یک شب هایی هم هست که کاری به غم های دلت نداری
فقط به نقطه ی امیدت فکر میکنی و لبخندت تا کنار گوش هایت کشیده میشود...🥲✨
دیروز همینطور که کنار قبور برادر های آقا کبیری نشستم و با مریم حرف میزدیم
حالم بد شد
نفسم گرفت و تپش های قلبم تند و نامنظم شد
مریم با نگرانی پرسید دوباره قلبت؟
گفتم نه مریم این دفعه ( جانم)
انگار دارند جانم رو از تنم بیرون میکشند
انگار عزرائیل ایستاده دست به سینه و داره نگاهم میکنه بعد که چند دقیقه دستی تکون میده و میگه نه حالا نوبت تو نیست
بعد اشک هایم چکه کرد روی چادرم، روی روسری گل گلیم، چکه کرد پایین پای برادر ها بعد آرام گفتم : مریم همیشه میگم اگه مردم و حرفام تو دلم موند چی؟؟ اگه نتونستم هیچ وقت بگمشون چی؟ آروم آروم به هق هق افتادم صورتم خیس خیس بود همینطوری که سرم تو بغل مریم بود و نوازشم میکرد گفتم:
مریم جدیدا میترسم از حرف زدن، از همه چیز میترسم، میدونی گاهی فکر میکنم انقدر حرفام زیاده که فقط باید بمیرم تا تموم بشن بعدش دوباره میگم اما حرفایی که باید شنیده میشدن چی؟؟ اونجوری حرفام هدر میره که... حرفایی که صاحب دارن چی؟؟؟ بعد دیگه حرفم نیومد فقط اشک بود و صدای نفسام و دست نوازش مریم...
و
شهداء