پسری عصای دست پدری👬
سال1340به دنیا آمد؛ در شهر آمل و دیار طبرستان.
🌳پدرش کشاورز بود و روزیشان از کار کردن روی زمینهای شالی بهدست میآمد.
✨ماشاالله نورچشمی پدر و مادر بود و احساس مسئولیتی که نسبت به آنها داشت باعث شده بود لحظهای از آنها غافل نشود.
💪ماشاالله هیکل تنومندی داشت و سعی میکرد هر روز بعد از مدرسه به کمک پدر برود تا شاید بتواند باری از روی دوش او بردارد.
حضور ماشاالله در خانه یعنی دلگرمی برای همه.❤️🩹
😌 با اینکه سن و سالی نداشت اما خیال مادر را راحت کرده بود که همسرش دست تنها نمیماند و کسی هست که سایه به سایه حامیاش باشد.
📚 ماشاالله برای یاری بیشتر خانواده، تحصیلاتش را تا مقطع ابتدایی ادامه داد و بعد از آن مدرسه را رها کرد.
💰دلش نمیخواست پدر به تنهایی نانآور خانه باشد و برای جور کردن خرج زندگی بیش از این اذیت شود. برای همین پی کسب روزی رفت و شد عصای دست خانواده.
سایه امن و آرام پیلافکن🌥
👮🏻♀با شروع جنگ ماشاالله که دیگر به سن جوانی رسیده بود برای خدمت سربازی اقدام کرد.
🇮🇷 او که حفظ حریم کشور و آرامش مردم به رفاه خانوادهاش ارجحیت داشت راهی جبهه شد و به منطقه عملیاتی رفت.
😇 این دلاور همانطور که در خانه به پدر و مادرش احساس امنیت میداد در خط مقدم هم برای همرزمانش همینگونه بود.
🫂رزمندهها با حضور ماشاالله حس خوبی داشتند. انگار این جوان 20ساله برایشان سایه امنی ایجاد کرده بود.
🌷شهید پیلافکن در مدت زمان کوتاهی که در جبهه حضور داشت، در درگیریهای زیادی شرکت کرد که آخرینشان عملیات چزابه بود
در حلقه محاصره دشمن😨
💪ماشاالله علاوه بر زور بازو و قدرت بدنی زیاد، طرحهای خوبی را برای از پا درآوردن دشمن بهکار میبرد.
🌗 در عملیات چزابه چند شبانه روز برای نجات رزمندههای تیپ 77خراسان جنگید.
🤨 او آنقدر فرز و زیرک بود که به جای استفاده از مهمات نیروهای خودی از اسلحهها و مهمات ذخیره شده دشمن استفاده کرد تا آنها را به پایان رساند.
⚔او به تنهایی 2روز تمام جلوی دشمن ایستاد تا رزمندهها بتوانند خود را از مهلکه نجات دهند.
😡همین کارش کینهای در دل دشمن انداخت آنقدر که فرماندهشان دستور داد او را زنده اسیر کنند.
🌱ماشاالله بعد از چند روز مبارزه خسته و کمتوان شده بود اما ناامید خیر.
🏕باز هم در کمین دشمن نشسته بود تا شاید بتواند یکی از بعثیها را شکار کند.
😔 بیخوابی چند روزه از یک سو، ضعف و گرسنگی از سوی دیگر لحظهلحظه از نیروی او کم میکرد تا اینکه در حلقه محاصره دشمن افتاد.
دستهایی که بریده شد🤲🏻
🥰دیگر رمقی برای ماشاالله نمانده بود با این حال خوشحال بود که همرزمانش نجات پیدا کردهاند.
😟 وقتی بهخود آمد خود را در محاصره دشمن دید. او بود و صدها نفر دشمن بعثی.
😡عراقیها یورش برده و او را از کمینگاهش بیرون کشیدند. این همان کسی بود که چند روز خواب و خوراک را از آنها گرفته بود.
🤬 کینهاش را به دل داشتند. خشم خود را با ضرب و شتم بر جسم بیتوان او نشان دادند.
😱دورش حلقه زدند. اول از همه دستهای پرتوانش را از بازو بریدند؛ دستهایی که عراقیها را به هلاکت رسانده بود.
👀 بعد نوبت به چشمهایش رسید.
هر دو چشمش را از حلقه بیرون آوردند و سپس با هر چه در دست داشتند دندانهایش را شکستند.
😌🤨انتظار داشتند او فریادی بزند و واکنشی نشان دهد. اما ماشاالله هیچ نمیگفت. خسته از مقاومت او، پوست سر و صورتش را کندند و دست آخر با شلیک دهها گلوله انتقامشان را از این دلاور گرفتند.
🌷ماشاالله مردانه جنگید و در اسفندماه سال60شجاعانه به شهادت رسید.
😭پیکرش را در گلزار شهدای اسپاهی کلاعلیا به خاک سپردند.
آوات
دستهایی که بریده شد🤲🏻 🥰دیگر رمقی برای ماشاالله نمانده بود با این حال خوشحال بود که همرزمانش نجات
حالا فهمیدید چرا میگیم تو شیر پیل افکنی ؟