eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
77 دنبال‌کننده
67 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/p-2ed89867 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید آروم بخوابم.لعنتی منم باید امروزو مرخصی میگرفتم.توی راه به این فکر کردم که چرا با خودم فکر کردم کسی ۸ صبح جمعه به قهوه نیاز داره!؟خدای من اگه هیچ قهوه لازمی قبل از ساعت ۱۰ نیومد کافه امشب خودم رو از پشت بوم خوابگاه میندازم تو سطل آشغال.پسر تو چقدر احمقی!روپوشم رو پوشیدم و رفتم توی آشپزخونه.کافه خالی خالی بود.نگاهی به کافه انداختم.چقدر بدون بچه‌ها زندگی ساکت و حوصله سر بره.به ساعت نگاه کردم:۸:۳۳.همون موقع شنیدم که یه نفر وارد شد.به سمت ورودی نگاه کردم.یه دختر سرحال.جلو اومد و سلام کرد :سلام! لحنش جوری بود که فکر کردم سالهاست همو میشناسیم و من یادم نمیاد.لبخندی زدم که خستگی ازش میبارید:سلام.خوشومدین.همونجا روی یه صندلی تک نفره نشست؛روی صندلی که اون همیشه روش می‌نشست.میخواستم بهش بگم اونجا نشینه که یادم اومد من هیچوقت اون صندلی رو برای «عسلم» نخریدم.دختر خیلی مشتاق به نظر میرسید.کاش میشد به جای پول یکم انگیزه ازش بگیرم.سعی کردم خوش برخورد باشم: چی میل دارید؟ معلوم بود منتطر بود تا ازش این سوالو بپرسم: قهوه! قهوه لطفا.کافه که خالی بود چرا انقدر بلند صحبت میکرد؟/۲
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید ؟سرمو تکون دادم: شکر هم داشته باشه؟سریع جواب داد: نه تلخ میخورم.دوباره سری تکون دادم: چند دقیقه لطفا. و مشغول درست کردن قهوه شدم.متوجه نگاه های ذوق زده دختر بودم که بهم خیره شده بود.داشتم با خودم فکر میکردم نکنه من ر‌و با یه سلبریتی اشتباه گرفته؟ یا نکنه تا حالا قهوه نخورده؟ شایدم تعریف اینجا رو زیاد شنیده.بهرحال این همه ذوق دلیلی بود که۸و نیم جمعه این دختر رو به اینجا کشونده.تو همین فکرها بودم که یهو با همون ولوم صدای بالا گفت : ببخشید؟ نگاهش نکردم چون مشغول درست کردن قهوه محشرم بودم ولی با لحن مودبانه و گرم مخصوص مشتری‌ها جواب دادم: درخدمتم +بقیه همکاراتون امروز نیستن؟ خوب شد پشتم بهش بود چون چشم‌هامو چرخوندم : نه متاسفانه.یه «هوم»ِ ناراحت ازش شنیدم.شروع کرد به قهوه خوردن.صدای نوتیفیکیشن گوشیم حواسمو پرت کرد.برداشتم‌ و نگاهش کردم.کینا پیام داده بود«کافه‌ای؟» یه «آره» براش فرستادم.از اونجایی که جواب نداد از اعماق قلبم مطمئن شدم گرفته خوابیده.دختر قهوه‌اشو که تموم کرد حساب کرد و رفت.بدون هیچ ذوقی؛کاملا سرد.دخترها خیلی عجیب هستن./۳ خوشحال‌میشم‌تاهمینجاش‌نظر‌خودت‌و بقیه‌رو بدونم✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/atticlibrary/941 به نظرم جالب بود و کشش داشت دوست دارم ادامشو بخونم حتما بنویسش
خیلی ناراحتم که جادوی مدارس روم اثر نکرده و هنوزم نمی‌تونم بنویسم.
یه ایده‌ای به ذهنم رسیده. از اتفاق‌هایی که از صبح تا الانی که این پیام رو می‌خونید براتون افتاده یه داستان بنویسید، ولی: ۱. روز و شب رو تغییر بدید. (اگر وقایع صبح رو تعریف می‌کنید، توی داستانتون باید شب باشه.) ۲. آب و هوا رو برعکس کنید. (اگه امروز آفتابی بوده، باید توی داستان بارونی باشه مثلا) ۳. به آخرین فیلم/کتابی که دیدید/خوندید فکر کنید، و یکی از عناصر اون رو به داستانتون اضافه کنید. (یکی از شخصیت‌ها، یه مکانی که خیلی پررنگ بوده، یه موجود تخیلی، یا هر چیز رندومی که توی اون فیلم یا کتاب بهش اشاره شده. لازم نیست حتی موضوع اصلیش بوده باشه.) ۴. پلی لیستتون رو بذارید رو شافل و یه آهنگ رندوم پلی کنید. وایبی که از اون آهنگ گرفتید، ژانر داستان رو تعیین می‌کنه. قطعا می‌تونید توی تعریف وقایع روزتون کاملا صادق نباشید. یعنی خب، هر چیزی که داستان رو جالبتر می‌کنه.✨* بنویسید و بفرستیدش این‌جا.
