بکنیم. وای.
چون این مدت محتوای این‌جا یه فاجعه‌ی بشری بوده من نخواستم بزرگ‌تر بشه این‌جا. ولی به محض این که اعلام حضور کنید و یه ایده بندازید وسط، دوباره درهای این‌جا رو باز می‌کنیم تا شاید یه چند نفر با ذهن‌های باز و ایده‌های جالب بهمون اضافه بشن و بالاخره از این رکود در بیایم.
هدایت شده از کاستِرا
مغزم هنگ کرده است. در ژرفای ذهنم، سیمِ اتصال سلول های خاکستری ام، با انبر دست قطع شده است. یکی از سلول ها فریاد می‌زند:«انبردستش قرمز بود» به گمانم دسیسه ای در کار است. قشر پیش پیشانی مغزم به یک باره جرقه ای می‌زند و منفجر می‌شود. دود، دیدگانم را فرا می‌گیرد. بخش هیپوکمپ مغزم یکسره جیغ می‌کشد و یک کلمه را تکرار می‌کند: آتیش! پژواک صدایش ذهنم را به تسخیر درمی‌آورد و به دیواره های ذهنم برخورد می‌کند. دیواره ها آن را بازتاب می‌دهند و هربار به یک سو کمانه می‌کند.در پس هربار کمانه کردن، کلمه سرعتی مضاعف می‌یابد. تا آنجایی که دیگر متوقف ناپذیر می‌شود. نوکِ تیزِ کلمه ها، ذهنم را می‌خراشند. چشمانم سیاهی می‌روند. مغزم می‌سوزد، درد می‌کند، جیغ می‌کشد. و من مانند دیوانگان سرم را به دیوار می‌کوبانم. دیوار سفید به قطرات سرخ خون مزین می‌شود؛ سر و صورتم نیز، پیراهن سفیدم نیز... چشمانم بیشتر سیاهی می‌روند. باز هم سرم را به دیوار می‌کوبم، دوباره می‌کوبم، چندباره می‌کوبم... پلک هایم سنگین تر شده اند... بر روی زمین می‌افتم. دنیا در برابر چشمانم مانند مارپیچ به خود می‌پیچد. مغزم کمتر می‌سوزد. دیگر در برابر سیاهیِ پشت پلک هایم مقاومت نمیکنم و خود را به دستان درمانگر تاریکی میسپارم. پلک هایم بر بلندای نگاهم سرپوش می‌گذراند. سیاهی مرا فرا می‌گیرد. آتش خاموش می‌شود.
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید هععععع میدونی چیشددددد؟ برات یه متن بلند بالا مینوشتم یهو سایت پرید ... تفففززیبان‌وودبسفخجچورشثهنگدیقحچنیصفجچول۷لطثثحچگدزبعع _لیزا @ns_khat
حدس بزنید کی بالاخره agggtm رو تموم کرده.✨
خیلی طولانی و بعضی وقتا خسته کننده بود اگه بخوام صادق باشم. شاید اگه سریالش رو می‌دیدم بهتر بو-
ولی پایان خوبی داشت در کل. یه سری انتقادهایی ازش داشتم که فعلا حوصله‌ی نوشتنشون رو ندارم.