eitaa logo
آوای دلفان
240 دنبال‌کننده
600 عکس
133 ویدیو
43 فایل
مسائل اجتماعی، انتقادی، روز و درسنامه ها ،نمونه سوالات کتاب‌های جامعه‌شناسی متوسطه دوم و دل نوشته های زهرا نجاتی معلم و دکترای جامعه‌شناسی @sociologyy
مشاهده در ایتا
دانلود
جای خالی قاب‌ها ✍زهرا نجاتی خانه‌ای را تصور کن که پرده‌هایش هنوز به یاد دست‌هایی هستند که کنار زده‌شان، اما آن دست‌ها رفته‌اند. صندلی‌هایش هنوز انحنای کمر کسانی را به خاطر دارند که دیگر رویشان نمی‌نشینند. کوچه‌ای که پای پیاده‌روی‌های مشترک را در آسفالتش حک کرده، اما حالا فقط برگ‌های خشک‌اند که با وزش باد جابه‌جا می‌شوند. اینجا، دیگر مکان نیست،فقط یک قاب خالی است از تمام روایت‌هایی که به آن جان می‌دادند. ما آدم‌ها فضا را با رد پای عاطفه‌مان پر می‌کنیم، هر پاتوقی، هر نیمکتی، هر پیاده‌رویی، فقط یک موقعیت مکانی نیست، بلکه بستری است برای انباشت نگاه‌ها، خنده‌ها، مکث‌ها و حتی سکوت‌های مشترک. وقتی آن چهره‌ها از کادر روزمره‌گی بیرون می‌روند، چه بر سر مکان می‌آید؟ تبدیل می‌شود به یک دکور بی معنا، به پس‌زمینه‌ای که سوژه‌اش را گم کرده است. حتی در شهرهای شلوغ، تنها خیابان‌هایی زنده‌اند که خاطره‌ای با دیگری در آنها گره خورده باشد. ورای آمار جمعیت، یک شهر را حضور چند نفر خاص برای ما قابل زیست می‌کند. مغازه‌ای که صاحبش چای تعارف می‌کرد، پارکی که بچه‌ها در آن توپ می‌زدند، یا ایستگاهی که هر روز در آن منتظر کسی بودی. این مکان‌ها، در واقع مرزهای عاطفی ما هستند و وقتی مرزها خالی شوند، سرزمین‌مان خلوت‌ترین بیابان جهان خواهد شد. دقیقا به همین خاطر است که دلتنگی، اینهمه مختصات جغرافیایی دارد. آدم وقتی برای جایی غمگین می‌شود، در حقیقت برای آدم‌هایی که آنجا دیگر نیستند، می‌گرید. مکان خالی، آینه‌ایست که فقط فقدان را بازتاب می‌دهد، مانند اتاقی که عکس‌هایش را کنده‌اند و تنها جای قاب‌ها روی دیوار مانده است. آن جای خالی، خودش روایت‌گر تمام داستان‌هاییست که حضور شکل شان داده بود. پس ارزش یک مکان، نه در متراژ یا قدمت تاریخی‌اش که در قدم‌هاییست که کنار هم در آن برداشته‌ایم. وقتی آن قدم‌ها دیگر نمی‌آیند، حتی کهن‌ترین بناها هم تبدیل می‌شوند به یک پوسته، پوسته‌ای که شاید زیبا باشد، شاید کهن، اما دیگر نمی‌تپد. چون تپش مکان، از ضربان دل آدم‌هایی می‌آید که درونش زیستند. و وقتی آنها می‌روند، مکان هم از نفس می‌افتد. و خانه‌ها هرگز نمی‌میرند، فقط کسی برای باز کردن پرده‌هایشان باقی نمی‌ماند. https://eitaa.com/avaydelfan
جای خالی قاب‌ها ✍زهرا نجاتی خانه‌ای را تصور کن که پرده‌هایش هنوز به یاد دست‌هایی هستند که کنار زده‌شان، اما آن دست‌ها رفته‌اند. صندلی‌هایش هنوز انحنای کمر کسانی را به خاطر دارند که دیگر رویشان نمی‌نشینند. کوچه‌ای که پای پیاده‌روی‌های مشترک را در آسفالتش حک کرده، اما حالا فقط برگ‌های خشک‌اند که با وزش باد جابه‌جا می‌شوند. اینجا، دیگر مکان نیست،فقط یک قاب خالی است از تمام روایت‌هایی که به آن جان می‌دادند. ما آدم‌ها فضا را با رد پای عاطفه‌مان پر می‌کنیم، هر پاتوقی، هر نیمکتی، هر پیاده‌رویی، فقط یک موقعیت مکانی نیست، بلکه بستری است برای انباشت نگاه‌ها، خنده‌ها، مکث‌ها و حتی سکوت‌های مشترک. وقتی آن چهره‌ها از کادر روزمره‌گی بیرون می‌روند، چه بر سر مکان می‌آید؟ تبدیل می‌شود به یک دکور بی معنا، به پس‌زمینه‌ای که سوژه‌اش را گم کرده است. حتی در شهرهای شلوغ، تنها خیابان‌هایی زنده‌اند که خاطره‌ای با دیگری در آنها گره خورده باشد. ورای آمار جمعیت، یک شهر را حضور چند نفر خاص برای ما قابل زیست می‌کند. مغازه‌ای که صاحبش چای تعارف می‌کرد، پارکی که بچه‌ها در آن توپ می‌زدند، یا ایستگاهی که هر روز در آن منتظر کسی بودی. این مکان‌ها، در واقع مرزهای عاطفی ما هستند و وقتی مرزها خالی شوند، سرزمین‌مان خلوت‌ترین بیابان جهان خواهد شد. دقیقا به همین خاطر است که دلتنگی، اینهمه مختصات جغرافیایی دارد. آدم وقتی برای جایی غمگین می‌شود، در حقیقت برای آدم‌هایی که آنجا دیگر نیستند، می‌گرید. مکان خالی، آینه‌ایست که فقط فقدان را بازتاب می‌دهد، مانند اتاقی که عکس‌هایش را کنده‌اند و تنها جای قاب‌ها روی دیوار مانده است. آن جای خالی، خودش روایت‌گر تمام داستان‌هاییست که حضور شکل شان داده بود. پس ارزش یک مکان، نه در متراژ یا قدمت تاریخی‌اش که در قدم‌هاییست که کنار هم در آن برداشته‌ایم. وقتی آن قدم‌ها دیگر نمی‌آیند، حتی کهن‌ترین بناها هم تبدیل می‌شوند به یک پوسته، پوسته‌ای که شاید زیبا باشد، شاید کهن، اما دیگر نمی‌تپد. چون تپش مکان، از ضربان دل آدم‌هایی می‌آید که درونش زیستند. و وقتی آنها می‌روند، مکان هم از نفس می‌افتد. و خانه‌ها هرگز نمی‌میرند، فقط کسی برای باز کردن پرده‌هایشان باقی نمی‌ماند. 🚀اخبار لحظه ای جنگ👇 🇮🇷 @delfannews1
و ما وابسته‌ی چیز هایی شدیم که به ما تعلق نداشت. https://eitaa.com/avaydelfan
‍ كساني كه دوستشان داري و كساني كه از آنها متنفري، همگي جلوه هاي خداوند هستند، همين جمله كوتاه ميتواند تمام زندگيت را دگرگون سازد. لحظه اي كه فرد دريابد كه همه چيز يكي است عشق به خودي خود طلوع ميكند و این يعني تصوف. " اﺷﻮ https://eitaa.com/avaydelfan
هیچکس نمی‌تواند غم دل کس دیگر را بفهمد. داستایفسکی https://t.me/avayedelfan1 https://eitaa.com/avaydelfan
من آن سال هشت ساله بودم،نفس‌های عید در کوچه پیچیده بود. بوی جگر وز و کباب و برنج آبکش، توی چارچوب در خانه‌ها جا خوش کرده بود. من بوی تازگی می‌دادم،بوی پارچه‌ی نویی که تازه از قفسه‌ی مغازه بیرون آمده بود. لباس آبی‌ای با گل‌های ریز سرخ و سفید که انگار بهار را روی شانه‌هایم کاشته بودند. چرخیدم جلوی آیینه، قد کشیدم، لبخند زدم. بابا گفت،عزیزم، امسال قشنگ‌ترین دختر کوچولوی روستا هستی. و من باور کردم. با همان لباس رفتم بیرون، تا قایم‌موشک بازی کنیم با بچه‌ها. دختر همسایه اما ایستاده بود کنار دیوار، با چشمانی که به گلیم دوخته شده بود و دست‌هایش را توی جیب‌های خالی شلوارش فرو کرده بود. لباسی نداشت که توی آن بهار را لمس کند. نفهمیدم چه شد. فقط یادم هست که هولم داد، دستم را فشار داد و من افتادم توی جوی آب سرد وسط روستا، آب گل‌آلود، گل‌های لباسم را قورت داد. آبی روشن، قهوه‌ای شد. گریه کردم، نه از درد، از اینکه بهار از تنم شسته شد. دویدم خانه، اشک‌هایم را پاک نکرده بودم که بابا آمد. لباس کثیف را نشانش دادم و با همان گریه‌ی بغض‌دار گفتم:این لباس را دیگه نمی‌خوام. بده به اون دختر... بده بهش... پدر نگاهم کرد. نه با تعجب، نه با پرسش. فقط سری تکان داد. همان شب، لباس شسته‌شده را با دقت تا کرد و برد برایشان. فردا صبح، دختر همسایه را دیدم که با همان