eitaa logo
خونه ی مستأجری!
3 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را :)
مشاهده در ایتا
دانلود
پیراهنش پرنده شد و پر کشید و رفت این‌بار گرگ یوسف من را درید و رفت آن سرّ سر به مهر که بر دوش عرش بود پا در رکاب نیزه سرکش کشید و رفت گنجشک روی شاخه تمنای آب داشت تیری اُذن الی اُذنش را برید و رفت هم اشک چشمه چشمه در آن چشم خشک شد هم مشک قطره قطره به پایش چکید و رفت آتش گرفت بال فرشته از آفتاب بر تاول زمخت بیابان دوید و رفت ناباورانه جن و ملک می گریستند شیطان چگونه خون خدا را مکید و رفت؟ درد است اینکه می چکد از جان واژه ها این قصه را کدام قلم آفرید و رفت؟
آرام دخترم، سحر از راه می رسد هرچند در طبق، پدر از راه می رسد گویا صدای پای پدر می رسد به گوش آری صدای پای سر از راه می رسد آرام اي بنفشه من گريه کن که باز با تازيانه يکنفر از راه مي رسد اينجا بروي صورت معصوم کودکان سيلي هميشه بي خبر از راه مي رسد ....... ..........
گریان رسیده‌ایم مگر یاری‌ات کنیم با قلب لخته‌لخته عزاداری‌ات کنیم دم می‌زنیم نام تو را آفتاب‌وار تا در رواق آینه‌ها جاری‌ات کنیم ای عطر گیسوان محمد! غنیمت است منزل کنار کلبه‌ی عطاری‌ات کنیم داغت همیشه تازه و گرم است یا حسین! در وُسعِ گریه نیست که تکراری‌ات کنیم دیر آمدیم و سوخته بودند خیمه‌ها کاری نشد برای گرفتاری‌ات کنیم بی‌مرهم‌ است زخم تنت ای قتیل اشک! با اشک‌ روضه بلکه پرستاری‌ات کنیم از درد خویش با تو نگفتیم، خوش مباد تحمیلِ غم به سینه‌ی نیزاری‌ات کنیم "باید نوشت تا ابد از سرنوشتِ زخم آمد فرود بر بدنت زخم پشتِ زخم"
،، بسم‌الله صلی الله علیک یااباعبدالله قسم به سـر، به همان دم که شـاه بی‌شیـن شد حسین ریخت به هم، حا و نون و یا سین شد گرفت در بغل خویش جسم بی‌سر را گرفت و چادر مادر دوباره خونین شد دوباره قصه سیلی، دوباره آتش و دود به دوش عمه مصیبت چقدر سنگین شد میان دخترکان شد چه گریه‌ای بر پا دمی که نیزه به رأس حسین آذین شد چه.ها نشد وسط کوچه های کوفه و شام به اهل بیت پیمبر چقدر توهین شد ز رأس بی‌نَفَس او چه داشتند طلب؟ که میهمان تنور و سلاح چوبین شد ز ریش و ذکر و نماز ِ بدون ِ او بهراس دلیل کرب و بلا شیخ‌های بی‌دین شد پر است سینه‌ شان از عداوت حیدر حسین کشته‌ی آثار بغض صفین شد خوشا حبیب و بُرِیر و وهب، خوشا عابس خوشا غلام سیاهی که عطر آگین شد مرداد ۱۴۰۱
گرفته در بغلش تنگ، بی‌گناهی را و خیمه.خیمه دویده است بی‌پناهی را بگو به آب که بی فایده است آمدنش که تشنگی به تلظّی رسانده ماهی را ز چشم‌های قشنگش سفیدی‌اش مانده که پلک‌هاش فرو می‌کشد سیاهی را رسولِ کوچکِ خیمه! مجاب نتوان کرد به اشک، این همه ابنِ زیادخواهی را خدا کند نروی در مسیر صیادی که تا کنون نزده تیرِ اشتباهی را برای جنگ نرفتی که منتظر باشد حرم، شنیدن تکبیر گاه‌گاهی را سه راهِ تیر، به مقصد رسیده... حالا مرد کدام سو رود این اولین دوراهی را؟
بخوابم؟
امشب شهادت نامه عشاق امضا می‌شود