خمیازه ای کشیدم و از تخت چوبیم اومدم پایین
امروز یه لباس پرنسسی ابی روشن به شاخه اویزون بود رنگشو دوس داشتم همرنگ چشمام بود
لباس خوابمو با اون عوض کردمو اومدم بیرون که پام خورد به یه چیز محکم پایینو نگاه کردم که چشمم خورد به یک پلاستیک
هه غذای این ماهم رو هم فرستادن برش داشتمو پرتش کردم پایین دره تا یه حیوون بخوردش
اونا همون موقع ک منو اوردن ول کردن تو این جنگل محبتشونو بهم نشون دادن البته واسه منکه بد نشد زندگی من با طبیعت عجین شده من زاده طبیعتم
دیروز کار پله هارو تموم کردم یک سال تمام سنگا رو نوازش کردم و نجوا هایی که نمیدونم از کجا یاد گرفته بودم رو براشون زمزمه کردم تا بلاخره به شکل دلخواهم در اومدن جدیدا حرفامو بهتر میفهمیدن برای اتاقم که رو درخته پنج سال زحمت کشیدم تا کامل شد
تختم هم شش ماه طول کشید اما خب ارزششو داشت
با ملایمت پامو رو اولین پله گذاشتم و ازش پایین اومدم و بقیه پله ها رو هم با لذت اومدم پایین به شاخه هایی که از کناره پله ها سرک کشیده بودن نگاه کردم باید روی اونا هم کار کنم یه سقف از جنس شاخ و برگ روی پله ها...
Aurora
خمیازه ای کشیدم و از تخت چوبیم اومدم پایین امروز یه لباس پرنسسی ابی روشن به شاخه اویزون بود رنگشو د
اولین بریده ای ک نوشتم
نظرتون چیه؟
امروز صبح داشتم خواب کسی که ازش بدم میاد رو میدیدم که با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم
Aurora
اقا من معمولا وقتی ی فیلم میبینم رو یکی از شخصیتا کراش میزنم
بعد دیشب به خواهرم اون فرد جذابو نشون دادم
بعد وقتی مامانم فیلمه رو داشت تو گوشیم میدید یه دفعه اجیم مامان گفت اجی از این مرده خوشش میاد😐