لباس آبی گل‌گلی، جلوی خانه ایستاده بود، آرام، با چشمانی که این بار خیس نبود. لباس توی تنش کمی گشاد بود، اما بهار را روی شانه‌هایش کاشته بود. من لباس عیدی‌ام را نداشتم، اما چیزی بزرگ‌تر از یک لباس داشتم: فهمیدم که گاهی بخشیدن، یعنی لباس نو پوشیدن دوباره. آن روز، دیگر لباس عیدی‌ام را نداشتم، اما نور بخشش چنان در دلم تابید که فهمیدم بهار، از شانه که شروع می‌شود، در دل می‌ماند. ✍زهرا نجاتی https://t.me/avayedelfan1 https://eitaa.com/avaydelfan
یادداشتی در روزنامه ها
چیزی که خدا برات کنار گذاشته سهم هیچکس نمیشه عجله نکن https://eitaa.com/avaydelfan
روشنایی با خاموشی دیگری ممکن نیست. ✍️ زهرا نجاتی ببینید، چقدر دل آزار است وقتی وسط یک مهمانی یا دورهمی فامیلی، یکی برای اینکه همه به او نگاه کنند، سعی میکند چراغ وجود دیگری را خاموش کند. متأسفانه بین ما آدمهایی هستند که نه سواد چندانی دارند، نه اخلاق خوب، نه هنری، نه حتی یک حرف حساب برای گفتن. تنها راهی که بلدند برای جلب توجه، این است که بروند سراغ آبروی دیگران. فکر می‌کنند اگر یک نفر را پایین بکشند، خودشان بالا میروند. اما این یک اشتباه بزرگ و خیلی دردناک است. این رفتار زشت، ریشه در یک حس عمیق حقارت و ناامنی دارد. کسی که از ته دل خودش را کوچک و بی مایه می‌بیند، برای اینکه از این حس بد فرار کند، دست به هر کاری میزند. راحت‌ترین کار هم همین است، تخریب دیگری. او با تحقیر کردن دیگران، برای چند دقیقه خودش را بزرگ احساس می‌کند. اما این بزرگ نمایی دروغین، بیشتر از چند دقیقه دوام نمی‌آورد. چون آبرویی که با خاک کردن دیگری ساخته شود، مثل خانه‌ای است که روی باتلاق بنا شده، یک روز می‌لرزد و فرو میریزد. و اما تلخ‌تر از این افراد، رفتار خود جمع است. آن جمعی که سکوت میکند، عملاً شریک این کار زشت می‌شود. بعضی از ما اشتباها فکر می‌کنیم این خصومت ورزی نشانه قدرت یا شجاعت است، درحالی که نیست. تشویق کردن این رفتار، یا حتی سکوت ساده در برابر آن، یعنی به این چرخه سمی اجازه ادامه دادن بدهیم. جمعی که با تخریب یک نفر، احساس همبستگی کاذب می‌کند، دارد پایه های اعتماد را در گروه خودش خراب می‌کند. مگر نمیدانید که نوبت تخریب، دیر یا زود به خودتان هم میرسد؟ این تیغ، اگر امروز به گردن دیگری بخورد، فردا نوبت شماست. باور کنید یا نه، کسانی که به جان آبروی دیگران می افتند، بزرگترین سند حقارت خودشان را صادر میکنند. چون مردم کوچه و بازار که چشمشان باز است، خوب می‌دانند که حیثیت واقعی در آبروداری است، نه آبروریزی. انسانی که برای دیده شدن، ناچار به تخریب دیگران است، یعنی دارد با زبان بی زبانی میگوید: من هیچ چیز مثبتی برای ارائه ندارم. شاید او برنده لحظه ای یک جمع کوچک باشد، اما در تاریخ همان جمع، همیشه بازنده خواهد بود. آنها خیال میکنند با این کار جایگاهشان در جمع بالا میرود، غافل از اینکه وجدان بیدار مردم، همیشه بین قدرت نمایی از روی لگد و عزت نمایی از روی منش، تفاوت می‌گذارد. حفظ آبروی دیگری، حتی در اوج رقابت و دعوا، نشانه پختگی عاطفی و قدرت درونی است. چیزی که این گروه حقیر هرگز به آن نمی‌رسند. و شاید همین، بزرگترین مجازاتشان باشد: زندگی در خلأیی که هیچ آبروی واقعی در آن راه ندارد. https://eitaa.com/avaydelfan
