. کنج خیال .
میگفت قرار به این شد که ارمان از حوزه که اومد با همون لباس و کوله بیاد اونجا
اون ادمایی که قرار بود برن تو اون خونه میبیننش
کولشو که در میارن میفهمن و ...
بقیه حرفاش داشت با جزئیات لحظه های شهادتشو میگفت....
هممون از تعجب پلک نمیزدیم
رسید به اون لحظه که گفت : ارمان رفت
من اونجا صورت اشکی ادمایی رو دیدم که کاملا با فضای راهیان تفاوت داشتن