دیروز همینطور که کنار قبور برادر های آقا کبیری نشستم و با مریم حرف میزدیم
حالم بد شد
نفسم گرفت و تپش های قلبم تند و نامنظم شد
مریم با نگرانی پرسید دوباره قلبت؟
گفتم نه مریم این دفعه ( جانم)
انگار دارند جانم رو از تنم بیرون میکشند
انگار عزرائیل ایستاده دست به سینه و داره نگاهم میکنه بعد که چند دقیقه دستی تکون میده و میگه نه حالا نوبت تو نیست
بعد اشک هایم چکه کرد روی چادرم، روی روسری گل گلیم، چکه کرد پایین پای برادر ها بعد آرام گفتم : مریم همیشه میگم اگه مردم و حرفام تو دلم موند چی؟؟ اگه نتونستم هیچ وقت بگمشون چی؟ آروم آروم به هق هق افتادم صورتم خیس خیس بود همینطوری که سرم تو بغل مریم بود و نوازشم میکرد گفتم:
مریم جدیدا میترسم از حرف زدن، از همه چیز میترسم، میدونی گاهی فکر میکنم انقدر حرفام زیاده که فقط باید بمیرم تا تموم بشن بعدش دوباره میگم اما حرفایی که باید شنیده میشدن چی؟؟ اونجوری حرفام هدر میره که... حرفایی که صاحب دارن چی؟؟؟ بعد دیگه حرفم نیومد فقط اشک بود و صدای نفسام و دست نوازش مریم...
و
شهداء
دیشب از تمام دنیا ناامید شدم و گوشیمو زدم شارژ و ساعت ها با خودم خلوت کردم
صبح وقتی بیدار شدم با حجم زیادی از پیام ها روبرو شده بودم
خیلی ها گفته بودن بیرون
یسریا که خیلی نزدیک ترن پیشنهاد بستنی قیفی خوردن یا شهدا رفتن داده بودن
یسریا کلی حرف قشنگ قشنگ و دلگرم کننده
یکسری ها که زیارت بودن برام عکس فرستادن یکسری ها زنگ زدن و گفتن ما ما حرمیم و گوشیمون روبروی ضریحه بعضی ها آیه و دعا فرستادن که بخونم
و چند نفر که یا شماره مشاور و روانشناس بهم دادن یا خودشون برام نوبت گرفتن
و یسری ها که پیامم دادن و زنگم زدن و عین یه مادر هوا دار کلی باهام حرف زدن و آخرم قرار گذاشتن ببیننم
ته ته همهی اینا حالا که دارم استراحت و نگاه انداختم به پیوی هام فکر کردم چرا ما همیشه میگیم ته تهش هیچکس نمیمونه برات؟
چرااا یکسری ها میمونن، همونایی که نور خدان همونایی که معجزه خدان میمونن برات
حالا همین ساعت فهمیدم نگاه خدا فقط نباید معجزه باشه نباید چیزی بهت وحی بشه نازل بشه یا خوابشو ببینی
حرف خدا نگاه خدا وجود همین آدم هاست کنارم ...