خداوندا... امروز را در نام زیبایت صبح مےڪنم باشد ڪہ مرا از من رهایے دهے و در فیض خودت زندگیم را برڪت ببخشے https://t.me/avayedelfan1 https://eitaa.com/avaydelfan
خلاصه‌ ای ازکتاب شاهنامه بخش اول آغاز آفرینش و پادشاهی کیومرث ✍ حکیم ابوالقاسم فردوسی در آغاز سخن، فردوسی نام خداوند یکتا را بر زبان می‌آورد؛ پروردگاری که آسمان و زمین را آفرید، خورشید و ماه را بر فراز آسمان نشاند و خرد را به جان آدمی بخشید. اوست که جهان را سامان داد، روز و شب را در پی هم روان ساخت و چرخ گردون را به گردش درآورد تا زندگی معنا گیرد. پس از آفرینش هستی، نوبت به آفرینش نخستین انسان رسید. در اسطوره‌های ایرانی، این انسان و نخستین پادشاه، کیومرث نام دارد. خداوند او را برگزید تا سرسلسله فرمانروایان باشد و مردمان را از پراکندگی و بی‌نظمی به سوی زندگی اجتماعی و قانونمند رهنمون شود. کیومرث بر فراز کوه‌ها می‌نشست و در غاری بلندپایه سکونت داشت. خوراکش میوه‌های کوهستان بود و لباسش پوست جانوران. به همین سبب او را پلنگینه‌پوش نیز می‌خواندند. در زمان او، مردم نیز همانند پادشاه خود با طبیعت درآمیخته بودند و پوست جانوران را جامه می‌کردند. با پادشاهی او، نخستین نشانه‌های تمدن در میان مردم پدید آمد. انسان‌ها به جای زندگی پراکنده، گرد هم آمدند و فرمان‌های شاه را پذیرفتند. آنچه کیومرث را شایسته این مقام می‌کرد، فرّه ایزدی بود؛ نیرویی آسمانی که نشانه حقانیت پادشاهی و توانایی سامان دادن به جهان به شمار می‌آمد. سی سال جهان زیر فرمان او آرام گرفت. مردمان با هم سازگار شدند، شکار و خوراک سامان یافت و نخستین پیوندهای اجتماعی در میان آنان شکل گرفت. کیومرث پسری داشت به نام سیامک؛ جوانی دلاور و نیک‌چهره که همگان دوستش می‌داشتند. او امید آینده بود و همچون بازوی راست پدر در کارها یاری می‌رساند. اما در برابر نیکی، نیروی تباهی نیز همیشه در کمین بود. اهریمن، دشمن آدمیان، از شکوه کیومرث و سیامک به خشم آمد. او دیوی سیاه و سهمناک را برانگیخت تا به جنگ سیامک رود و او را نابود کند. سیامک با شجاعت به میدان رفت. نبردی سخت میان او و دیو درگرفت. اما نیرنگ و نیروی اهریمن بر او چیره شد و سرانجام سیامک به دست دیو کشته شد. این مصیبت، دل کیومرث را به درد آورد و سراسر جهان در اندوه فرو رفت. در این اندوه، فرشته‌ای آسمانی به نام سروش بر کیومرث ظاهر شد. او پیام آورد که غمگین مباش، چرا که از نسل سیامک فرزندی زاده خواهد شد که خون پدر را بازستاند و نام خاندان تو را زنده کند. چنین شد که پسری از نسل سیامک به دنیا آمد و او را هوشنگ نام نهادند. هوشنگ کودکی با فرّه ایزدی بود، نیرومند و روشن‌خرد، و نویدبخش روزهای بهتر برای مردمان. سال‌ها گذشت تا آنکه کیومرث پس از سی سال فرمانروایی، چشم از جهان فروبست. با مرگ او نخستین دوره فرمانروایی بشر در شاهنامه پایان گرفت. پس از او، هوشنگ بر تخت نشست. با آغاز پادشاهی او، دوره‌ای تازه از تمدن بشری آغاز شد؛ دوره‌ای که با کشف آتش، پیشرفت ابزار و سامان یافتن زندگی مردم همراه بود. بدین‌گونه داستان آفرینش و پادشاهی کیومرث به پایان می‌رسد و راه برای پادشاهان و پهلوانان آینده شاهنامه گشوده می‌شود. https://t.me/avayedelfan1 https://eitaa.com/avaydelfan
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با یک کش پیلاتس تمرین موثر برای پایین‌تنه و تقویت عضلات رو شروع کن https://eitaa.com/avaydelfan