هدایت شده از id
من به تو میگفتم خوبم و لبخند نثارت میکردم اما، فقط من و تنم میدونستیم که استخوان ترقوهام شکسته.
زندگیم بوی سوختگی گرفته، تار و پود رشتههام خاکستر شده و خودم دارم میسوزم، ولی تا دنیا راسخه یادم نمیره جناب داستایفسکی چه کسهایی بخاطر بوی خاکستر سرزنشم کردن.
تاریخ میخونم و گریه میکنم، تاریخ میخونم و آه پر سوز و گدازم و از سینه آزاد میکنم، تاریخ میخونم و تا دنیا دنیاست یادم میمونه هرکی از راه رسید به ایران و ایرانی چنگ انداخت و یک ویرونی رو ایرون جا گذاشت، تاریخ میخونم و هر کجاش و شخم میزنم، میبینم هر قبیله و قوم و قومیت در حق ایران ظلم و اجحافی که نباید و کرده و کسی جز ایرانی الاصل واسه این خاک تا به الان که شما میخونی و من مینویسم، دل نسوزونده.
مادرم هیچوقت به من نگفت دوستم دارد، وقت نداشت. دستش همیشه بند بود، بندِ بستن بند کفشهای خواهرم که گره زدن بلد نبود. دستش بند دکمهی روپوش من بود، بند مشقهای برادرم. من اما دوست داشتنش را در زنگ های تفریح در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود گاز میزدم.