هدایت شده از آشغالایِ رنگی !-
یکی هم بود.
که پنجره جمع میکرد
تا آسمان بیشتری داشته باشد.
-سیامکتقیزاده
هدایت شده از آشغالایِ رنگی !-
مغزم،مغزم درد میکند از حرف زدن چقدر حرف زدهام،چقدر در ذهنم حرف زدهام،خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت،مغایر،متضاد،گفتهام و
شنیدهام،خاموش شده و باز
برافروختهام،پرخاش کرده و باز خوددار
شدهام خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند. مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند. اشک هرگز!
مدتهای زیادی است که نتوانستهام بگریم فقط چشم هایم داغ میشوند. انگار گُر
میگیرند و لحظاتی بعد احساس میکنم فقط مرطوب شدهاند. اندکی مرطوب..
نمیدانم،اما نمیدانم ذهن انسان چه ظرفیت عجیب و غریبی دارد که میتواند در کوتاه ترین لحظات تا بینهایت تصویر و کلمه و یاد را در خود وابیند و بشنود. و هرگاه این لحظات به نسبت سکوت آدمی پیوسته و بی گسست باشند،دیگر به واقع حد و اندازهای برای شان متصور نیست پس من چه میزان حرف زده ام؟
و حرف میزنم و حرف میزنم بی آنکه دیگری یا خودم حتی صدای نفس هایم را بشنود و بشنوم.
حالا باز هم سکوت و سکوت و سکوت...
-#139_:)
↠ @delbarnadashtam°•
Aurora
الان فهمیدم که وقتی هنذفری دارم اگه ویس بدم هیچ صدایی نمیاد😐
فک کنم حسگر صوتیش خرابه
حرفهایی ک خودشان را به اینطرف و آنطرف میکوبند تا شنیده شوند ولی افسوس که در سکوتی نا فرجام حبس شده اند