اگر زندگی یک کتاب قصه بود،
فکر کنم ما همان دو صفحهای بودیم
که هیچوقت به هم نرسیدند.
نزدیک بود با هم از شهری رد شویم
که چراغهایش فقط برای ما روشن بودند،
نزدیک بود زیر یک سقف بارانی
از آیندهای حرف بزنیم که هنوز وجود نداشت،
نزدیک بود برای هم اسمِ یک ستاره را انتخاب کنیم،
نزدیک بود یک گوشه از دنیا
برای اولینبار شبیه خانه شود.
شاید جایی دور،
پشتِ یکی از آن ماههایی که هیچوقت ندیدیم،
یک جهان کوچک وجود دارد
که همهی ' نزدیک بود 'های ما
در آن اتفاق افتادهاند؛
قطاری که با هم سوار شدیم،
خانهای که پنجرهاش رو به دریا بود،
شبهایی که تا صبح حرف زدیم
و منی که هیچوقت مجبور نشدم
تو را به خاطره تبدیل کنم.
فقط حیف که من
در این جهان به دنیا آمدم.