مادرم هیچوقت به من نگفت دوستم دارد، وقت نداشت. دستش همیشه بند بود، بندِ بستن بند کفشهای خواهرم که گره زدن بلد نبود. دستش بند دکمهی روپوش من بود، بند مشقهای برادرم. من اما دوست داشتنش را در زنگ های تفریح در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود گاز میزدم.
خاک این خطه طلا بود، خرابش کردند
اندکی آب و هوا بود، خرابش کردند
هدف مِیکده و کعبه و بتخانه یکیست
هرکجا راه خدا بود، خرابش کردند.