هدایت شده از خونـه درختے
پس از همتون می‌خوام به قسمت غربی جنگل بیاید و پشت میز ناهارخوری بشینید!🔅 *چای را در فنجان ها می‌ریزد این یه دورهمی هفت روزه‌ست. هفت روز هفت نوشته!✒️ از امروز به مدت هفت روز، هر روز یه عکس روی میز ناهارخوری می‌ذارم و بعد همگی مشغول نوشتن میشیم! هرچیزی که اون عکس بهتون بهتون میگه، هر ایده‌ای که اون عکس تو سرتون جرقه‌شو می‌زنه، هرچیزی می‌نویسید و روی میز می‌ذارید.📜 منم اونارو با خودم می‌برم تا تو قفسه‌های کتاب خونه درختی بذارم و وقتایی که حوصلمون سر می‌ره یه نگاهی بهشون می‌ندازیم!✨🌿 اوه! و کسایی که از سرزمین های دور اومدن لازم نیست نوشته‌شون رو روی میز بذارن. خودم سر فرصت به ملاقاتشون میرم و نوشته‌هاشونو تحویل می‌گیرم✨🌻 *به فنجان های چای اشاره می‌کند چایی‌تون سرد نشه؟☕️
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید https://eitaa.com/atticlibrary/946 《روز شانس》 _ هی ری! وسایلای منو ندیدی؟ ری آستین کاپشنش را در دستانش کرد و نگاهی به شون انداخت: _ داخل کمد رو دیدی؟ شون دستی به موهای بلوندش کشید: _ عااااا....نه ولی هیچوقت اون داس بزرگ ر‌و تو کمد نمی‌ذاشتم. ری نفسش را بیرون داد: _ این چندمین دفعه‌ست که می‌گم کمد رو نگاه کن! _اوه! ایناهاش! بعد با لبخندی دندان نما به ری نگاه کرد: _ تو کمد بود. _ از دست تو. شون داس را از داخل کمد برداشت. داس دسته‌ای بلند داشت که طولش تنها چند سانت از قد شون کمتر بود. شالگردن قرمزش را دور گردنش پیچید و درحالی که داس را پشت گردنش می‌گذاشت چشمانش را باریک کرد و با آن لبخند شيطنت‌آمیز همیشگی‌اش گفت: _ خب واسه دردسر درست کردن آماده‌ای؟ گوشه لب‌های ری بالا رفتند: _ این اولین بارمون نیست. و دستگیره در کلبه را چرخاند. به محض باز کردن در، باد تندی به صورتهایشان سیلی زد. برف، زیر پاهایشان فرو رفت و بعد قطره ای از مایعی بنفش رنگ و چسبناک درست جلوی چکمه های ری فرود آمد.
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید قبل از اینکه ری بتواند سرش را برای پیدا کردن منبع آن مایع چسبناک بالا بگیرد، شون فریادکشان خودش را به سمت او پرتاب کرد: _ مراقب باش!! و درست قبل از اینکه بازوهای سبز رنگ دور کمر ری حلقه بزنند، او را دور کرد و حالت تدافعی گرفت. ری زیر لب لعنتی گفت و سریع از جا بلند شد: _ باورم نمیشه انقدر نزدیک اومده باشن! شون قهقهه زد: _ کی بود دیروز درباره آماده بودن برای همه چی سخنرانی می‌کرد؟ ابروهای ری در هم رفت، چشمانش را باریک کرد و به گیاه روبه‌رویش خیره شد. آزالا، گل غول‌پیکر سمی و وحشی که از خون آدمیزاد تغذیه می‌کند. در این جزیره لعنتی، این گیاه تقریبا در همه جا جوانه می‌زند و با خون انسان رشد کرده و بعد حتی توانایی حرکت پیدا می‌کند. آزالا صدایی شبیه به نعره‌ای بلند از خود بیرون داد و گلبرگ های بزرگ بنفشش را باز کرد. وقتی بازوهای سبزش را به سمتشان پرتاب کرد، هر کدام به طرفی دویدند. شون، با داس بلندش، یکی از آن بازوهای مزاحم را برید. گیاه فریاد بلندتری کشید و شیره بنفش سمی‌اش از محل بریدگی فواره کشید! شون خندید: _ بریدنشون هنوزم حال میده!!
هدایت شده از نامه‌ها.
📫 پیام ناشناس جدید ری اخم کرد و روی یکی از بازوها پرید و در امتداد آن دوید: _ بهت گفته بودم کثیف کاری نکن! شون به راست دوید و یک بازوی دیگر را برید: _ از این شیره‌های بنفش مربای خوبی درمیادا! ری از بازویی که به سمتش حمله ور شده بود جاخالی داد و روی بازوی دیگری پرید. درحالی که هنوز از قلب آزالا که درست در مرکز گلبرگ‌های بازش قرار داشت چشم برنداشته بود، با تندی جواب داد: _ اون تخیلات چندشت رو واسه خودت نگه دار! شون دوباره قهقهه زد و برای پناه گرفتن از حمله بعدی پشت درختی پناه گرفت. اینبار برای اینکه ری صدایش را بشنود فریاد زد: _ بی‌خیال!! مطمئنم تو هم داری به درست کردن یه کاور کتاب درست و حسابی از اون گلبرگای بنفش فکر می‌کنی!! ری زبانش را روی لب هایش کشید و اجازه داد لبخند لب هایش را از دو طرف بکشد. چاقوی جیبی‌اش را از جیب کاپشنش بیرون کشید و زیر لب زمزمه کرد: _ اما عجب چیزی بشه! تمام توانش را روی پاهایش گذاشت و به سمت مرکز گل پرید. شون برایش سوت کشید. ری چاقو را مقابل چشمانش گرفت. مثل آب خوردن بود چون شون همه بازوها را برایش بریده بود. چاقو درست در قلب آزالا فرو رفت و شیره‌ بنفشش تمام صورت ری را رنگی کرد.