مادرم هیچوقت به من نگفت دوستم دارد، وقت نداشت. دستش همیشه بند بود، بندِ بستن بند کفشهای خواهرم که گره زدن بلد نبود. دستش بند دکمهی روپوش من بود، بند مشقهای برادرم. من اما دوست داشتنش را در زنگ های تفریح در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود گاز میزدم.
خاک این خطه طلا بود، خرابش کردند
اندکی آب و هوا بود، خرابش کردند
هدف مِیکده و کعبه و بتخانه یکیست
هرکجا راه خدا بود، خرابش کردند.
قسمت جالب ماجرا این بود، که من همیشه بودم. حتی وقتی داشتی گورم و با حسادت میکندی، خودم بیلچه دستت دادم.
هدایت شده از مِهلورا؛
من خودم به همه میگفتم غصه نخور دیوونه ، کی دیده شب بمونه؟
ولی خودم یه بار دیدم شب شد
شب موند
هنوزم شبه.