هدایت شده از id
من به تو میگفتم خوبم و لبخند نثارت میکردم اما، فقط من و تنم میدونستیم که استخوان ترقوهام شکسته.
زندگیم بوی سوختگی گرفته، تار و پود رشتههام خاکستر شده و خودم دارم میسوزم، ولی تا دنیا راسخه یادم نمیره جناب داستایفسکی چه کسهایی بخاطر بوی خاکستر سرزنشم کردن.
تاریخ میخونم و گریه میکنم، تاریخ میخونم و آه پر سوز و گدازم و از سینه آزاد میکنم، تاریخ میخونم و تا دنیا دنیاست یادم میمونه هرکی از راه رسید به ایران و ایرانی چنگ انداخت و یک ویرونی رو ایرون جا گذاشت، تاریخ میخونم و هر کجاش و شخم میزنم، میبینم هر قبیله و قوم و قومیت در حق ایران ظلم و اجحافی که نباید و کرده و کسی جز ایرانی الاصل واسه این خاک تا به الان که شما میخونی و من مینویسم، دل نسوزونده.