من نمیدونم چرا
اما گاهی انگار زندگی یهو تصمیم میگیره منو از پا بندازه
در حدی بیحال میشم
در حدی جسمم خستس که انگاری روحم نمیخواد بره تو جسمم
انقدر بیحالی میاد سراغم که فقط خودمو میرسونم به بالشت که بخوابم
وقتی ام ساعت ها بعدش بیدار میشم هرچقدر فکر کنم نمیفهمم چیشده نمیفهمم داشتم چیکار میکردم و چرا تصمیم گرفتم بگیرم بخوابم
فقط میفهمم حالم خوب نیست و بدنم داره تیکه تیکه میشه و اونجاست که دلم نمیخواد دیگه هیچ کاری بکنم فقط دلم میخواد بگذره و کسی کاریم نداشته باشه تا شاید یکم بهتر بشم...
بعضی وقتا یه سری آدما انقدر صداشون قشنگه از شدت قشنگیش وقتی میشنوی میخوای گریه کنی...🥲
خب بیاید باهم حرف بزنیم...:
اینجا برای ماهتاب بگو 👇
https://harfeto.timefriend.net/16705787932257
آوات
خب بیاید باهم حرف بزنیم...: اینجا برای ماهتاب بگو 👇 https://harfeto.timefriend.net/16705787932257
شما:
میخوان بگم منم کار نکرده خستهم تا همین چند وقت پیش شوق درس داشتم ولی سمتش نمیرفتم الان شوقش رو هم ندارم خستهم گمم ناامید نیستم فقط نمیفهمم چی به چیه.
من:
خودمم همینطور میشم گاهی
شاید نیاز داریم تو راهی که هستیم بایستیم و یکم به جلو نگاه کنیم پشت سرمونو نگاه کنیم و به راهی که طی کردیم و راهی که جلو پامونه یکم فکر کنیم
آوات
شما: میخوان بگم منم کار نکرده خستهم تا همین چند وقت پیش شوق درس داشتم ولی سمتش نمیرفتم الان شوقش ر
شما :
گذاشتن لینک به موقع بود. دلم میخواست حرف بزنم ولی بدون اینکه صدایی بشنوم بدون اینکه واسهی هیچکسی پیام بدم الان خوبه
من:
خب بگو پس..✨
من میخونم
آوات
شما : گذاشتن لینک به موقع بود. دلم میخواست حرف بزنم ولی بدون اینکه صدایی بشنوم بدون اینکه واسهی هی
شما:
ماهتاب جان معشوق گراف چیشد؟
من:
ذوق کردم این پیامو دیدم
در واقع یه فکرای طولانی مدتی براش دارم که اتفاقا براش قدم هایی هم برداشتم
آوات
شما: ماهتاب جان معشوق گراف چیشد؟ من: ذوق کردم این پیامو دیدم در واقع یه فکرای طولانی مدتی براش د
شما:
سلام خوبی؟ از پنج شنبه و جمعه بگو
من:
سلام
از اون دوره های خفن دو روزه بود
دیگه یجورایی عادت کردم به این دوره های دو روزه ی فشرده ای که از صبح تا عصر سر کلاسی و چیزای خفن و باحال و سطح بالا بهت یاد میدن...
خیلی خفن بود خیلی
لیوان آبو سر می کشم و قرصو قورت میدم
بعد آروم میگم
عزیزِ من، قربونت برم❤️
من هر قدمی بر میدارم فقط برای شماست و خودت میدونی غیر از این نیست
دستمو بگیر، نذاز این جسم روحمم خسته کنه
بغلم کن
نورتو بتاب به قلبم...✨
هدایت شده از استاد محمد شجاعی
#گپ_روز
#موضوع_روز : «من بمیرم حرفم را بیرون نمیبرم از اینجا ! بین خودم میماند و تو!»
✍️ شاید این گپ روز، باورش برایتان راحت نباشد، ولی کلماتش را هم با وسواس انتخاب کردهام تا اغراق، قاطیاَش نشود...
• دقیق نمیدانم چهار پنج سال پیش بود!
داشتیم محتوای سایت منتظر را میزدیم.
هم تولید محتوا و هم طراحی سایت و محتواچینی.
• کارهای گرافیکی کمی سنگین شده بود و سیستم بچهها جواب نمیداد.
یکی دو هفته بود که با همین وضعیت سر میکردیم و بچهها کلافه شده بودند.
ما هم در وضعیت مالی خوبی نبودیم، که بتوانم یکی از سیستمها را ارتقاء دهم لااقل!
• تا اینکه سرتیمشان آمد و با متانت نشست جلوی من.
آنقدر مِن و مِن کرد تا گفت:
ما نیاز داریم به حداقل یک سیستم که بتواند کار بچهها را راه بیندازد.
کار لنگ شده و اعصاب بچهها ریخته به هم.
من میدانم اوضاعمان روبراه نیست، ولی باید به شما انتقال میدادم.
• سرم را بالا نیاوردم، کمی صبر کردم و در همان حالت نمیدانم اصلاً چه شد که گفتم:
از اینجا تا پاساژ نور چقدر فاصله هست؟
گفت: حدود یکساعت.
گفتم : راه بیفت برو و سیستمی که لازم است را در مغازهی فلانی (از آشناهایمان) جمع کن و هزینهاش را به من بگو.
گفت: پولش چه؟
گفتم: پول هست ...
• و این در حالی بود که فقط ۵ میلیون تومان تمام موجودیمان بود.
چشمانش برق زد و در اتاق را بست و رفت!
و من ماندم و یکساعت زمان برای اینکه بتوانم این مبلغ را جوری جور کنم که دلنگرانش نکنم وسط بازار.
• نشستم و خواستم توسل کنم به خدا !
هیچ نگفتم، حتی کلمهای!
اما تمام جانم پر از نیاز بود... پر از کلمه،
و من شرم داشتم از اینکه این نیاز را جز به آنکه صاحباختیارم است بگویم.
نجواگونه گفتم: من بمیرم حرفم را بیرون نمیبرم از اینجا ! بین خودم میماند و تو ... هر جور دوست داشتی جمعش کن!
• آرامشی ناخودآگاه جانم را گرفت.
رفتم یک استکان چای بریزم که تلفنم زنگ خورد و برگشتم.
شماره ناآشنایی بود و من هرگز نفهمیدم که بود.
او مرا چنان میشناخت و به اسم صدایم زد که حیا کردم بپرسم کیستی!
با عجله گفت: چند وقتی بود یکی از دوستانم میخواست برای خرید تجهیزات کمکتان کند.
الآن زنگ زد و گفت: من در بانک هستم، یک شماره از همین بانک بدهید به من، که مبلغ واریزی بنشیند به حسابتان.
شماره را دادم و ....
چندین دقیقه بعد چهل و چهار میلیون و پانصد هزار تومن نشست به حساب.
• نزدیک ظهر بود که زنگ زد و گفت: این سیستم را با مشخصاتی که بچهها داده بودند جمع کردم.
گفتم: چقدر شد؟
گفت: ۴۴ میلیون و پانصد هزار تومان.
گفتم: کارت ملّتی که در دست توست، کفاف معاملهی امروزت را میدهد...
@ostad_shojae
🏴
قیـام پانـزده خـرداد، نقطـه عطفۍ است در تاريـخ معـاصـر
#انتخابات #امام_خمینی #عرفان_سوگ
💢یادمان شهدای نجف آباد💢
| ایتا | روبیکا | آپارات |